فرض ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم/ وآن چه گویند روا نیست مگوییم رواست!

در یادداشت قبلی ام گفتم که زمانی که دانشجو بودم بزرگترین اشتباه زندگانی ام را مرتکب شدم و برداشتم دیوان شمس و مثنوی معنوی را از اول تا آخر خواندم. در این کتاب ها (به خصوص در مثنوی) خیلی نکات هست که لنگه ابرو یکی با جهان بینی مرا بالا می برد:  سخن های زشتی که به زنها زده شده (در اکثر متون قدیمی-به استثنای برخی چون دیوان حافظ-  حرف هایی راجع به خانم ها زده شده که با معیار های اکنون توهین آمیز هست. اما آن چه که در اشعار مولانا ست با همان معیار های زمان خودش هم توهین آمیز است. با همان معیارهای سعدی این توهین ها از حد گذشته اند!) تحقیر علم ریاضی و علو م تجربی وپزشکی و توهین صریح به شخص ابن سینا و جالینوس   با الفاظ توهین آمیز از زرتشتیان یاد کردن و خیلی چیزهای دیگر.

اما از همه اینها می گذرم. چون من خودم زن هستم ودستی هم در علم دارم نمی خواهم بر این اساس در مورد نگرش مولوی قضاوت کنم چرا که ممکن است شخصی تلقی شود. ولی شعری در یکی از کتاب های شعرش هست که مرا واقعا به وحشت انداخت! وحشت به تمام معنی. شعر یادم رفته اما مضمون آن این است. یک آدم خیلی خوب و خطا ناپذیر  یتیمی را کتک می زد. یکی به او ایراد گرفت که خجالت نمی کشی با این همه تاکید که قرآن و سیره نبوی (و من اضافه می کنم همچنین ائمه) به یتیم نوازی دارند کودک یتیم را می زنی. جواب می دهد -و از نظر مولانا گویا جوابش قانع کننده است- که من یتیم را نمی زنم بلکه شیطان درونش را می زنم!

این استدلال وحشتناک است! ببینید! با هرچی که "اما و اگر تبصره" بشه پیدا کرد و کلاه شرعی دوخت و یک جور دیگه جلوه داد با یتیم نوازی نمی شه شوخی کرد! کاملا حکم یتیم روشنه و همه جا به طور سازگار  در دین ما و همچنین ادیان دیگه محبت به یتیم توصیه شده. اتفاقا این موضوع خیلی خوب در این منطقه از دنیا -حداقل در ایران و ترکیه که من اطلاع دارم- بین مردم جا افتاده. مردم ما-چه دیندار چه بی دین-  با هر چی شوخی بکنند و کلاه شرعی بدوزند  با این یک قلم جنس شوخی ندارند.

در پداگوژی جدید و مدرن هم که اصلا کتک زدن کودک -چه یتیم چه غیر یتیم- بسیار قبیح دانسته می شه. همین طور در فرهنگ و اخلاقیات مدرن هم یتیم نوازی ارزش و جایگاه خود را داره.

هر چی هم شوخی بردار باشه یتیم آزاری دیگه شوخی بردار نیست!

این وسط فقط یک نفره که اومده داره می گه یتیم را نمی زنم شیطان درونش را می زنم. وای! اگر  در این گونه استدلال باز بشه دیگه هر چیزی را  می شه توجیه کرد. واقعا وحشتناکه! 

یتیم را می زنه می گه یتیم را نزدم که! شیطان درونش را زدم! محکم تر می زنه می گه شیطان درونش را محکم تر زدم. آن چنان محکم می زنه که می افته می میره این بر می گرده می گه شیطان درونش را یک جا کشتم!  

خلاصه بگم من از این چیزها وحشت می کنم! وقتی من حکایت را خواندم و وحشت کردم نام "کیمیا خاتون" و سرگذشت او را نشنیده بودم. نمی دانم این سرگذشت چه قدر از نظر تاریخی درست است اما گویا استاد زرین کوب هم چنین ماجرایی را تایید می کند. یک دهم آن هم درست باشد وحشتناک است. گویا این دختر نگون بخت معصوم یتیمی بوده که در خانه ی ناپدری اش مولانا بزرگ شده و بعد هم توسط شمس شیطان درونش کشته شده!!

پی نوشت: اگر خواستید این یادداشت من و همچنین یادداشت قبلی ام را در مورد مولانا به اشتراک بگذارید.

پی نوشت: حال که سخن از یتیم آمد یادآوری می کنیم ۲۰۶مدد جوی یتیم در وبسایت بنیاد کودک منتظر حمایت هموطنان عزیز هستند تا بتوانند در درسهایشان کوشا تر باشند و در آینده به شهروندی مفید برای جامعه تبدیل شوند.

درست ترین اقدام و بزرگ ترین اشتباه در زندگی من به عنوان یک فیزیکپیشه

سال ۷۸ به همراه همسرم به تریست ایتالیا رفتیم. او در آی-سی-تی-پی پست-داک بود ومن در امتحان ورودی سیسا شرکت کردم و دانشجوی دکتری شدم. وقتی به ایتالیا رسیدیم من از نظر روحی بسیار پریشان و در هم ریخته  بودم. یک جلد قرآن مجید با خود از ایران برده بودیم. دوبار قرآن را خواندم. البته به سبک خودم نه به سبکی که در تلاوت قرآن مرسوم است. یک بار برای این که مفهوم کلی را بگیرم خواندم  و بار دوم به طور خاص برای یافتن پاسخ به چند سئوال مشخص که ذهنم را در گیر کرده بود.

 خواندن قرآن مرا نجات داد. ذهن پریشانم نظم یافت و من از یک در هم ریختگی روحی - که می توانست نتایج بی بازگشت شوم داشته باشد-نجات پیدا کردم. "هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم."

با یکی از دوستانم در ایران نامه نگاری داشتیم. این دوست در آن زمان خیلی برایم عزیز بود اما حس می کردم که فاصله ی بین من و او دارد مدام زیاد می شود. علت را به درستی انس او با مولانا می دیدم. هر چه او بیشتر در مثنوی و دیوان شمس غرقه می شد فاصله ی ما بیشتر می شد. حس می کردم که خودش را از تیره ا ی برتر می بیند که تحت تاثیر مولانا  آن چیزهای پیش پاافتاده که من برایش تلاش می کردم بی ارزش می یابد. آن دوستی در آن زمان خیلی برایم با ارزش و مهم بود و نمی خواستم آن دوستی را از دست بدهم. تصمیم گرفتم من هم با مولانا انس بگیرم تا این فاصله به وجود نیاید. از او خواهش کردم که گزیده های دیوان شمس و گزیده ی مثنوی را برایم بفرستد.

دوستم از این خواسته ی من بی نهایت خوشحال شد. به شدت توصیه کرد تا با مولانا انس بگیرم "همان گونه که شریعتی در پاریس هنگامی که دانشجوی دکتری بود به مثنوی پناه می برد."  دوست من از جمله آدم هایی بود که در دوستی سنگ تمام می گذاشت. وقتی من گفتم "گزیده" بفرست   برداشت و دیوان کامل فرستاد. نشستم و دیوان کامل شمس و مثنوی را خواندم. دیوان شمس را از اول تا آخر در سال ۷۹ وقتی در تریست بودیم خواندم و مثنوی معنوی را در سال ۸۰ وقتی تازه به آمریکا رفته بودیم. از دیشب تا کنون که بحث مولانا پیش آمد من خاطرات آن دوران را ذهنم زیر و رو می کنم. اعتراف می کنم که  ذهنم به شدت درگیر مسئله شده است. بعد از مقدار زیادی کنکاش ذهنی به این نتیجه رسیدم:

"خواندن مثنوی معنوی و دیوان شمس به هنگامی که دانشجوی دکتری فیزیک بودم  بزرگترین اشتباه در زندگی من به عنوان یک فیزیکپیشه بود."

من از این اقدام خود ضربه های جبران ناپذیر خورده ام. اگر تنها چند شعر گزیده از مولانا می خواندم ضربه ای نمی دیدم چه بسا فایده هم می بردم. اما نشستن و کل دیوان را از اول تا آخر خواندن وقتی که دانشجوی دکتری بودم حماقت محض بود. به خودم با این کار ظلم بسیار کردم. مسئله زمانی نبود که به این کار اختصاص دادم. به هر حال شب ها وبه هنگام استراحت این کار را می کردم. همکلاسی های ایتالیایی وآمریکایی ام می رفتند به سراغ تفریح و من به جای آن اشعار مولانا را می خواندم. مسئله ذهنیتی بود که مولانا ایجاد می کرد. ذهنیتی که مانع از آن شد که آن چنان که باید و شاید از محیط آکادمیک سیسا وآی-سی-تی-پی بهره ببرم. اگر به جای خواندن اشعار مولانا در آن مقطع همان زمان را به پیاز داغ درست کردن در آشپزخانه اختصاص می دادم به جرئت می توانم بگویم امروز فیزیکپیشه ای  به مراتب برجسته از آن می شدم که اکنون هستم.   اگر این کار نمی کردم فکر و ذکرم را می دادم که از محضر اساتید برجسته ی آنجا کار پژوهشی یاد بگیرم. ای دریغ  که در آن مقطع تحت تاثیر مولانا همان قضاوت را در مورد آنان کردم که مولانا در مورد ابن سینا می کرد!! البته همه ی دوره ی دکتری ام این گونه نگاه نکردم اما این نگاه  حدود شش ماه  از دوره ی دکتری مرا تحت تاثیر خود قرار دهد. خوشبختانه بعد از اندکی این نگاه را کنار گذاشتم و سعی کردم با تمام توان روش شناسی (متدلوژی) کار پژوهشی در رشته ی پدیده شناسی را از بهترین ها ی این شاخه -دست اول-یاد بگیرم. (اما ای کاش آن شش ماه تلف نمی شد.)

پوستر

کنفرانس انجمن فیزیک ایران و همچنین همایش ملی دانشگاه پیام نور در تبریز (که من وشاهین  هم جزو سخنرانان آن هستیم)  در پیش هستند.  مفید می دانم نوشته ی چند سال پیش خودم را در هموردا  در مورد ارائه ی پوستر در اینجا بازنگاری کنم. توجه کنید که پوستر از کلمه ی پُست  است و همانند آن تلفظ می شود. به هیچ وجه  از کلمه ی فارسی "پوست" نیست که آن را بر وزن "دوست" تلفظ کنید. درواقع درست تر است که آن را به صورت "پُستر" بنویسیم نه "پوستر". ولی چون  نگارش به صورت "پوستر" جا افتاده من هم ناگزیر آن را به این شکل نوشتم. در انگلیسی اگر به صورت "پوستر" تلفظ کنید  حرف شما را متوجه نخواهند شد.

 

چند نكته عملي درباره ارائه پوستر

در اينجا مي خواهم به چند نكته عملي اشاره كنم كه رعايت آنها كمك مي كند تا در ارائه پوستر موفق تر باشيم.
برخي از آنها را خود به تجربه دريافته ام و برخي را از و يا ديگر فيزيكپيشگان پيشكسوت شنيده ام.

1) در تنظيم پوستر (برعكس نوشتن مقاله و يا نوشتن اي-ميل علمي)بهتر است شرط ايجاز را رعايت كنيم. بايد فقط لب مطلب را در پوستر بگنجانيم . از پرداختن به جزئيات حتي الامكان بايد بپرهيزيم. اگر پوستري حاوي مقدار زيادي از جزئيات باشد حوصله بازديد كنندگان را به سر خواهد برد. علاقمندان مي توانند براي خواندن جزئيات بيشتر به مقاله رجوع كنند.

2( طبيعي است حسن انتخاب رنگها و جلوه هاي بصري در موفقيت هر پوستري مي توانند نقش كليدي ايفا كنند. توجه به اين جزئيات را "سطح پايين" و يا وقت تلف كردن تلقي نكنيد. در كار حرفه اي همه اين جزئيات مهمند.

3) تهيه پوستر و آويختن آن تنها قسمت كوچكي از كار ارائه پوستر است. قسمت اصلي كار حضور در كنار پوستر و توضيح درباره پوستر و پاسخ گويي به سئوالات بازديدكنندگان است. در عرف جامعه فيزيك بين المللي كسي كه به هنگام
Poster session
در كنار پوستر خود حاضر نيست شخصي بي مبالات و حتي به دور از ادب تلقي مي شود. من در حدي نيستم كه خودم در اين باره نظري داشته باشم اما از آنان كه عمري به برگزاري همايش هاي بين المللي پرداخته اند و در آداب و
etiquette
اين گونه گرد همايي ها صاحبنظرند اين گونه شنيده ام.

4(در جلسه پوستر بايد خجالت را كنار گذاشت. اگر كسي را ديديم كه به پوستر ما توجه مي كند بهتر است جلو برويم و شروع كنيم به توضيح دادن درباره پوستر. معمولا طرف از اين كار ما استقبال مي كند.

5( در بالاي پوستر نام ارائه دهنده و همچنين نام دانشگاه يا موسسه وي حتما بايد گنجانده شود.

6( اين آخرين توصيه ابتكار خود من است: بهتر است چند نسخه از مقاله مربوطه را با خود داشته باشيد و آن را به دست بازديدكنندگان علاقمند بدهيد. تجربه من نشان مي دهد كه معمولا در اولين فرصت

!يعني در طي سمينار خسته كننده بعدي مقاله شما خوانده مي شود

گزیده ی کامنت های من در ادامه ی بحث درد عشق (خودمانی خودمانی):

کامنت اول: مهم نیست که عاشق فقیر باشه یا پولدار. مهم اینه که بی عقده باشه. دل گنده و بخشنده و بخشاینده باشه. مهم اینه که صادق باشه . مهم اینه که اهل کار و با شعور باشه.

یک چیزی شبیه همین
تقی که در موردش داستان نوشتم. فقیر هست اما جربزه و اراده ی آن را داره که برای خانواده اش رفاه فراهم کنه. شعار نمی ده که "ما به مادیات اهمیت نمی دهیم." ما انسان های برتر هستیم که شما مرفهان بی درد بی مایه باید بدهید ما مفت بخوریم!! خدا به دور! اگر این تیپ پسرها با یک دختر متمول ازدواج کنند برای این که پدر خانمشان را تیغ بزنند هزار جور دختر را اذیت می کنند.

کامنت دوم:

اگر آدم بایکی که سال ها از خودش بزرگ تر باشه ازدواج کنه نباید انتظار داشته باشه "اولین" باشه در زندگی اش. احتمال زیاد گذشته ای داشته که در شکل گیری شخصیتش نقش داشته. شما نمی توانید بخشی از گذشته او را دور بریزید. نکته ی مهم دیگه این که اگر با یک شخص جاافتاده 16 سال بزرگ تر از خودتان ازدواج می کنید نباید انتظار داشته باشید جلوی مردم مانند همسن و سال های خودتان که می پرند روی سر شوهر یا نامزدشان شما هم بپرید روی سر او! در خلوت تان هر کاری بکنید ایراد ندارید اما در جمع باید خیلی مراقب پرستیژ اجتماعی او باشید.
او به احتمال زیاد به این موضوع خیلی حساسیت دارد.
به هر حال او به تنهایی موقعیت اجتماعی و پس انداز خود را که برای شما رفاه به ارمغان می آورد به دست آورده. شرایط شما فرق می کند با دختری که با هم سن و سال خودش عروسی می کند و در همه سختی های پس انداز کردن و تثبیت موقعیت شغلی-اجتماعی با او سهیم است.
شما از تمامی این زحمات معاف خواهید بود. پس در مقابل باید به برخی از معذوریت های اجتماعی همسرتان حرمت بگذارید و شرایط او را درک کنید. نباید انتظار داشته باشید اگر مثل بقیه ی همسالانتان رفتار کنید او تحمل کند.

سعی کنید در تحصیل و شغلتان بدرخشید تا شخصیت اجتماعی شما تحت الشعاع همسرتان نباشد. چیزهایی از خود داشته باشید که نماد هویت مستقل شما باشد اما در تضاد با رابطه ی شما با همسرتان نباشد. آن را طوری انتخاب کنید که مورد تایید همسرتان باشد اما ویژگی های منسوب به شما را مستقل از همسرتان دارا باشد.
(مثلا همین وبلاگ برای من از همین جنس است.)

از سوی دیگر مراعات موقعیت اجتماعی همسرتان را بکنید. اگر مردی  بالای 50 سال سن  داشته باشد و همسری زیر 25 سال  پیدا کند. اگر این همسر در جمع رفتار کند برایش چندان مهم نخواهد بود. چرا که حا افتاده تر از آن است که بچگی های همسر جوان برای او مسئله ساز شود. اما  اگر در سن بین 35 تا 45 باشد موقعیتش دارد یواش یواش تثبیت می شود. شاید جلوی همسرش جور دیگر وانمود کند اما هنوز باورش نشده که موقعیت اجتماعی اش به ثیات رسیده. هنوز آن را شکننده می پندارد و در نتیجه حساسیت های خاص سن و موقعیت خود را دارد. (احتمالا!)

کامنت سوم: اینو به جوون هایی که فکر نمی کنند که سن عشق و عاشقی شون گذشته می گویم. دوچرخه سواری را باید خودتون تجربه کنید! با گوش دادن با حرف های "منطقی" کسانی که از دوچرخه سواری وحشت دارند هیچ وقت دوچرخه سواری یاد نمی گیرید.
برای شنا یاد گرفتن باید داخل آب بروید. با گوش دادن به سخن های "منطقی" کسانی که از شنا وحشت دارند نمی توانید شنا یاد بگیرید.
خیلی بنشینید پای صحبت هایشان بعد از یک مدت می شوید مثل خود آنها. شما هم فکر می کنید سنی از شما گذشته و دیگه وقت یادگرفتن شنا و دوچرخه سواری شما سرآمده. اگر یک وقت زمین بخورید پوکی استخوان کار دستتان می ده. به علاوه خطاهایی که یک نو آموز جوان شنا یا دوچرخه طبیعی می آید از یک خانم یا آقای دکتر یک جوری دیده می شه. پس آن خانم یا آقای دکتر سخت تر می تونه شنا یاد بگیره.
از همه مهتر شادی و نشاط و لذت شنا و دوچرخه سواری در همان عنوان جوانی است. نه ان که بعدا این لذت ها نباشه. ولی در آغاز جوانی شکل خاصی داره که بعدا تکرار نمی شه. چندین سال خود را از این لذت ها محروم می کنید که چی بشه؟ چی را به دست می آورید؟ این به اصطلاح "منطق" آنان که از دوچرخه و شنا و حشت دارند کجای دنیا را فتح می کند؟!

کامنت چهار: مردها هم باید بپذیرند که همان طوری که خودشان حق انتخاب دارند و از بین ده ها دختر دور وبرشان به یکی علاقه مند شده اند آن دختر هم حق دارد که انتخابی دیگر داشته باشند. اصلا نباید آن جواب رد به توهین تعبیر کنند.
شما از آن ده دختر رفته اید به سراغ یکی ! آیا این به آن معناست که دارید به آن نه نفر دیگه توهین می کنید؟! یا از آنها بدتان می آید یا تحقیرشان می کنید؟! نه! ولی! علاقه ی رمانتیک-حداقل در بازه ی زمانی چند ساله- به یک نفر است. اگر غیر از این باشد هوس  است  نه عشق.

کامنت پنجم:  اگر یکی بود و همین حرف ها را که من اینجا نوشته ام بیست سال پیش به من یا شاهین می گفت به اندازه ی یک کوه دماوند از روی شانه ها و فکر و روحمان بار برداشته می شد. کسی به ما از این حرف ها نزد! هرکسی رد شد یک کاری کرد که بار بیخودی فکری بردوشمان بر اعصابمان گذاشته شود. ای کاش یکی 20 سال پیش بود و برای من از همین تیپ تجربه هایش می گفت. به ما برعکس می گفتند. خیلی ها یک کاری می کردند که ما-به خصوص من- خود را زجر فکری دهیم به گناهی که نمی دانستیم چیست! خیلی ها آیه ی یاس خواندند و عملا گفتند سرتان بذارید بمیرید! تنها جمله ای که شنیدم که اندکی قوت قلب بود از زبان مادر مادر بزرگم بود که شخصیت سارا از او الهام گرفته ام. آن هم چند جمله ی ساده با این مضمون که زندگی پستی بلندی زیاد داره مشکلات مالی خیلی ها که تلاش کرده اند حل شده مال شما هم حل می شه. بقیه یا سکوت کردند یا گفتند سرتان را بگذارید بمیرید با این ازدواجی که کرده اید و یا می خواهید بکنید. البته نه به این صراحت ولی معنای حرفشان جز این نبود. نمی دانید که چه فشار فکری ای روی من آمد. می توانست نیاید! اگر یک یادداشت شبیه همین پست وکامنت هایش را 20 سال پیش می خواندم خیلی از آشوب هایی فکری را که مرا تا سر حد به هم ریختگی روحی کشاند نداشتم.

کامنت ششم: یک توصیه می کنم برای مقابله با رفتارهایی که در کامنت پنجم توصیف کردم: سعی نکنید جواب آنها را بدهید . اگر این کار را بکنید این حس به آنها دست می دهد که شما نیازمند تایید از جانب آنهایید. اگر فکر کنند شما نیازمند تایید هستید بدجوری اذیت می کنند.

با آنها بحث نکنید. سعی نکنید مجابشان کنید و دلایلی که برای درستی تصمیم خود می دانید بر ای آنها برشمارید. لبخندی بزنید و رد شوید.
این بی تفاوتی شما نسبت به حربه ای که در دست آنهاست (تایید یا عدم تایید تصمیم شما) آنها را خلع سلاح می کند. چند بار این کار را ادامه دهید تمام می شود. شما پیروز می شوید بی آن که تلفاتی داده باشد. از گوته:
Against criticism a man can neither protest nor defend himself; he must act in spite of it, and

then it will gradually yield to him

 

کامنت هفتم:  زندگی مشترک بر پایه ی عشق، جرئت اندیشیدن به راه های نو می خواد. ابتکار عمل می خواد. فکر نو می خواهد. جرئت آن را می خواهد که بپذیری که لزوما آن روشی که تو به آن عادت داشتی و به آن خو گرفته بودی تنها روش دیگر نیست. جرئت این را می خواهد که بپذیری می شه یک راه دیگه هم امتحان کرد. می شه هویت را یک کم یک جور دیگه تعریف کرد که با شرایط زندگی زناشویی ات بیشتر بخواند.

کامنت هشتم:

مثال می زنم تا منطورم روشن تر بشود. فرض کنید که یکی از بچگی دیده که خانواده های دور وبرش به طرز خاصی تفریح می کنند و یا مسافرت می روند. در ذهن او جا افتاده که تفریح و مسافرت یعنی این و جز این ممکن نیست. بعد با یکی ازدواج می کنه که کارش پژوهشه و بنا به کارش گاهی مجبور می شه تعطیلات رسمی را هم کار کنه. اگر انعطاف نشان بده و ابتکار عمل به خرج بده می تونه مسافرت ها و تفریحات متناسب با شرایط زندگی شان ترتیب بده. ولی اگر اصرار کنه که الا و بلا مسافرت همونه که بقیه می روندو اینی که ما داریم  "نشد"، اختلاف پیش می آید. یک کمی ابتکار عمل و فکر نو می طلبه که آداب و پیش نیاز های این سبک جدید زندگی را به وجود بیاوری. همه کس این ابتکار عمل را نداره. عمده ی افراد فقط می توانند تقلید کننده ی راهی باشند که در بقیه می بینند. برای همين هم خیلی از زندگی هایی که عاشقانه و بر خلاف جریان آب شکل گرفته بودند از هم پاشیدند. این چماقی بود که در اول ازدواجمان مرتب بر سر من کوفته می شد.

مرتب به من یاد آوری می کردند که ما تجربه داریم! تمام ازدواج هایی که با عشق و عاشقی و بدون ملاحظات طبقاتی و... انجام گرفته اند به شکست انجامیده اند. روزی چندین بار این را می شنیدم. واقعا هم راست می گفتند مثال ها فراوان بودند. مثال نقض بسیار اندک بود. خلاصه بنا به استقرا می گفتند مورد شما هم به شکست سختی خواهد انجامید. اما من به گوش نمی گرفتم. فکر می کردند که دارم با آنها لجبازی می کنم. افتادم روی دنده ی لج و تا خودم را نابود نکنم دست بردار نیستم. به جای تبریک عروسی می شنیدم:" برای خاطر لجبازی خودت را و زندگی ات را نابود نکن!" ببینید آدم چه حالی می شه! درصورتی که لج بازی با آنها اصلا از مخیله ی من هم نمی گذشت. همان طوری که آنها آن داستان های شکست عشقی را شنیده بودند، من هم در مجالس غیبت خانوادگی همان را شنیده بودم. نه یک بار بلکه ده ها بار. اما احساس همذات پنداری با قهرمانان و ضد قهرمانان آن داستان ها نداشتم و ندارم.
فکر می کردم -و زمان ثابت کرد که درست فکر می کردم- که قادر خواهم بود تا متناسب با خواست ها ونیاز هایمان طرحی نو در اندازم. البته اگر من اصرار می کردم حتما بیایم روش های خانوادگی خود را در همه مورد به کار ببندم زندگی ام از هم می پاشید. به یک دلیل ساده:  آن امکانات را ما نداشتیم. فهمیدن این نکته نبوغی نمی خواست و تجربه ی آن چنانی که بر سر ما می کوفتند نمی طلبید. اما چه اصراری هست که حتما یک روش زندگی در پیش گرفته شود. آن قوه ی خلاقیت و ابتکار را در خود سراغ داشتم که به راه های دیگر بیاندیشم و آنها را پایه ریزی کنم.

کامنت نهم:

یکی از داستان های کلاسیک شکست عشقی که به نظر من یه خورده زیادی بین مردم محبوبه، رمان معروفه "بامداد خمار" هست که احتمالا خیلی ها تون  آن را خواندید. از نظر من جنس داستان و طرز فکر پشت آن واپس گرا است .
محبوبه قهرمان داستان که دختر یک خان تهرانی است عاشق پسر شاگرد نجار محله شان می شود. وبعد از این که مخالفت های شدیدی از طرف خانواده ی دختر می شود ازدواج می کنند. پدر عروس در شب عروسی به عنوان دعای خیر چیزی به این مضمون می گوید "امیدوارم زود تر از اين مخمصه نجات پیدا کنی." محبوبه سیاه بخت می شود و از کرده پشیمان می شود و در می یابد "شب شراب نیارزد به بامداد خمار" و شور و شوق اول عشق به زجر بعدی اش نمی ارزد.

وقتی می گویم این داستان واپس گراست عده ای فکر می کنند که رگ کمونیست بازی و سینه زدن برای جامعه بی طبقه در من به جوش آمده. در صورتی که اگر من این گونه می اندیشیدم نمی آمدم داستان سارا را بنویسم كه اتفاقا خيلي هم طبقاتي است. (در واقع قهرمان داستان، سارا، تمام تلاش خود را مي كند كه با سيلي صورت سرخ كردن هم كه شده  آداب خانوادگي را طبقه اي كه به آن متعلق است  حفظ كند.) من داستان "بامداد خمار" را واپس گرا می دانم چرا که این دختر-به عنوان قهرمان داستان- قدری تلاش نکرد که متناسب با زندگی جدیدش آداب و روش ها و راه های زندگی ابداع کند. انتظار داشت همان آداب و تشریفات  خانه اربابی پدری در کلبه ی کوچک شاگرد نجاری آنها هم اجرا شود. طبیعتا جور در نمی آمد. خانم نویسنده ی داستان به محبوبه ی داستانش این ابتکار عمل و این هنر زندگی را نبخشید که حتی سعی هم بکند که در این راه قدمی بردارد. به جای آن مرتب در مورد آداب زندگی خانی و اشرافی به شوهرش بعد از یک روز کاری سخت با اره و تیشه و خاک اره، لکچر می داد. چنان که در بالا گفتم این لکچر ها دقیقا همان چیزهایی هستند که عشق یک مرد را می خشکانند. این گونه جبری اندیشیدن و سعی در امتحان راه های جدید نداشتن را مصداق واپس گرایی می دانم والا وجود اختلاف طبقاتی و اختلاف فرهنگی بین طبقات اجتماعی که اظهر من الشمس است. داستان را واپس گرا می دانم چون پدر محبوبه وقتی شاگرد نجار جلویش سبز می شود با تازیانه جواب سلامش را می دهد و این کار او قابل اغماض جلوه داده می شود. یکی می تواند پولدار باشد و دیگری فقیر. اما آن که پولدار است چه طور باید به خود اجازه دهد که یکی را در کوچه شلاق بزند؟! آیا سزای عاشق تازیانه است؟! گیریم این گونه بود! آیا یک داستان پیشرو نباید آن را منفی و غیرانسانی جلوه دهد. آیا اگر آن را عادی جلوه دهد واپس گرا نیست؟

 کامنت دهم:برعکس اون مهملاتی که مردهای عزب درباره اش به همدیگر کنفرانس می دهند و رهنمود می دهند خانم ها از مرد خشنی که بزنه تو ی ذوقشان خوششان نمی آد! خوششان نمی آید! خوششان نمی آید! خوششان نمی آید! خوششان نمی آید! خوششان نمی آید! هزار بار هم لازم باشه می گم:خوششان نمی آید! مطمئنم. بروید یک بررسی بکنید ببینید کدام یک از کسانی که چنین رهنمودی می دهند خودشان در عمل در جلب توجه خانم ها موفق بوده اند. نمی پرسم کدامشان "دون ژوان" بودند؟ هیچکدام نبودند. منتهی ما دنبال "دون ژوان" بودن که نیستیم. فعلا در مورد برقراری یک رابطه ساده که قراره به ازدواج شرعی سنتی و قانونی بیانجامه داریم صحبت می کنیم. حالا آقایان عزب یک چیزی شنیده اند که خانم ها از مرد ضعیف و توسری خور خوششان نمی آید، آن را تبديل كرده اند به اين كه باید خشن بود و توی ذوق زد و ... که دخترها برایت بمیرند! با هم می نشینند ساعت ها از این مزخرفات می گویند همدیگر را تایید می کنند و به زعم خودشان شاخ غول را در روانشناسی جماعت نسوان شکسته اند!هر از گاهی هم این تئوری های "در پیتی" شان را می خواهند بیازمایند!! با یک دختر از این حرف ها می زنند جیغ او را در می آورند و چون در توهمات عزبانه ی خود غرقه هستند این توهم به انها دست می آید که آن جیغ نشان از جذابیت فوق العاده بالای اینها بوده.

. آشکارا این مردان عزب نیاز به ازدواج دارند. والا ساعت ها نمی نشستند در مورد جنس مخالف تئوری پردازی کنند. صد تا از آن جیغ ها نیاز اینها را بر آورده نخواهد کرد. به فکر نان باش که خربزه آب است. به فکر ازدواج باش که جیغ جنس لطیف را در آوردن حتی "آب" هم نیست ارتعاشات هواست!

کامنت یازدهم: این که چیزی شنیده اند که خانم ها از مرد خشن خوششان می آید یک ریشه ای دارد . اما اینها از بیخ پاک اشتباه و غلط متوجه شده اند. خانم ها از مردی که در تصمیم گیری قاطعیت نشان دهد خوششان می آید. بعضی وقت ها خانم هاخودشان بین این که به خودشان حال بدهند یا از خواسته ی خودشان برای منفعت جمع بگذرند مردد می مانند. اين یک اخلاق زنانه است . به نظرم ریشه در غریزه ی مادری دارد. یک کشمکشی است بین خود خواهی که در وجود هر انسان هست و غریزه ی مادری که او را از خود گذشته می خواهد. این تردید را هم در زنان ایرانی دیده ام و هم در زنان خارجی. در جوامع شرقی معمولا فشار جامعه بر روی زن است که تصمیمی که بیشتر رنگ و بوی از خود گذشتگی دارد بگیرند. در خارج فشار به سوی دیگر است. هرچند این دودلی زنان غربی را هم رها نکرده. در مورد ما هم که جامعه ی در حال گذار هستیم این دودلی بیشتر کشمکش ایجاد می کند. در این هنگام خانم ها دوست دارند مرد زندگی شان با قاطعیت وارد عمل شود و به جای آنها انتخاب کند. اتفاقا دوست دارند انتخابی که شریک زندگی شان برایشان می کند در جهت علایق آنها باشد. مثلا وقتی دو دل هستند که لباسی گرانقيمت  بخرند یا ارزان قیمت تر را انتخاب کنند دوست دارند همسرشان قاطعانه بگوید من از این گرانتر خوشم می آید همین را بخر. و به این ترتیب دو دلی ختم به خیر شود. بعد هم می روند پیش خواهر ها و دوستانشان با آب و تاب تعریف می کنند من می خواستم ارزان تر را بخرم شوهرم گفت همین را بگیر!
این چیزیه که خانم ها دوست دارند نه مهملاتی که جماعت عزب می بافند و خودشان هم تایید می کنند.

 اینها گزیده ای از کامنت ها بودند کامنت های جالب دیگری در ادامه "درد عشق" هست. بعد از تمام شدن داستان تقی "زیرداستان حمید در داستان سارا را اینجا باز انتشار می دهم تا میزگردی در این رابطه داشته باشیم. فکر می کنم به این ترتیب مطالبی که می خواستم بگویم جا بیافتند.

اگر خواستید این یادداشت را هم به اشتراک بگذارید.

بابایی نرگس کوچولو-قسمت چهارم

!  زنده باد كساني مانند تقي كه دنبال هيچ گونه كلاه شرعي اي كه با آن از زير مسئوليت  خانوادگي شانه خالي كنند نيستند! و اما ادامه ي داستان .... 

روز بعد تقي به كارخونه مي ره.از همون لحظه اي كه مي رسه سعي مي كنه با بقيه رابطه خوبي برقرار كنه. خوشبختانه سر و وضع تقي به تحصيلكرده ها نمي خوره والا كارگرها حسابي اذيتش مي كردند. در كارخانه همه كارگرها و تكنيسين او را تقي سياهه (تقي اندكي سبزه است) صدا مي زنند.

تقي هيچ وقت به ظاهرش اهميت نداده براي همين هم اين حرف آنها به او بر نمي خوره. از همون لحظه اي كه وارد مي شه آستين بالا مي زنه و هر كاري كه شد انجام مي ده. ظاهرش با ديگر كارگران فرقي نداره اما ذهنش مدام در حال كاره. مي خواد ببينه به عنوان كسي كه فيزيك خونده چه كار خاصي در اين مجموعه مي تونه انجام بده كه از عهده يك كار گر يا كارمند معمولي ويا حتي يك مهندس معمولي و متوسط برنمي ياد. علت اين كه تقي دانشگاه شهيدبهشتي را با وجود دوري ازخانه شان انتخاب كرده بود گروه ليزر مشهور اين دانشگاه بود. تقي در دانشگاه با كمك از هوش و همچنين پشتكار افسانه اي اش توانسته بود از گروه ليزر دانشكده چيزهاي زيادي يادبگيره. وقتي وارد كارخانه شد با ديدن دستگاه هاي ليزري حسابي سر شوق آمد اما چند روز بعد توي ذوقش خورد چون ديد تكنيسين ها در استفاده از اين دستگاه خيلي از او ماهر تر و كارآمدترند. اما تقي نااميد نشد چون به قابليت هايش به عنوان يك فيزيكدان بيش از اين ها اعتماد داشت.

تقي كم كم مي بينه كه اگه سال بعد چند درس در دانشكده مكانيك بگذرونه مي تونه طرح هايي  ارائه بده که بهره وري" كارخانه را بالا ببره".  چند تا كتاب مكانيك رو كه از كتابخانه دانشكده مكانيك قرض گرفته مطالعه مي كنه. (دانشگاه شهید بهشتی دانشکده مکانیک نداره. تقی با استادان مکانیک شریف  دوست شده و از آنها راهنمایی می خواهد.) هر از گاهي هم به سراغ استادان مكانيك مي ره و از آنها سئوالاتي مي پرسه. استادان مكانيك به تدريج ديده اند كه دانشجويان ممتاز فيزيك از بيشتر دانشجويان خودشان مستعد پيشرفت هستند. براي همين با كمال ميل و خوشرويي او را راهنمايي مي كنند. براي يك ماه اول تقي هيچ حقوقي دريافت نمي كنه و طبعا هر شب از پدرش سركوفت مي شنوه.

بعد از يك ماه "مهندس" براي بازديد به كارخانه مي ياد.سر كارگر درحالي كه سعي مي كنه خيلي ادبي صحبت كنه به "مهندس" مي گه :"ايشان "مهندس" تقي هستند. جوان بسيار لايق و سر به راه و مايه افتخار محله ما هستند..."تقي با صداقت هميشگي اش مي گه: "البته من مهندس نيستم. دانشجوي سال سه فيزيكم." "مهندس" نگاهي متبخترانه اي به او مي اندازه و در دل مي گه :"لابد مهندسي قبول نشده كه رفته سراغ رشته فلك زده اي مثل فيزيك." او را برانداز مي كنه و مي گه:"باشه بيا فعلا اينجا كار كن ببينيم چي مي شه. البته نمي تونيم حقوقي بهت بديم است.  راستي ببينم!كار با كامپيوتر بلدي؟!از فردا بيا دفتر من يك سري محاسبات هست كه نتيجه شان بايد تايپ بشه."

ادامه دارد...

درد عشق: تحملش کنیم یا درمانش؟

در ادامه ی یادداشتم با عنوان "دردعشق" بحث مفصل و  طولانی داشتیم در مورد عشق.  همان طوری که در کامنت ها تاکید کردم منظورم از عشق زمینی وطبیعی  بین  یک زن مجرد و مردمجرد بود که می تواند بنا به شرع و قانون به ازدواج بیانجامد. عشقی خارج از این چارچوب مد نظر این جانب نیست.  بحث ها طولانی بود که توصیه می کنم اگر دغدغه ی عشق و درد عشق دارید وقت بگذارید و آنها را به دقت  مطالعه کنید. فکر نمی کنم بعد از خواندن آنها حس کنید که وقت شما تلف شد. اگر وقتی این چنینی نگذارید احتمال دارد بعدها حس کنید- عوض صرف یکی دو ساعت- قسمت قابل توجهی از عمر را از دست داده اید! به هر حال چند نکته عنوان شد که مفید می دانم اینجا بازگو کنم.

 مسایل "کوچکی" مانند اختلاف فرهنگی یا زبانی به دلیل اختلاف قومی یا اختلاف طبقاتی  با نیروی عشق قابل حل هستند. نمی گویم حلشان خیلی ساده است. نه! چنین نیست! اختلاف ها در دوران زندگی پیش آمد اما اختلاف های کوچک از جنس "نمک زندگی". اگر از این "نمک زندگی" ها فرار کنیم هرگز شخص مناسب نمی یابیم. عشق دریایی است  که  این گونه نمک ها را در خود حل می کند.

عشق انگیزه را ایجاد می کنه که آدم بره و مهارت ها ی لازم برای حل این مسایل جزئی  را فرا بگیره.

اما مسایل "بزرگ" مانند عقده ها بیماری های روانی نظیر بدبینی و پارانویا , حسادت مفرط  سادیسم و ... با عشق نیز حل نمی شوند. اگر در نامزد خود حالاتی را می بینید که به این گونه بیماری ها تعبیر می کنید تا حدی که هنوز ازدواج نکرده زندگی را بر شما تلخ کرده حتما با یک مشاور آگاه تماس بگیرید. مشاوران دانشگاه ها عموما در این زمینه تجربه ی بسیار دارند و کمک شایانی می نمایند. اگر تایید کرد که رفتار طرف بیماری غیر قابل درمان هست سعی کنید هر چه زودتر او را فراموش کنید. هر چه زودتر بهتر! گمان نکنید که معجزه می توانید بکنید! اگر در دل شما محبت تلبنار شده و نمی دانید چگونه آن را تخلیه کنید همین کودکان بنیاد کودک را مورد حمایت قرار دهید. هم به محبت نیاز دارند و هم در جواب از شما تشکر می کنند مادرشان هم دعایتان می کند. با ازدواج با یک فرد سادیک یا بدبین  محبت خود را به کسی ارزانی نکنید که در جواب روزگارتان را سیاه کند!

در مورد اختلاف مالی به نظرمن اگر هردو طرف تلاش کنند که مشکلات مالی حل شود موفق می شوند. آن قدر راه ها پیش پایشان گذاشته می شود که خودشان هم فکرش را نمی کردند. این حرف من از جنس استدلال نیست بلکه از جنس ایمان است. ایمانی است که تجربه ی شخصی ام  نیز مهر تایید بر آن می زند. عقیده ام در این زمینه کمابیش شبیه سعدی است وقتی که این شعر را می گفت. یا همان ضرب المثل قدیمی:"از تو حرکت از خدا برکت". گفتم حرفم از جنس ایمان است اگر شما آن را باور نکنید من نمی توانم شما را مجاب کنم. اما اگر به چنین چیزی باور دارید می توانم توصیه هایی بنمایم که زندگی را بر شما آسان تر کند و امکان موفقیت را بیشتر نماید در یادداشت بعدی ام جمع بندی می کنم.

(اگر خواستید این مطالب مرا به اشتراک بگذارید. مطمئنم خیلی از جوان ها از این قبیل دغدغه ها دارند.) 

ماده ی 26  اعلامیه حقوق بشر

ماده ی 26  اعلامیه حقوق بشر :

Article 26.

  • (1) Everyone has the right to education. Education shall be free, at least in the elementary and fundamental stages. Elementary education shall be compulsory. Technical and professional education shall be made generally available and higher education shall be equally accessible to all on the basis of merit.
  • (2) Education shall be directed to the full development of the human personality and to the strengthening of respect for human rights and fundamental freedoms. It shall promote understanding, tolerance and friendship among all nations, racial or religious groups, and shall further the activities of the United Nations for the maintenance of peace.
  • (3) Parents have a prior right to choose the kind of education that shall be given to their children.

 اخیرا اظهار نظر هایی شنیده ام که مفاد آن بود که والدین حق ندارند عقاید خود را به کودکان خود انتقال دهند وباید آنها را آزاد بگذارند تا  وقتی خود بزرگ شدند و به فهم کافی رسیدند خود انتخاب کنند. به نظر من  شما نمی توانید جلوی والدین را بگیرید که کودکانشان را ان گونه که می خواهند بار نیاورند. والدین این را حق مسلم خود می دانند. 

 من اصلا هیچ کاره! آیا این چیزی که می گویند با بند سوم ماده ی ۲۶ اعلامیه حقوق بشر در تضاد نیست؟! به نظرمن معنای این بند به رسمیت شناختن این حق  است (حالا چه من خوشم بیاید و چه خوشم نیاد!) بله! می دانم اعلامیه ی حقوق بشر دست ساز بشر است و چون هر چیز بشری دیگر می تواند مورد نقد قرار گیرد  و با زمان می توان از آن گذر کرد و به  افق های بهتری رسید. هرگز و به هیچ وجه نباید با دیدی متعصبانه و دگماتیک به این گونه دستاورد های بشری نگریست. کامل نیستند  و  به کامل نبودن خود فروتنانه معترف و از همان ابتدا هم نویسندگان آن انتظار نداشتند چند دهه بعد من به صورت دگماتیک به آن ارجاع دهم.

  ولی به نظر من با  وجود مسایلی که ما در این گوشه از دنیا که خاورمیانه اش می خوانند با آنها درگیریم خیلی تندروانه است که به چیزی لیبرال تر از اعلامیه [ها ی] حقوق بشر بیاندیشیم.    این تندروی  به قول فرنگی ها بک-فایر می کند بد جوری هم بک-فایر می کند.  این بود نظر -مانند همیشه- محافظه کارانه ی این جانب!

پی نوشت: به علت حساسیت موضوع از انتشار نظرات تندروانه معذورم.

پی نوشت دوم:هر چی بیشتر فکر می کنم می بینم که علاوه رغم ظاهر منطقی و بسته بندی شیک آن این اظهار نظری که اخیرا در مورد تربیت بچه ها در بین جمع های روشنفکری مد شده ایراد داره.  ضررهایش خیلی خیلی بیشتر از منافع آن هست. اولا غیر عملی است و با عث ایجاد تنش بی مورد   می شه بین طرفداران این طرز فکر و والدینی که حق مسلم خود می دانند عقاید دینی خود را به فرزندانشان منتقل کنند (نه با زور بلکه با راه های محبت آمیزی که از قدیم مرسوم بوده). در ثانی اگر این نظر به طور محدود  اجرا بشه می تونه بحران هویتی را در نوجوانان تشدید کنه.  ثالثا یک جورهایی سرک کشیدن به مسایل خانوادگی افراده. یک جورهایی آدم را به یاد مائوئیست ها می اندازه.

به جای همه ی این کار ها بهتره والدین را آزاد گذاشت که فرزندان خود را به طریقی که می خواهند تربیت کنند. چیزی که  باید تشویق کرد تعریف "هویت مداراگرایانه" است به جای "هویت ستیزه گر". چیزی که به طور سیستماتیک در مدارس از سنین کم باید آموزش داده بشه احترام به اقلیت های مذهبی و دیدگاه های گوناگون هست.  همان چیزی که در ماده ی ۲۶ اعلامیه ی حقوق بشر آمده به نظرم حد و حدود را خوب روشن کرده. تند تر رفتن از آن  را نمی پسندم نه حالا ونه صد سال دیگه. نه در ایران و نه در هیچ جای دیگه ی دنیا 

باز هم درباره ی نامه نگاری

این پاسخ را در جواب یکی نوشته ام اما هنوز آن را نفرستاده ام. تردید دارم بفرستم یا خیر. احتمالا هم نمی فرستم چون نمی خواهم برای خودم دشمن تراشی کنم. چنین کسی اگر چنین نامه ای دریافت کند به جای آن که اندیشه کند وسعی کند روش خود را اصلاح کند احتمالا دور می افتد و پشت سر من صفحه می گذارد. این نامه را نمی فرستم و به جای آن فقط چند جمله ی اول را می فرستم. اما آن را اینجا منتشر می کنم  چون می دانم دربین خوانندگان این وبلاگ کسانی هستند که از این نوشته نکته ها می آموزند:

با سلام

به علت کمبود جا ما اولویت را به کسانی دادیم که هیات علمی یا دانشجوی دکتری بوده اند.
از دانشجویان کارشناسی ارشد تنها کسانی که توصیه نامه داشتند پذیرفته شدند. در مواردی که استاد بیش از سه دانشجو معرفی کرده بود به هیچ کدام پذیرش ندادیم.

حالا که در مورد خودتان سئوال کردید من چند نکته خدمتتان عرض می کنم. اولا نامه ای که به صورت "فینگلیش"
نوشته شود کاملا خارج از آداب و اتیکت دانشگاهی است. یا باید انگلیسی نوشت یا به فارسی با فونت فارسی. کسی که فینگلیش به کار می برد در واقع مخاطب نامه ی خود را مورد اهانت و تحقیر قرار می دهد.


ثانیا چنین نامه ای را وقتی  با جمله ی متوقعانه "می شه بفرمایید معیار انتخاب شما چی بوده ...."شروع می کنید خواننده ی نامه در مقابل شما موضع می گیرد. در واقع یک دانشجو برگشته و به برگزار کننده دارد می گوید تو معیار انتخاب بلد نبودی ومن باید یادت بدهم.
نامه ی اداری و دانشگاهی را با یک جمله تعارف آمیز شروع می کنند نه یک جمله ی متوقعانه. این است آداب و اتیکت نامه نگاری.

ثالثا در جمله ی دوم شروع کردید در مورد بقیه ی شرکت کننده ها اظهار نظر کردن. به جای این که بگویید من می خواهم در این همایش شرکت کنم چون مربوط به کارم هست و چیزی از این دست  دارید "آمار بقیه ی شرکت کنندگان" را به من می دهید. به عنوان کسی که چند سال است با دانشجوها سر وکار دارم تجربه به من می گوید تنها  دانشجویی موفق می شود و از امکاناتی که در اختیارش گذاشته شده استفاده ی بهینه می کند که تمام حواسش دنبال کار خودش باشد نه آن که  فکرش را بدهد به این که درباره ی دیگر شرکت کنندگان یک همایش قضاوت و اظهار نظر کند.
 چهارم در جمله ی آخر سخن از "التماس" آوردید وگفتید برای این که در جایی پذیرفته شوید همیشه مجبور شده اید دست به التماس ببرید. این جمله ی شما باز هم یک توهین است به همکاران من! مگر همکاران من آدم های عقده ای و از نظر روحی بینوایی هستند که 
مشتاق شنیدن التماس از یک دانشجو باشند؟! نه خیر! معیار پذیرش -حداقل در هیچ کدام از برنامه هایی که من برگزار کننده هستم -التماس نیست. یک سری امکانات هست که ما مایلیم در اختیار دانشجویانی باشد که نهایت استفاده را از من می برند.اگر دانشجویی بیاید بگوید این موضوع خیلی به موضوع تز او مربوط است سعی می کنیم درخواست او را مد نظر قرار دهیم اما محتاج و "بدبخت" شنیدن جملات التماس آمیز از کسی نیستیم و نیک می دانیم که آن که تملق می گوید یا التماس می کند صد مرتبه از کسی که با غرور رفتار می کند در مواقع اضطرار خطرناک تر است و چه بسا اگر امکان آن را داشته باشد از پشت خنجر زند. محیط دانشگاهی جایی نباید نباشد که افراد برای پیش بردن خواسته هایشان به کارهایی از قبیل "التماس"  "نفرین" "ملو درام راه انداختن" "تهدید کردن"و... متوسل شوند. من شخصا با هر که این رویه ها را پیش بگیرد و بخواهد این بدعت را در نظم و آداب دانشگاهی بگذارد به شدت مقابله می کنم.

در نهایت وقتی از جی-میل به جای ای-میل دانشگاهی خود استفاده می کنید معمولا کمتر جدی گرفته می شوید. البته این مورد آخر مسئله ای خیلی کوچک است.
چون خودتان سئوال کردید پاسخ مبسوط دادم. از صراحتم عذر می خواهم و امیدوارم موفق باشید.

با احترام
ی. فرزان

واقعا هم نامه مناسب فرستادن نبود. ادبیات آن  بیشتر مناسب همین وبلاگ بود! در واقع افکارم را برای شما بیان کردم.هر گز نباید این ای-میل را به اون یارو بفرستم.

پي نوشت: صحبت ناصحانه از موضع یک برگزار کننده همایش عدول از رفتار حرفه ای است.
اگر نامه ای ناصحانه به او بنویسم در واقع همان اشتباهی که او کرده را دوباره تکرار می کنم: عدول از آداب دانشگاهی. در واقع با این کار به او سیگنال می دهم که او نیز در جواب می تواند با همان سبکی که سر صف شیر چانه می زند با من هم به عنوان یک برگزار کننده ی یک همایش علمی آن هم در این سطح چانه بزند.

من یک نامه رسمی می نویسم. این بهترین روش است. این کار بیش از هر نصیحتی آداب نامه نگاری رسمی را به او می آموزد.

نامه ای که می فرستم به این صورت است
با سلام

همایش حاضر مورد استقبال گرمی از جانب ثبت نام کنندگان قرار گرفت. متاسفانه این امکان وجود نداشت که به همه ی ثبت نام کنندگان علاقه مند دعوت نامه بفرستیم.
به علت کمبود جا اولویت به کسانی داده شد که هیات علمی یا دانشجوی دکتری بوده اند.
از دانشجویان کارشناسی ارشد تنها کسانی که توصیه نامه داشتند پذیرفته شدند. در مواردی که استاد بیش از سه دانشجو معرفی کرده بود به هیچ کدام پذیرش ندادیم.
می دانیم که متاسفانه بسیاری از ثبت کنندگان واجد شرایط دعوت نامه دریافت نکردند. امیدوارم که در برنامه های آتی پذیرای این عزیزان باشیم. با امید موفقیت روز افزون شما
ي. فرزان
برگزار كننده ي همايش

پي نوشت دوم:

یکی از شرکت کننده ها توصیه نامه ی استادش را اسکن کرده بود و خود فرستاده بود. برایش وقت گذاشتم و توضیح دادم که این روش درست نیست و چنین توصیه نامه ای که دانشجو خود بفرستد از اعتبار ساقط است. این اشتباه به دلیل ندانستن روال کاری بود و بس. توضیحات من کافی است که از این به بعد روال درست را برگیرد. تقریبا مطمئنم چنین خواهد کرد. این فرق می کند با نوشتن نامه ای که خط به خط آن "چانه زنی و کولی بازی به شیوه ی صف شیر" است. یارو شكايت مي كنه كه  مرا هیچ وقت ثبت نام نمی کنند همیشه برای ثبت نام شدن مجبور شده ام "التماس کنم و واسطه قرار دهم" خجالت نکشیده کلمه ی "واسطه" در یک نامه ی رسمی دانشگاهی به کار می برد؟! مگه اینجا جای "واسطه بازی" است. بله! نظام دانشگاهی بر اساس توصیه نامه می چرخد. من نوعی که همه ی دانشجویان مملکت را نمی شناسم به اعتبار توصیه نامه ی استادانشان یکی را پذیرش می کنم.
نمی دانم منظور این دانشجو از "واسطه" چه بوده. اگر توصیه ی استادش منظور او بوده که شرم بر او باد که از استادی که لطف کرده وبرایش توصیه نامه فرستاده به عنوان "واسطه" نام می برد. اگر هم چیزی غیر از این باشدکه هم شرم بر او باد هم برآن "واسطه" و هم بر کسی که به خاطر "واسطه" کسی را پذیرش می کند!

همایش انجمن فیزیک یا همایش آی-پی-ام یا همایش تربیت معلم آذربایجان؟

همایش انجمن فیزیک در ارومیه و همایش ما در آی-پی-ام (ipp11) به روی هم افتاده اند.من به دانشجویان کارشناسی ارشد که مستقیم روی مباحث همایش ما کار نمی کنند پیشنهاد می کنم به جای شرکت در این همایش در همایش انجمن فیزیک در ارومیه شرکت کنند. پیش نیاز شرکت در همایش مدرسه و کارگاه ما  تسلط به فیزیک ذرات و نطریه ی میدان است اگر به این دو مبحث تسلط نداشته باشید همایش ما نه تنها مفید نخواهد بود بلکه می تواند در روحیه ی دانشجو اثر مخرب داشته باشد.

اگر  از سوی خانم پیله رودی به شما ای-میل دعوت رسیده است وتصمیم به عدم شرکت دارید زودتر با پاسخ دادن به ای-میل تصمیم خود را اعلام کنید تا این فرصت در اختیار سایر داوطلبان قرار گیرد.

در ضمن همزمان با این دو همایش همایش دیگری در تبریز و به همت دانشگاه تربیت معلم آذربایجان برگزار خواهد شد. این همایش نیز مانند همایش ما تخصصی می باشد و نیازمند تسلط بر دروس پایه ی دوره ی دکتری است. شاهین یکی دو روز اول در همایش تبریز سخنرانی خواهد کرد و بعد به تهران می آید و در همایش ما سخنرانی می کند. در همایش شهریور ماه تبریز فیزیکپیشگان مطرح منطقه ای در رشته ی نطریه ریسمان و mathematical physicsاز ایران و ترکیه و جاهای دیگر سخنرانی ارائه خواهند نمود.

این را می گویند یک تبلیغ منفی برای همایش خودمان و یک تبلیغ مثبت برای همایش هایی که روی همایش خودمان افتاده اند. باور کنید آن چه که گفتم ربط زیادی به علاقه و دغدغه ی من برای رشد توریسم آذربایجان نداشت.

 

سئوالات در مورد بنیاد کودک

من فقط یک کفیل ساده ی بنیاد کودک هستم در پاسخگویی به مسایل اجرایی بنیاد کودک نمی توانم چندان کمکی کنم. اگر سئوالی دارید می توانید با دفتر مرکزی ایران با شماره تماس و آدرس زیر در ارتباط باشید. تنها چیزی که من شخصی می توانم اضافه کنم این است که خودم شخصا به عملکرد آنها آن قدر اعتماد کرده ام که حمایت مالی کنم. درست است که کمک مالی ناچیز  است و تاقایل. اما از آن طرف دیگر آدم خسیس و دنیاگیری هستم و به این راحتی ها پولم را که خیلی دوستش دارم به کسی نمی دهم! خاطر مددجویان بنیاد کودک آن قدر عزیز بوده که من پولم را وهمچنین این خورده اعتبارم را-که شما خوانندگان وبلاگم به من ارزانی داشته اید- خرجش می کنم وبرایش تبلیغ می نمایم.

  • دفتر مركزي ايران
  • تهران، خيابان خرمشهر، خيابان گلشن، كوچه گلزار، پلاك20
    تلفن : 4-88502182
    فاكس : 88764771 
    Email : info@childf.org

     این را هم وبسایت بنیاد کودک کات اند پیست می کنم:

    پرسش های متداول شما و پاسخ های ما

      ما ميدانيم که شما براي کمک به کودکان و دانش آموزان نيازمند، اهميت فراوان قائليد و از طريق بنياد کودک مي خواهيد و مي توانيد به اين هدف والاي خود برسيد. «کفالت» (sponsoring) يکی از بهترين راه هايي است که مي توانيد لذت کمک به يک کودک نيازمند اما با استعداد و درسخوان را تجربه کنيد و مسير زندگي آنان را به سوي تحصيل و پيشرفت تغيير دهيد.
       
    • پرسش 1: کفالت در بنياد کودک به چه معنا است؟
      پاسخ: در فرهنگ واژگانيِ بنياد کودک، فردي که يک يا چند دانش آموز يا دانشجوي محروم و نيازمند را به فرزندخواندگي خود مي پذيرد و پرداختِ مستمريِ ماهانه ي او يا آن ها را به عهده مي گيرد، «کفيل»، و کارِ ستودني و ارزشمند وي در اين خصوص، کفالت خوانده مي شود.
       
    • پرسش 2: چرا کفالت يک کودک را از طريق بنياد کودک به عهده بگيرم؟
      پاسخ: موسسه هاي خيريه زيادي وجود دارد که کار همه آنها فی نفسه ارزشمند است اما بنياد کودک روش هاي ويژه و مشخصي دارد که آن را از بقيه موسسه هاي مشابه، متمايز مي کند: - سعي ما بر اين است که هزينه ها را به حداقل برسانيم و اين امکان را براي افراد خيّر به نحوي فراهم کنيم که بتوانند از طريق بنياد کودک با حمايت خود و پرداخت ماهيانه حداقل30 هزار تومان به يک کودک نيازمند کمک کنند و سهمي در تعالي و رشد جامعه داشته باشند. - تمرکز کار بنياد کودک بر کمک هاي کفيلان مي باشد زيرا هر کفيل، به مددجو يا مددجويان مشخصي کمک ميکند و دقيقا مبالغ اهدايي وي براي نيازهاي مختلف همان مددجو یا مددجویان تحت حمایت وی هزينه مي شود.
       
    • پرسش 3: بنياد کودک چگونه مي تواند با فقط ماهي 30 هزار تومان به کودکان نيازمند کمک کند؟
      پاسخ: اين نکته يي است که کاملا مورد توجه بنياد کودک مي باشد. زيرا ما راه هايي پيدا کرده ايم که کفيلان محترم بتوانند تغيير قابل ملاحظه اي در زندگي يک کودک نيازمند و محروم ايجاد کنند. شاهد اين سخن: - ما تجربه اي طولاني در کمک به کودکان نيازمند به دست آورده ايم و اکنون چگونگي مديريت موثر و کارآمد در اين امور را مي دانيم. - بسياري از برنامه ها و پروژه هاي ما به وسيله کارکنان محلي و از طريق شبکه وسيعي از داوطلبان انجام مي شود. - در مواردي، غذا، پوشاک و لوازم تحصيلي به صورت عمده خريداري مي شود که قاعدتاً از نظر اقتصادي بسيار با صرفه است. - در بعضي از موارد، صاحبان مشاغل و مردم نيکوکار، محصولات و خدمات خود را با حداقل هزينه در اختيار ما قرار مي دهند- گاهي ما از حمايت و کفالت بيش از يک مددجو در هر خانواده نيز استقبال مي کنيم و از اين طريق، همه اعضا خانواده مددجو، به گونه يي امکان بهره مندی از کمک و مساعدت بنیاد کودک را می یابند.
       
    • پرسش 4: زماني که کفيل يک کودکِ نيازمند شدم آيا تاييديه يا برگه يي دريافت خواهم کرد؟
      پاسخ: پس از استقبال و تکمیل نمودن برگه پذيرش کفالت از سوي شما، در اسرع وقت پاکتی دريافت خواهيد کرد حاوي: - نامه خير مقدمِ مديرِ موسسه به جنابعالي - شرح حال مکتوبی از مشخصاتِ مددجوی منتخب شما و وضع زندگي او - آخرين عکسِ مددجو - برگه يي در توضيح و بازنمایی عمده روش هاي بنياد کودک - راهنمايي هاي لازم براي سهولتِِ پرداختِ مقرريِ مددجو
       
    • پرسش 5: آيا من، تنها کفيلِ کودکم هستم؟
      پاسخ: خير. در مواقعي که کمک ماهيانه یک کفيل، کمتر از نياز و مستمري لازم یک مددجو باشد، بنياد کودک ناگزير، کفيل يا کفيلان ديگري براي حمایت و کمک مشترک به مددجو در نظر مي گيرد. بدين ترتيب، گاه ممکن است يک مددجو را به علت نیاز شدید وی و خانواده اش حتي سه يا چهار کفيل به طور مشترک حمايت کنند.
       
    • پرسش 6: به عنوان کفيل، در طول سال، من چه اوراقي دريافت خواهم کرد؟
      پاسخ: -کارت تبریک سال نو، يک نامه از کودک یا دانش آموز تحت کفالت خود به همراه عکس جديد وي. - دو گزارش شش ماهه از وضعيت تحصيل، معدل و نيازهاي اساسي و ضروری کودک يا مددجوي تحت حمایت شما همراه با اطلاعاتِ به روز از او. همچنين بازخورد کمک هاي اضافه شما از قبيل هديه تولد، هديه نوروز و ..... و مهم تر از همه بازتاب احساس رضايت دروني شما از کمک هاي انسان دوستانه يي که به کودکان و دانش آموزان نيازمند اهدا مي کنيد.
       
    • پرسش 7: آيا مي توانم کودک تحت کفالت خود را ملاقات کنم، يا براي او نامه بنويسم؟
      پاسخ: بله. ما به شما توصيه مي کنيم براي کودک تحت کفالت خود نامه بنويسيد. اين کار پيوند عاطفي بين شما و کودکتان را بيشتر مي کند. همچنين، ما خوشحال خواهيم شد اگر شما مددجو يا فرزندخوانده تان را ملاقات نماييد و تغييري را که شما با حمايت خود در زندگي او به وجود آورده ايد از نزديک مشاهده و ارزيابي کنيد. در این خصوص، چنانچه علاقمندی خود را اعلام نمایید، دفتر مرکزی بنیاد کودک، هماهنگی های لازم و مقدمات ملاقات شما و فرزندخوانده یا فرزندخوانده هایتان را فراهم خواهد کرد.
       
    • پرسش 8: چه مدت زماني است که بنياد کودک مشغول به فعاليت ميباشد؟
      پاسخ: بنياد کودک از سال 1372 فعاليت خود را برای بهبود وضعیت تحصيلي و زندگي کودکان نيازمند ولي با استعداد و درس خوان و خانواده هاي آنان آغاز کرده است و همچنان به دنبال کمک هاي خيرخواهانه انفرادي، موسسات و ديگر گروه هاي خيّر مي باشد. اکنون با مساعدت و گشاده دستی شما کفيلان عزيز در سراسر دنيا، بنياد کودک قادر است به کودکان نيازمند و مستعد در ايران افزون بر مستمری ماهانه ، خدمات دیگری از قبيل خدمات پزشکي براي کودکان بيمار تحت پوشش، خدمات تحصيلي و تامين نيازهاي تغذيه اي و پوشاکي و ... ارائه نماید. ضمناً تمامی دارایی ها، حساب های بانکی و گردش عملیات مالی بنياد کودک هر ساله بوسيله مؤسسات رسمی و معتبر حسابرسي شده و می شود و گزارش مکتوب آن در سایت و مجله بنیاد (همیاران) به عینه منتشر می گردد. همچنين، بنياد کودک داراي مقام مشورتي ويژه اکوسوک سازمان ملل متحد و گواهی استاندارد جهانی موسسات غیردولتی  SGS از سوییس می باشد. ضمناً بعنوان اولین مؤسسه خیریه دریافت کننده مجوز ملّی از وزارت کشور معرفی گردیده است.
       
    • پرسش 9: اکنون چنانچه من مايل باشم کفيل يک کودک نيازمند از طريق بنياد کودک شوم، چگونه بايستي اين کار را انجام دهم؟
      پاسخ: بسيارساده است. شما از هم اکنون مي توانيد با شماره تلفن4- 88502182 دفتر مرکزي بنياد کودک در ايران تماس حاصل نموده و يا با مراجعه به وب سايت اين نهاد خيريه به نشاني www.childf.org و انتخاب کودک مورد نظر خود، فرم کفالت را به صورت الکترونيکي پر کرده و با شروع و پرداخت کمک، به جمع پر شمار کفيلان بنياد کودک بپيونديد. ضمنا شما علاوه بر پرداخت اینترنتی مي توانيد کمک هاي خود را از طريق پرداخت کارت به کارت از طریق ATM به کارت شماره 6037991077711830 و يا به صورت واريز نقدی به شماره حساب 0100551678001 سیبا (قابل پرداخت در سراسر کشور) به نام بنياد کودک (موسسه خیریه رفاه کودک) پرداخت کرده و رسيد آن را به شماره تلفن 88764771 شعبه مرکزي دفتر بنياد کودک فکس و یا به آدرس پست الکترونیکی info@childf.com ایمیل نماييد. شما همچنين مي توانيد با حضور در دفتر بنياد کودک، کمک هاي خود را پرداخت و رسید دریافت فرمایید. توضیح این نکته نیز ضروری است که شما کفیل گرامی پس از پذیرفتن کفالت، مبلغ مستمری و کمک ماهیانه مددجو یا مددجویان خود را می توانید در هر یک از اشکال پرداخت، به صورت ماهیانه، شش ماهه و یا سالیانه پرداخت و واریز فرمایید. ضمناً دفاتر فعال ما در نقاط مختلف دنيا از جمله امريکا، کانادا، سويس ، دبي و آلمان آماده پاسخگوئي به پرسش های احتمالي شما بوده و بهترين سرويس را به شما کفيلان عزيز ارائه خواهند داد.

    درد عشق

    سعدی می گه:

    "ماجرای دل دیوانه بگفتم به طبیب.

     که همه شب درِ چشم است به فکرت بازم.

     گفت از این نوع شکایت که تو داری سعدی.

     دردِ عشق است ندانم که چه درمان سازم"

    صد سال بعد حافظ می گه

    "اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند,

     درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد"

     ظاهرا در یک قرنی که بین سعدی و حافظ بوده در مان دردعشق پیدا شده. حالا که 700سال گذشته لابد دارو ها ی خوشمزه تری (مثلا با طعم گیلاس) برایش درست  کرده اند.

    از شوخی گذشته یک رفتار وقتی به "بیماری" تبدیل می شه که در روند زندگی طبیعی شخص اخلال ایجاد بکنه. اگر به این آستانه برسیم باید به فکر درمان جدی باشیم.

    اگر به آن آستانه نرسیدیم بهتر بذاریم همین جوری باشه! چرا باید سرکوبش کنیم. درسته که درد داره اما  شور وشوق هم داره. باز از سعدی:

    مرغان قفس را المی باشد و شوقی

    کان مرغ نداند که گرفتار نباشد

    باز از حافظ:

    خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد, سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی

    مدرسه ی تابستانی

    هر چند مهلت اعلام شده ی ثبت نام در همایش  پدیده شناسی ذرات تابستانی ما  سر رسیده اما تا فردا (چهار شنبه)  ساعت ۱۲ ظهر که من می خواهم نام پذیرفته شدگان را اعلام کنم  فرصت برای ثبت نام هست. برای ثبت نام  و اطلاعات بیشتر به سایت مراجعه نمایید.

    قرار شده بعد از قسمت داستات نرگس یک میزگرد در مورد این داستان در کامنت ها داشته باشیم. همه ی علاقه مندان به این داستان و میزگرد دعوت هستند! خیلی دوست دارم نظر شما را بدانم. آیا شخصیت پردازی های داستان واقعی هستند؟ همان طوری که قبلا گفتم با این که تیپ خانواده ی تقی با تیپ خانواده ی خودم تفاوت بسیار داره سعی کرده ام شخصیت ها را از روی افراد دور وبر خودم بردارم و تصور کنم در آن شرایط چه رفتاری از خودشان بروز می دادند. راحت تر این بود که بخواهم شخصیت های تیپ جنوب شهری "فیلمسازی" را باز سازی کنم. این کار را نکرده ام. شخصیت های این داستان با شخصیت های دور وبری های خودم  شباهت بیشتری دارند تا شخصیت های فیلمفارسی! خیلی دوست دارم نظر خوانندگان با پیش زمینه های مختلف خانوادگی را در این مورد بدانم. قبلا چند نفر از خوانندگان عزیز وبلاگ که خود پیش زمینه ی مشابه تقی داشتند گفتند که شخصیت ها طبیعی تر از تیپ فیلمفارسی است. یکی از این عزیزان گفت "از تقی، تقی ترهاش را هم دیده ام!" این حرف  برای من بزرگترین تعریف بود. دوست دارم نظر و دیدگاه نسل جدید تر را هم در این باره بدانم.

     

    بابايي نرگس كوچولو-قسمت سوم

    صغري خانم مادر تقي است. با اين كه پنج كلاس بيشترسواد ندارد در محله او راخانم دكتر مي دانند. صغري خانم شيرزن قابل احترامي است. صغري خانم هميشه خودش را به آب و آتش زده تا براي بچه هايش فرصت هاي پيشرفتي كه از او به هنگام كودكي و جواني دريغ شده فراهم كند.
    صغري خانم
    مخصوصا به درس خواندن بچه ها توجه خاص داره. با همه مشغله و زحمتي كه بزرگ كردن شش بچه آن هم با دست خالي مي طلبه صغري خانم به درس و مشق بچه هاي كوچكتر مي رسه و هر از گاهي پاي تدريس بچه هاي بزرگتر مي شينه! برنامه هاو اخبار نيمه علمي تلويزيون را هم در حد معلومات خودش دنبال مي كنه و آنها را به زبان ساده خودش بازگو مي كنه. سر دختر پنجمش كه پيش يك خانم دكتر رفته بود با توضيح از او خواسته بود كه فلان روش را براي اين كه ديگر بچه دار نشه به كار ببندن. خانم دكتر انگشت به دهان مانده بود و گفته بود اين روش كه تو مي گي هنوز در مرحله تحقيقه و اصلا وارد ايران نشده! چطور تو درباره اين روش اين همه اطلاعات داري؟!

    صغري خانم سرزبان دار هم هست. با تمام اهل محله دوست است.چه دعوا هاو اختلاف ها كه صغري خانم با "ماله كشي"حل كرده و چه گره ها كه با خوشفكري گشوده!

    صغري خانم مثل بيشتر مادران ايراني (همچنين هندي و ايضا ايتاليايي!!) ادعا دارد" بهترين" مادر دنياست و "هيچي" براي بچه هايش كم نگذاشته. وقتي تقي يا يكي از خواهرهايش بدون هيچ منظور يا قصد خاصي مي گويند مادر فلان دوستشان كاري براي او كرده اشك در چشمان صغري خانم جمع مي شه و براي اين كه تبعيضي قايل نشه!! همه بچه ها را با هم به ناسپاسي متهم مي كنه.


    تقي مي دونه كليد حل مشكلش مثل هميشه در دست صغري خانم است. به خانه كه مي رسه به او مي سپاره كه از دوستانش پرس و جو كنه ببينه آيا دوروبر آنها كسي هست كه در كارخانه اي كار كنه كه مايل باشن به تقي يك كار نيمه وقت تابستاني به عنوان كار آموز بدن. صبح روز بعد صغري خانم با دوستانش سر صف آب (خانه شان لوله كشي آب ندارد با دبه آب به خانه مي آورند) سر صحبت را باز مي كنه.شوهر يكي از همسايه ها در كارخانه اي سر كارگر است. از صغري خانم مي پرسه" آقا تقي مهندسه؟" صغري خانم خوب مي دونه كه پسرش مهندس نيست و داره فيزيك مي خونه اما جواب مي ده"چه مي دونم! من كه بي سوادم و اين چيزها رو نمي فهمم. لابد دانشگاه مي ره و اين همه درس مي خونه مهندس مي شه ديگه!"

    روز بعد خانم همسايه خبر خوش را به صغري خانم مي ده. شوهرش گفته فردا تقي را با خودش به كارخونه مي بره.



    توضيح:اين داستان تخيلي است اما بخش هايي از آن ريشه در واقعيت دارد. مثلا اطلاع خانم هاي همتيپ صغري خانم از آخرين متدهاي پيشگيري چيزي بود كه من حدود بيست سال پيش (قبل از عصر اينترنت) از يك نفر كه طرح دوره مامايي اش را در محله هاي فقير نشين حومه تبريز مي گذراند شنيدم.

    شاخ آفریقا

    ببینید! نه حوصله شو دارم و نه وقتشو که سر این موضوع جر و بحث کنم. عکس کودکی گرسنه دیدم و دلم به درد آمد. همین! نه فلسفه ای بزرگ پشتشه و نه فکر می کنم کمک ناچیزی که می کنم قراره نتیجه ی خیلی بزرگی داشته باشه (در مورد بنیاد کودک -برعکس این مورد باور دارم که حمایت های کوچک ما می توانند اثر دراز مدت وماندگار  در زندگی قشری از جامعه داشته باشند که در مقیاس زمانی بلند تر نتیجه اش به خودمان هم می رسه.) در این مورد اما تصمیمم کاملا احساسی و دفعی است. نمی توانم عکس آن کودک آفریقایی را ببینم و کاملا بی تفاوت رد بشوم و شب راحت شام بخورم و  بخوابم. همین!

    چی کار کنیم؟! این سایت هست هر روز یک کلیک بکنیم که یک ظرف غذا به یک انسان برسه. یک کلیک ناقابل! تا جایی که می دونم هزینه از محل تبلیغات تامین می شه.

    اگر هم کردیت کارت دارید می توانید از طریق همین سایت مبلغ ۱۵ یا ۲۵ یا ۱۰۰ دلار وقف کنید برای سیر کردن همین کودکان.  من به این سایت اعتماد دارم.  تا جایی که بررسی کرده ام فقط کمک انسانی است بی هیچ بار سیاسی یا ایدئولوژیک. (کمک های بنیاد کودک نیز چنین است به ازای کمکی که می کنند کودکان را شست و شوی مغزی نمی دهند.)

    این سایت یک سری اجناس (بیشتر زیور آلات و...) هم می فروشد. من زیاد از آن خرید می کردم.  هرچی هم که سفارش می دی همان طوری که قول داده اند می فرستند و دوز و کلک توی کارشان نیست.  هر چه از این سایت بخرید سود حاصل از آن صرف سیر کردن گرسنه ها می شود. اجناسی که می فروشند اغلب از جنسی هستند که تولید آنها به ضرر محیط زیست نیست (یا کمتر آسیب می رساند). به علاوه صنایع دستی و ....در آفریقا و جاهای دیگر را پشتیبانی می کند  که اشتغالزایی می کنند. اجناسی هستند که در مغازه های معمولی پیدا نمی شوند. یک جورهایی خاص هستند. من هروقت از آنها خرید کرده ام راضی بوده ام. به علاوه اطلاعات جالب فرهنگی در مورد هر کدام از زیور آلات می دهد. در مورد فرهنگ کنیا وفرهنگ تبت و همچنین فرهنگ کلتیک (بومیان ایرلند) کلی چیز از این سایت یاد گرفتم.

    پی نوشت و توضیح درباره ی شکل:  قسمت سبز رنگ منطقه ی شاخ آفریقا را نشان می دهد که متشکل از کشورهای سومالی اتیوپی اریتره و جیبوتی است. همچنان که می دانید باز در این منطقه قحطی وحشتناک آمده و حدود ۱۱میلیون نفر در آن به شدت به غذا نیاز دارند. اگر خاطرتان باشد وقتی ما بچه بودیم هم یک قحطی وحشتناک در این سرزمین اتفاق افتاده بود وتلویزیون مرتب آنها رانشان می داد.  فکر می کنم در آن زمان اتیوپی و اریتره یک کشور بودند.تقریبا یک چهارم برنامه ها ی دو کانال ایران در آن زمان مربوط به قحطی می شد. اما این سرزمین همیشه قحطی زده نبوده.  فرهنگ غنی خود را دارد با مردمانی مهربان و مهماندوست. در آی-سی-تی-پی دو دوست از مردم این سرزمین داشتم جزو نجیب ترین افرادی هستند که تا کنون شناخته ام. هر دو فیزیکپیشه بودند و هر دو بسیار تیزهوش. یکی از دوستانم و همکلاسی های قدیمم (الناز) که در آمریکا داروساز است با یکی از یک گروه از اریتره ای ها در آمریکا دوست بود. هر از گاهی به نفع کودکان بی سرپرست اریتره برنامه هایی تدارک می دیدند که الناز هم در آنها شرکت فعال داشت و از غذاهایشان تعریف می کرد. (یک خانم تبریزی از غذای جایی تعریف کرده! تو حدیث دراز بخوان از این مجمل!) خارج از زمان قحطی اگر با مردم اتیوپی رو به رو شدید توصیه می کنم اشاره به قحطی ها نکنید. از این موضوع معذب هستند که کشورشان به قحطی زدگی شناخته شود.  این منطقه دونده های بسیار تنومندی دارد که درالمپیک و... می درخشند. از دیگر افتخارات آنها مقاومت در برابر استعمار ایتالیا و حملات موسولینی است. اگر این را یادآوری کنید خیلی با شما مهربان می شوند!

    این سرزمین همان حبشه هست که یاران پیامبر رادر صدر اسلام پناه داد. این را من به دوست اتیوپیایی ام گفتم خیلی خوشحال شد. از چنین ماجرایی خبر  نداشت.

    بابايي نرگس كوچولو-قسمت دوم

    تقي غرق در افكار خود از در دانشگاه خارج مي شود. چند قدم جلوتر با سر وصداي بوق ماشيني متوجه مي شود كه دوستانش او را صدا مي زنند. سه نفر از همكلاسي هايش در ماشين نشسته اند و خوشحال و خندان از تمام شدن امتحانات تو سر وكله هم مي زنند. يكي از دوستانش كه پشت فرمان نشسته داد مي زند:" تقي خونه تون كجاست؟ برسونمت." تقي جواب مي دهد: "خونه ما خيلي دوره. توي اين ترافيك اگر بخواهيد منو برسونيد و برگرديد شب مي شه." دوست تقي داد مي زنه "ما تا ميرداماد مي ريم مي خواهي تو را تا ايستگاه مترو برسونيم؟" تقي آدم خجالتيه و معمولا دوست نداره به كسي زحمت بده. اما بودن با همكلاسي هاشو دوست داره. متاسفانه به دليل مشغله هاي زياد و همچنين نداري فرصت نمي كنه با دوستانش جايي بره براي همين اين فرصت ها را غنيمت مي دونه. تقي همه همكلاسي هاشو از فقير وغني و مذهبي و غيرمذهبي و دختر و پسر دوست داره.همكلاسي هاي او هم تقي را دوست دارند. البته به عنوان يك همكلاسي نه بيشتر. چون هر كدام از همكلاسي ها در خانواده اي با فرهنگ وسطح مالي متفاوت بزرگ شده اند بعضي وقت هاحرف هايشان ناخواسته به ديگري بر مي خورد. اما تقي ذهن خود را با اين چيزها مشغول نمي كنه.به نظر او ارزش ذهن آدم بسيار بالا تر از آن است كه درگير اين گونه مسايل باشه. اگر تقي وقت گير بياره به جاي فكر كردن به اين چيزها دو تا مسئله فيزيك بيشتر حل مي كنه.


    تقي سوار ماشين مي شه. پس از چند دقيقه شوخي ها ي متداول بين جوان ها بحث به دغدغه فكري تقي مي كشه:پيدا كردن شغل. يكي مي گه: "استاد هم دلش خوشه. مي گه هر كي درس هاشو خوب بلد باشه حتما كار گير مي ياره. آخه تو اين مملكت كي معيار كار گير آوردن كار بلد بودن بوده كه مورد ما دوميش باشه!"


    ديگري مي گه" تازه درس هايي كه ما مي خونيم حتي اگر خوب هم بلد باشيم به درد كار نمي خوره. دختر عموي من پارسال ليسانس فيزيك گرفت و وارد بازار كارشد. اتفاقا دانشجوي خيلي خوبي هم بود اما مجبور شد بره و چند كتاب هيدروديناميك بخونه تا كارش را انجام بده. اين همه جفنگيات به خوردمون مي دهند اما آخرسر آن چيزي كه بايد ياد بگيريم نمي گيريم."


    تقي با اطمينان مي گه"اگر دختر عموي تو شاگرد ضعيفي بود و درس هاي پايه اش را نمي دانست نمي توانست با آن سرعت هيدروديناميك ياد بگيره. پس نمي توان گفت كه درس هايي كه ما پاس مي كنيم جفنگ هستند."

    دوستش جواب مي ده:"خوب! آره!اما مقدار زيادي از چيزهايي كه ياد مي گيريم به درد نمي خورن. حداكثر ارزش "علم براي علم" دارن. ارزش كاربردي ندارن."


    تقي جواب مي ده:" درست است كه ارزش كاربردي ندارن اما فكر آدم را باز مي كنن."


    دوست ديگر مي گه:"سالانه فلان عدد آدم ليسانس فيزيك مي گيرند. اما فرصت شغلي براي فيزيك پيشه طبق آمار رسمي تنها در سال بهمان مورد است. جناب آقاي استاد كه مي گويند كه اگر درس هايمان را خوب بخوانيم حتما كار پيدا مي كنيم پيدا كنند پرتقال فروش را!!!"


    دوست ديگر به تلخي مي گه "تازه آن معدود فرصت شغلي هم نصيب عزيز دردانه ها و پارتي دارها مي شه. آدم هايي مثل ما بايد سرشان را بگذارن و بميرن."


    تقي مي گويد: "يعني مي گيد هيچ شانسي براي آدم هايي مثل ما نيست؟!"

    دوستانشان مي گن" براي ما نه! اما براي تو چرا؟!

    تقي تعجب مي كنه و با دلخوري مي گه:" از من بي كس و كار تر خودمم". دوستانش مي گويند:" منظورمان اون نبود. اولا كه تو  دَرسَت از ما بهتره. در ثاني با پشتكاري و اراده اي كه تو داري حتما به همه چيز مي رسي." دلخوري تقي برطرف مي شه وبا خنده مي گه:"پس يه بارگي بگين آن قدر سريش و كَنه ام كه بالاخره از دستم خسته مي شن و بهم كار مي د ن."



    دوست ديگر مي گه:" مشكل ما در اينجا آموزش نيست. آموزشي كه ما اينجا تا حد ليسانس داريم همسطح ويا بالاتر از آموزش در كشورهاي پيشرفته است. بيخود نيست كه حتي وقتي دانشجوهاي متوسط ما به خارج مي روند آنجا گُل مي كنند. مشكل در اينه كه دانشگاه و صنعت ما با هم ارتباط نزديك ندارند. من شنيده ام كه در آلمان و آمريكا صاحبان صنايع سالي چند روز براي جذب نيروي انساني به دانشگاه ها مي رن. به اين ترتيب دانشجوها مي فهمن چه جور كار هايي در انتظار آنهاست و قبل از آن كه فارغ التحصيل شوند خود را آماده مي كنند.دختر عموي تو اگر در آلمان بود قبل از فارغ التحصيلي مي فهميد كه بايد برود هيدروديناميك بخونه."


    اين حرف به مذاق تقي بسيار خوش مياد. فكري به ذهنش مي رسه و مي گه:" حالا كه ازكارخانه ها كسي به دانشگاه ما نميا د ما خودمان بريم و با كار و قابليت هايي كه لازم دارن آشنا شيم و خودمونو آماده كنيم.
    درست است كه ليسانسيه بي كار توي اين مملكت فراوونه اما از طرف ديگر متخصصي كه حاضر باشه آستين بالا بزنه و كار تخصصي كنه كمتر از موارد مورد نيازه. هنوز كمبود نيروي متخصص كاردان وجود داره. من وشما مي تونيم اين خلا را پر كنيم."

    تقي تصميم خود را گرفته و مي خواد تابستان خود را به اين شكل بگذرونه.

     داستان بابایی نرگس کوچولو را که چند سال پیش در منجوق نوشته بودم اینجا دوباره منتشر می خواهم بکنم.  بعد احتمالا برای مدت چند ماه در این وبلاگ چیزی نمی نویسم به جز  آگهی سمینارها و.... بعد از چند مدت اگر عمری باقی بود و حالی و رخصت نفس کشیدنی  دوباره به نوشتن پیوسته ادامه می دهم. حلالم کنیدو به بزرگی خودتان بدی های مرا ببخشید. به هر حال این شما و این هم باز انتشار داستان بابایی نرگس کوچولو

    بابايي نرگس كوچولو-قسمت اول

    تقي ورقه آخرين امتحان ترمش را تحويل ميدهد و جلسه امتحان را ترك مي كند. سال سوم ليسانس هم به پايان رسيده و تعطيلات تابستان براي او شروع شده. تقي با اين كه اين امكان را داشت كه در رشته مهندسي كه از ديد مردم كوچه بازار پولساز تر است تحصيل كند تصميم گرفته است فيزيك بخواند. درس هايش را با علاقه خوانده و هر ترم بيش از بيست واحد درسي گذرانده. تسلط بسيار خوبي به دروس پايه اش دارد. اصلا در ذهنش مدام با مفاهيم فيزيك كلنجار مي رود. براي خودش مسئله طرح مي كند و آنها را حل مي كند. تقي دانشجوي دانشگاه شهيد بهشتي (واقع در شمال شهر تهران) است. خانه مادري تقي در يكي از جنوبي ترين محله هاي تهران واقع است. تقي در تمام مسير طولاني خانه تا دانشگاه درحالي كه در گرما محكم به ميله اتوبوس چسبيده واز چپ وراست تنه مي خورد درس ها را در ذهن خود مرور مي كندو سعي مي كند هر كدام از تمرين هاي كلاسي را در ذهن خود به روش هاي متفاوت حل كند. اتوبوس محل مناسبي براي درس خواندن نيست اما باز هم از خانه بهتر است. تقي پنج خواهر كوچكتر از خود دارد خانه هميشه شلوغ و پرسروصداست. در خانواده تقي كسي تحصيلكرده نيست.اصلا دنياي يك نفر تحصيلكرده براي اهالي اين خانه بيگانه است.خانواده تقي بي شك او را دوست دارند اما اصلا او را درك نمي كنند.هر موقع تقي مي خواهد با خودش خلوت كند وكمي درباره آينده اش فكر كند يا مطالعه كند مادر و يكي از خواهرهايش از راه مي رسند و شروع مي كنند به دردل. تقي مهربان است و نمي خواهد دل آنها را بشكند پس سنگ صبورشان مي شود. بعد هم پدر تقي خسته و كوفته از سر كار مي رسد وبا اين كه تقي را از جانش هم بيشتر دوست دارد شروع مي كند به سركوفت زدن و مي گويد وقتي نصف قد تقي بوده كار مي كرده و كمك خرج خانواده بوده.تقي هم كار كرده! هميشه تابستان ها از صبح تا شب انواع و اقسام پادويي ها را كرده و در طول ترم هم تا جايي كه به درسش لطمه نزند تدريس خصوصي كرده تا كمك خرج خانواده باشد.اما اين تابستان مي خواهد براي آينده كاريش فكري جدي كند. مي خواهد بعد از اين كه سال چهارم را تمام كرد يك شغل ثابت آبرومند داشته باشد.
    با اين كه تقي دانشجوي بسيار مستعدي است قصد ندارد تحصيلاتش را ادامه دهد. شرايط خانوادگي او به او چنين اجازه اي نمي دهد. به علاوه تقي مي خواهد هر چه زودتر كاربرد علمي را كه آموخته در عمل ببيند. مي خواهد از
    آموخته هايش مدد بگيرد تا پروژه هاي صنعتي پيشرفت كنند. تربيت تقي به گونه اي است كه نمي تواند
    white collar
    باشد مشاغل
    blue collar
    را ترجيح مي دهد خودش مي گويد "ما خاكي هستيم. پشت ميز نشيني با گروه خوني ما نمي سازد.
    تقي به خارج رفتن هم فكر نمي كند. هرگز فرصت آن را نيافته كه در اين مورد مطالعه يافكر جدي اي بكند.تصويري كه او از غرب و فرهنگ غربي دارد همان چيزي است كه صدا و سيما نشان داده. طبعا تقي با دلبستگي هاو تعصباتي كه دارد از اين تصوير خوشش نمي آيد. مي خواهد در همين آب و گل زندگي كند در همين جا ازدواج كند و فرزنددار شود. مي خواهد همين جا فرزندانش را بزرگ كند و در نهايت در آغوش همين خاك بيارامد و جزوي از آن شود.
    برخي از استادانش وقتي علاقه تقي به فيزيك و همين طور كارهاي عملي و بي ميلي او را به رفتن به خارج مي بينند هيجان زده مي شوند و مي گويند آفرين! مملكت به خدمت جواناني چون شما نياز دارد. به همت جواناني چون شما مملكت آباد خواهد شد و ايران ژاپن دوم خواهد گشت. احسنت بر شما كه مي خواهيد خود را وقف خدمت به جامعه كنيد! اميدوارم آنان كه براي رفتن به خارج سر و دست مي شكنند شما را ببينند و الگو قرار دهند.
    تقي از شنيدن اين حرف ها گيج مي شود!در مي ماند كه اين جامعه اي كه استادش مي گويد بايد خود را وقف خدمت به آن كرد همان نيست كه در هر گوشه اش فسادي و دروغي و فريبي كمين كرده. مگر اين جامعه همان نيست كه بارها و بارها تقي و خانواده اش را كوبيده... كجاي اين مفهوم (جامعه) آن قدر رمانتيك است كه ارزش فداكاري داشته باشد. تقي با خود مي گويد من اگر هم بخواهم خودم را وقف خدمت به چيزي كنم ترجيح مي دهم اين چيز خانواده ام باشند. درست است كه دركم نمي كنند و نادانسته تيشه ناداني بر ريشه آرزو ها و آرمان هايم مي زنند اما باز هم مردماني شريفند و مرا بي نهايت دوست دارند. درست است كه وقتي پولي در مي آورم آن را از كفم در مي آورند و نمي گذارند پس اندازي كنم كه سرمايه آينده ام باشند اما در عوض اگر زمين بخورم از من حمايت خواهند كرد.در صورتي كه در اين جامعه گرگ هايي هستند كه از زمين خوردن من جشن مي گيرند.
    الغرض!تقي تصميم داشت اين تابستان خود را براي يك كار دائم آماده كند. تقي عمويي دارد كه درنيمه اول دهه هفتاد در آشفته بازار سكه و دلار يك شبه ميليونر شده. عمو يك تازه به دوران رسيده تمام عيار است. پدر تقي مدتي زير دست او كار مي كرد. اما عموي تازه به دوران رسيده آن قدر او را آزرد و به او زور گفت كه با هم دعوايشان شد. حالا هم عمو خيلي دوست دارد تقي پيش او برود و از طرف پدر دست او را ببوسد و زير دستش كار كند. اما تقي به هيچ وجه حاضر نيست چنين كاري را قبول كند. تقي مي خواهد آينده خود را خود بسازد.اما چگونه؟ نه سرمايه اي دارد و نه پارتي اي....
    ادامه دارد.....

    از وبلاگ منجوق

    عنوان

    در دنيا ي فيزيكپيشگان اگردو نفر با هم صميمي باشند -صرف نظر از سلسله مراتب اداري-علمي- همديگر را با نام كوچك صدا مي زنند. من استاد راهنمايان خود را آلكسي و مايكل خطاب مي كردم نه SMIRNOV ويا PESKIN. در ايران نام كوچك خطاب كردن استاد يك جوري به گوش مي رسد. دانشجوي سابقم، دكتر آرمان اسماعيلي، راه خوبي پيدا كرده بود. به انگليسي كه صحبت مي كرد مرا "ياسمن" خطاب مي كرد و وقتي به فارسي صحبت مي كرد به من "خانم دكتر" مي گفت. اين نحوه ي خطاب كردن مورد تاييد من هم بود. برخي از دانشجويان مرا "استاد" خطاب مي كنند. بستگي به سليقه دارد اما به نظر من "استاد" زيادي رسمي است. من احساس معذب بودن مي كنم. اما اين را هم بگويم در محيط دانشگاهي وبين فيزيكپيشه ها خطاب كردن استادان با نام فاميلي وبدون عنوان نشان از بي ادبي است. با نام كوچك خطاب كردن ايرادي ندارد اما "خانم x" يا "آقاي Y" خطاب كردن بي ادبي است. شخصا در محيط كاري دوست ندارم "خانم فرزان" خطاب شوم. "خانم دكتر" و يا "دكتر فرزان" را در محيط آي-پي-ام بيشتر مي پسندم.
    در محيط هاي رسمي ولي غيردانشگاهي، ترجيح مي دهم "خانم فرزان" خوانده شوم تا "دكتر فرزان".در وبلاگستان دوست دارم تنها منجوق خطاب شوم.


    وقتي كه به يك استاد نامه مي نويسيد، هرگز ننويسيد "Dear Mr x" يا "Dear Ms Y". عنوانش (دكتر، پرفسور و...) هر چه كه هست به كار ببريد. اگر هم در عنوانش شك داريد عنوان بالاتر را به كار ببريد. (وقتي پليس جريمه تان مي كند مگر نمي گوييد "جناب سرهنگ"؟! يعني اين نامه نگاري به آن اندازه برايتان مهم نيست؟!) هرگز اين تصور را نكنيد كه توجه نمي كنند! اتفاقا اولين چيزي است كه توجه را جلب مي كند. رعايت اتيكت نامه نگاري از جمله مواردي است كه شما را با آن مي سنجند.

    معروف است كه Edward Wittenدوست دارد Edward خوانده شود و اگر كسي او را به طور مخفف Edصدا كند (به اصطلاح ما آن قدر پسر خاله شود) خوشش نمي آيد. در نامه نگاري هايي هم كه شاهين با او داشت ويتن همين اتيكت ها را به دقت رعايت كرده بود و از جوابش معلوم بود به رعايت اتيكت از طرف شاهين هم توجه داشته است. استاد راهنما هاي من هم به اين موضوع توجه كامل داشتند و اگر من سهوا موردي را رعايت نمي كردم بلافاصله تذكر مي دادند.

    مواردي هم پيش آمده كه همكاران خارجي به شخصي ايراني اشاره كرده اند و پرسيده اند فلاني را مي شناسي؟ در اي-ميل هايش كه خيلي boldبود. (منظور يعني همين اتيكت را رعايت نكرده بود.)

    اين نكته هم شايد برايتان جالب باشد. حدود صد سال پيش در ايالت هايي مانند تگزاس و غيره رسم بود كه دختر ها را با عنوان ميس+اسم كوچك خطاب مي كردند:Miss Scarlet.... حالا اين گونه خطاب كردن از مد افتاده. مثل اين كه مردي در ايران همسرش را "منزل" خطاب كند. صد سال پيش مودبانه بود، حالا ديگه نيست. در آمريكا اگر دختري را"ميس+ اسم كوچك" خطاب كنيد، در دل مي گويد "ايش! انگار از دل «فيلم برباد رفته» بيرون اومده!" من اينو اصطلاح را در يك رمان خواندم: Fresh out of "Gone with wind"!

    چند نکته ی مهم در نوشتن نامه  به یک غریبه  برای پرسیدن سئوال در مورد آینده ی کاری و تحصیلی

    ۱) اول خودتان را معرفی کنید.

    ۲) چند بار تشکر کنید با لحنی که می دانید وقت طرف ارزشمند است.

    ۳) اگر شما برای استخدام نامه می فرستید اشکالی ندارد که در مورد در آمد صراحتا بپرسید. ولی اگر آن  شخص در استخدام شما نقشی ندارد ومثلا یک دانشجو یا پست-داک که شما می خواهید از او اطلاعاتی در زمینه ی آینده ی شغلی بگیرید نباید صراحتا از او در مورد درآمد سئوالی کنید. وقتی از او این سئوال را می کنید مانند آن است که از او می پرسی چه قدر در آمد داری که سئوال چندان مناسبی در کشورهای غربی- وهچنین در بین طبقه ی چند نسل پشت سرهم تحصیلکرده ی ایرانی- حساب نمی شود. یک مقدار بپیچانید و همان سئوال را بپرسید. یک چیزی شبیه این:

    I would really appreciate some tentative information regarding  payment, living conditions and
    prospects of finding a post-doc and/or a permanent position.
    هرگز گمان نکنید که اگر او ایرانی یا هندی مقیم خارج باشد خیلی نباید در قید این مسایل باشید. هندی ها و ایرانی ها یی که در خارج زندگی می کنند بیش از خود غربی ها به مسایلی از این قبیل حساس هستند و اگر فکر کنند یکی دارد در مورد درآمدشان  سئوال مستقیمی می کند ممکن است از دست او عصبانی شوند و بد جور برخورد کنند.

    ۴)   تنبلی نکنید و کلمات را کامل بنویسید. از این چیزهایی که در اس-ام-اس هایتان استفاده می کنید  در ای-میل رسمی استفاده نکنید. مثلا در اس-ام-اس ها به جای youجوان ها می نویسند uیا به جای areمی نویسند r. در یک نامه ی رسمی اگر بخواهید از این جنگولک بازی ها بکنید کسی برای شما وقتی نمی گذارد. با خودش می گوید این یارو آن قدر برایش مهم نبوده که به خودش زحمت دهد که کامل بنویسد من چرا وقت کاری ام را که این همه برای من مهم است صرف پاسخ دادن به سئوال های این بکنم؟

    5) حرف اول جمله را بزرگ بنویسید. "آی" به معنای من را هم همین طور. گرامری که در مدرسه آموختید تنها برای تست زدن در کنکور نبود! برای استفاده در نامه هایتان هم بود. همه ی آن قوانین نگارش را رعایت کنید. آن همه وقت گذاشتید و یادشان گرفتید. حالا چرا استفاده نمی کنی؟!. خیال نکنید مهم نیست. اتفاقا خیلی هم مهم هست. اگر آن آیین نگارش را رعایت نکنید آدم لاابالی ای در زندگی حرفه ای به نظر می آیید که کسی نامه ها یتان را جدی نمی گیرد.  به علاوه علامت گذاری و رعایت قوانین مربوط به ویرگول و نقطه و.... هم خیلی مهم هستند. اگر قوانین آن را بلد نیستید از این سایت می توانید آنها را بیاموزید. سایت های خیلی زیادی هستند که این جور چیزها را آموزش می دهند.

    همین چیزهای کوچک در موفقیت کاری و تحصیلی شما می تواند یک عالمه تفاوت ایجاد کند.

    پی نوشت:

     اگر هم دریافت کننده ی نامه ایرانی باشد از فینگلیش به شدت بپرهیزید. یا انگلیسی بنویسید یا اگر به فارسی می نویسید  با فونت فارسی بنگارید.  جالب آن که اکثر نامه های فینگلیش که از دانشجو ها دریافت می کنم (که بسیار عصبانی کننده اند) با ادبیات قاجاری و از جنسی است که من احساس می کنم  قصد دارد با چند تعریف بیجا و بیش از اندازه مرا "خر"  کند. باخود می گویم اگر واقعا برایم ارزش قایل بود (که نیست)  به جای خر فرض کردن من و هندوانه زیر بغلم دادن  یک کمی به خودش زحمت می داد و به جای فینگلیش با فونت فارسی می نوشت.

     

    چند شهر بر محور يك دانشگاه






    اندكي پس از تكميل پروژه هاي ساختماني عظيم استنفورد جين دار فاني را وداع گفت و به همسر و فرزند محبوبش پيوست. اما ميراث او باقي ماند. چند سال پس از درگذشت جين زلزله اي رخ داد وبه بسياري از ساختمان هايي كه جين به قيمت مشاجره با جردن ساخته بود آسيب هاي جدي وارد آورد. جردن پرانرژي كه ديگر جوان نبود باز هم آماده بود تا از ميراث كارفرمايان
    در خاك خفته اش محافظت كند. باز هم او با اميد و فداكاري و عشق زيباي خفته را بيدار نگاه داشت. دانشگاه جوان و
    unorthodox
    كه جردن در جواني
    visionary
    آن بود و پيش از پيدايش آن برخي استادان مسن و محافظه كار دانشگاه هاي جاافتاده شرق آمريكا پيش بيني كرده بودند اندكي پس از افتتاح بسته خواهد شد زلزله اي مهيب را هم پشت سر گذاشت اما دوباره سر پا ايستاد!

    نظر آن دانشگاهيان محافظه كارمقيم بوستن و نيويورك بيراه نبود!همان صد سال پيش شهرهاي شرقي آمريكا به اندازه چند صد سال تجربه مدنيت و تجربه دانشگاه هايي چون هاروارد را داشتند.اما شمال كاليفرنيا كه هزاران كيلومتر با هاروارد فاصله دارد در آن روزگار محيطي كاملا روستايي داشت. بدتر آن كه كشف طلا و سوداي ثروت هاي بادآورده عده اي تبهكار را هم به آن منطقه كشانده بود. دانشگاه استنفورد در چنين منطقه اي افتتاح شد و باليد. طبعا پيران محافظه كار كه در دانشگاه هاي شرقي جا افتاده بودند خوش نشيني و عافيت طلبي را رها نمي كردند تا براي ساختن دانشگاهي جديد در منطقه اي به دور از تمدن با آينده اي نامعلوم راهي سرزميني هزاران كيلومتر دور از ديار خود شوند. در نتيجه كادر استنفورد عموما جوان بودند. جردن وكارمندان و استادان جواني كه جذب كرد- همان گونه كه للاند پيش بيني كرده بود- به همراه استنفورد رشد كردند و بزرگ شدند. جردن بيست سال رياست دانشگاه را بر عهده داشت. در طول اين بيست سال با جذب افراد جديد و تربيت نسل جوان بر مشكل قحط الرجال فايق آمد.
    استنفوردي كه جردن تحويل جانشين خود داد برعكس استنفوردي كه بيست پيش خود تحويل گرفته بود دانشگاهي بود با سلسله مراتب معقول علمي واداري. دانشگاهي بود كه هر كس سر جايش نشسته بود. كسي در آن غوره نشده مويز نگشته بود. جردن بين زيردستانش جنگ گلادياتوري راه نيانداخته بود و در نتيجه كينه و فتنه اي در آن وجود نداشت. در يك كلام استنفوردي كه جانشين جردن تحويل گرفت محيطي بود به دور از تنش ودر نتيجه ايستا و ماندگار ومقاوم در برابر هر گونه ناملايمت و فشار هاي خارجي.



    تفاوت وضع زندگي و امكانات در شرق و غرب آمريكا در آن روزگار بسيار زياد بود. بسي بيشتر از تفاوت امكانات شهرهاي بزرگ ايران با امكانات تهران و همچنين بسي بيشتر از تفاوت امكانات مادي پژوهشگاه ما با امكانات پژوهشگاه هاي خارجي اي كه از پژوهشگران ايراني دلبري مي كنند.بديهي است كه
    دنياي ايران امروز با دنياي كاليفرنيا قرن نوزده كاملا متفاوت است. با اين حال در يك مورد با آن اشتراك دارد. در ايران نيز پژوهشگاه ها- بنا به دلايل مختلف كه شرح آن از حوصله اين نوشته خارج است -ناگزير از جوان گرايي هستند. درنتيجه به نظر من خيلي از تجارب تاسيس استنفورد براي ما در اين مرحله مفيد خواهد بود.
    سئوالي كه من در اين سري نوشته ها خواستم مطرح كنم و تا حدودي به آن جواب دهم اين بود"چگونه استنفورد موفق به حفظ بهترين ها شد؟ چه سري است كه با وجود آن همه مشكلات استادان خوب استنفورد -كه قطعا در دانشگاه هاي شرقي مي توانستند كار پيدا كنند- استنفورد را ترك نكردند؟ چگونه اين دانشگاه موفق شد با وجود آن همه مشكلات پس ازگذشت حدود بيست سال (يعني به اندازه عمر پژوهشگاه ما ويا عمر دانشگاه تحصيلات تكميلي زنجان) مشكل قحط الرجال را رفع كند؟"

    به داستان بر گرديم!به اين ترتيب زيباي خفته برخاست و بيدار ماندو به تدريج شهرهايي چون پالو آلتو در كنار آن رشد كردند.آن روستاي دور افتاده اكنون شده است همان جايي كه از يك گاراژ آن
    google
    متولد مي شود. چهره منطقه در اين مدت كاملا عوض شده. دره هايش شده اند
    silicon valley!


    منطقه اطراف استنفورد اكنون جزو پيشرفته ترين مناطق آمريكا و دنيا هست (و متاسفانه جزو گرانترين آنها!).

    بقيه جاهاي آمريكاتا اين اندازه پيشرفت نكرده اند! "لادن اتفاقي نيست".بي شك استنفورد و دانشگاه بركلي -كه بعد از استنفورد تاسيس شد- نقشي اساسي در اين راستا ايفا كرده اند.
    باليدن اين دانشگاه ها هم خود به خود اتفاق نيفتاده. بزرگاني چون  للاند جين وجردن ثروت استعداد عمرو عشق خودرا صرف باليدن آنها كرده اند.بياييد از تجارب ارزشمند آنها بيشتر بياموزيم.



    توضيح در باره عكس: اين سه تصوير به ترتيب جين,مجسمه خانوادگي استنفورد و آرامگاه خانوادگي استنفوردها رانشان مي دهد. آرامگاه در داخل باغ سه هزار هكتاري دانشگاه استنفورد واقع است. مجسمه هم در كنار همين آرامگاه است.

    رمضان

    ماه مبارک رمضان به همه ی کسانی که در این ماه تلاش می کنند که به صفات انسانی آراسته تر شوند فرخنده باشد!

    خواستم یاد آوری کنم که میهمانی های  افطاری فرصت ایده آلی است برای تبلیغ برای بنیاد کودک. با ماهی سی هزار تومان می توان کفالت کودکی را برعهده گرفت. عموم مهمانی های افطاری چندین برابر این مبلغ خرج دارند.

    بنیاد کودک در شهر های مختلف ایران شعبه دارد:

    •دفتر مركزي ايران
    تهران، خيابان خرمشهر، خيابان گلشن، كوچه گلزار، پلاك20
    تلفن : 4-88502182
    فاكس : 88764771 
    Email : info@childf.org


    •شعبه تهران
    تهران، ميدان راه آهن، ابتداي خيابان وليعصر، كوچه ركاب گردان، پلاك 15
    تلفن : 4-55368373
    فاكس : 55396131 
    Email : tehran@childf.org


    •شعبه اردبيل
    اردبيل، ميدان ارتش، روبروي اداره آب و فاضلاب، طبقه دوم نمايشگاه لوكس، پلاك 635
    تلفن : 7718706-0451
    فاكس : 7724959-0451
    Email : ardebil@childf.org


    •شعبه کرمانشاه
    کرمانشاه، خيابان سنگر، ساختمان پزشکان اجلاليه، طبقه چهارم، واحد 9
    تلفن : 7296215-0831 , 7296216-0831
    فاكس : 7296217-0831
    Email : kermanshah@childf.org


    •شعبه بروجرد
    بروجرد، خيابان شهدا، چهارراه حافظ، کوچه شهيدموسوی، پلاك 1، طبقه دوم شمالي
    کد پستی :35445-69137       صندوق پستي : 579
    تلفن : 4-2608003-0662
    فاكس :2628979-0662 
    Email : boroujerd@childf.org


    •شعبه شیراز
    شیراز، بیست متری سینما سعدی (خیابان هفت تیر)، جنب بانک صادرات شعبه هفت تیر ، طبقه سوم ، واحد 12
    تلفن : 2318738-0711 , 2319763-0711
    فاكس : 2318040-0711
    Email : shiraz@childf.org


    •شعبه ارومیه
    ارومیه، شهرك فرهنگيان، جنب بیمارستان امید، كد پستی :35377-57168
    تلفن : 3847272-0441
    فاكس : 3824447-0441 
    Email : urmia@childf.org


    •شعبه مشهد
    مشهد، بلوار سجاد ، خيابان بهار، بین بهار 6 و 8، پلاک 64
    تلفن : 7652423-0511
    فاکس : 7677052-0511 
    Email : mashhad@childf.org


    •شعبه بم
    بم، میدان عدالت، ابتدای خیابان زید، کوچه شهدای 18
    تلفن : 2310830-0344
    فاکس : 2314349-0344 
    Email : bam@childf.org


    •شعبه اصفهان
    اصفهان، دروازه دولت، کوچه سرلت، نبش کوچه شهيد امامی، پلاک 122
    تلفن : 7-2353006-0311
    فاكس : 2331008-0311 
    Email : esfahan@childf.com


    •شعبه کاشان
    کاشان، خیابان بهشتی، روبروی سپاه، پشت بیمارستان شبیح خانی، کوچه قدمگاه 12 (شهيد رجایی سابق)، پلاک 74
    تلفن : 4469898-0361
    فاکس : 4469899-0361 
    Email : kashan@childf.com


    •شعبه آمل
    آمل، خیابان شهید بهشتی، اندیشه 19 ،جنب آژانس شهروند ، کد پستی 4615854804
    تلفن : 2151391-0121   
    فاکس : 2259138-0121 
    Email : amol@childf.com


    •شعبه تبريز
    تبريز، خیابان امام، روبروی مسجد سالار شهيدان، جنب پاساژ سبلان، طبقه 6،واحد 601
    تلفکس : 3361809-0411 
    Email : tabriz@childf.com


    •شعبه زابل
    زابل، ده متري – روبروي اداره آگاهي – ساختمان چهارم – طبقه اول سمت راست
    تلفکس : 2221062-0542
    Email : zabol@childf.com


    •شعبه کرج
    کرج - خیابان مطهری - خیابان ابوذر - ابوذر شمالی - سمت راست پلاک 6
    تلفکس : 4455873-0261
    Email : karaj@childf.com

    در تبریز خودمان هم اکنون ۴۹ مددجو هست که منتظر کفیل هستند. ۱۰ نفر از این مددجوها یتیم می باشند.

    برخی به کنایه به من می گفتند چه طور این همه در مورد شعبه ی تبریز تبلیغ می کنی. اولا من برای همه ی شعبه ها تبلیغ می کنم ولی برای شعبه ی تبریز به طور ویژه تر. علت دو چیز است یکی این که آشنایانی که ممکن است به حرف من گوش کنند در تبریز بیشتر دارم. به علاوه چون از ان شهرم به مسایل آنها آشناترم. دوم آن که شعبه ی تبریز نسبتا جدید است و در نتیجه ناشناخته تر. در تهران و اصفهان بنیاد برنامه هایی نظیر همایش و.... دارد که شعبه را به نیکی در بین مردم معرفی می کند. افراد معروف مانند هنر پیشگان و کارگردانان معروف ایران در تهران برای بنیاد کودک تبلیغ می کنند و درنتیجه شعبه نسبتا خوب شناخته شده است. چنین امکان و شرایطی برای شعبه ی تبریز فراهم نیست.  همین اندک معرفی شعبه هم از طریق افرادی همتیپ خودم به صورت اطلاع رسانی خود جوش مردمی صورت گرفته.

    به طور مثال پارسال عید غدیر در دید و بازدید ها شعبه خوب معرفی شد و اندک زمانی بعد تعداد قابل توجهی از مددجویان کفیل پیدا کردند (عید غدیر در تبریز مفصل جشن گرفته می شود. دید و بازدید ها در این عید حتی از نوروز هم بیشتر است. به خاطر این که در نوروز اغلب مسافرت می روند اما در غدیر بیشتر در شهر می مانند و دید وبازدید می کنند.)

    "اوروجلوخ"  هم فرصت خوبی است که بنیاد بهتر شناخته شود. آدرس شعبه ی تبریز را دوباره می گذارم:

    •شعبه تبريز
    تبريز، خیابان امام، روبروی مسجد سالار شهيدان، جنب پاساژ سبلان، طبقه 6،واحد 601
    تلفکس : 3361809-0411 
    Email : tabriz@childf.com

    توضیح: ما به رمضان می گوییم "اوروجلوخ".

    روايت منجوق از استنفوردها

    همان طوري كه ملاحظه كرده ايد و من خود از ابتدا تاكيد داشته ام در روايت منجوق از استنفوردها تنها به برخي از جنبه هاي شخصيت و زندگي اين زوج انگشت گذاشته مي شود. مخصوصا تا كيد بر روي جنبه هايي است كه به مسايل حاد جامعه دانشگاهي امروز ايران باز مي گردد.در اينجا مي خواهم توضيح دهم چرا چنين روايتي را بر گزيده ام.


    مسايلي كه من در قالب داستان استنفوردها مطرح كرده ام دغدغه هاي فيزيكپيشگان مقيم ايران در اين دوره و زمانه است. دغدغه هاي فيزيكپيشگان ايران در ده تا سي سال گذشته از جنسي ديگر بودند. در آن روزگاران دغدغه ها بيشتر معيشتي بودند ويا از نوع ايدئولوژيكي (خط كشي هاي پررنگ بين ريشو و كراواتي و ...) مسلما اين فاز هم چون فاز قبلي مي گذرد و ده سال بعد فيزيكپيشگان ايراني دغدغه هاي ديگري خواهند داشت. اما اين به آن معنا نيست كه مرحله بعدي لزوما از فازي كه ما اكنون در آن به سر مي بريم بهتر خواهدبود. ببينيد نسل جوان امروز مدعي و معترض است كه دانشگاه ها و پژوهشگاه ها هنوز به روش كدخدايي اداره مي شوند. من اين ادعا را به گونه ديگري مطرح مي كنم: مدير علمي ايده آل از نظر گردانندگان بيشتر موسسات علمي شخصي است به نام دكتر مجتهدي. خود همين گردانندگان سي سال پيش خود بر اين عقيده بودند كه اگر چه بي شك دكتر مجتهدي (مدير مشهور دبيرستان البرز و موسس دانشگاه صنعتي شريف)مردي بزرگ و قابل احترام و با دستاورد هاي قابل تحسين بود اما شيوه هاي مديريتي او به درد زمانه (حتي زمانه سي سال پيش)نمي خورد. بعد ماجراهاي دهه شصت پيش آمد و فرصتي براي اين عزيزان فراهم نشد تا روش هاي مدرن تري را براي مديريت علمي بياموزند و امتحان كنند. سپس فاز كنوني به وجود آمد."يكهو" همين افراد در مصدر كارهاي بزرگ مديريت علمي قرار گرفتند اما الگويي به جز الگوي دكتر مجتهدي در ذهن نداشتند پس با اين كه خود زماني از اين روش انتقاد كرده بودند باز همان را به كار بستند. نتايج كار را همه مي دانيم. من نمي خواهم دستاورد هاي اين دوره و اين گروه از گردانندگان را زير سئوال ببرم. اما چشم بستن برروي كاستي هاي اين روش مديريتي هم دردي را درمان نمي كند.
    با گذشت زمان كاستي هاي اين متد بيشتر و بيشتر رو خواهند نمود.

    نكته اي كه مي خواهم بگويم اين است كه انتقاد از وضع موجود كافي نيست. به تاريخ معاصر
    ايران و تحولات اجتماعي-سياسي در صد سال اخير بنگريد. جا به جا همان هايي كه در بطن حوادث بودند پس از "افتادن آبها از آسياب" يا به قول خارجي ها
    in retrospect
    گفته اند در آن سالها "ما دقيقا مي دانستيم چه چيز را نمي خواهيم" اما جز چند كلي گويي بي سر وته, "نمي دانستيم دقيقا چه چيز مي خواهيم." در نتيجه در رسيدن به آرزوهاي خود نا كام مانديم.

    به نظر من اين خطر هست كه نسل جوان دانشگاهي فعلي همين اشتباه را بكند. بله! نسل جوان مي داند كه "كدخدا" نمي خواهد. اما بايد منصف بود و دانست كه شيوه كدخدايي هم مزاياي خود را دارد. اگر اين شيوه از بين برود تضميني نيست كه جايگزين بهتري برايش پيدا شود مگر آن كه ما خود بدانيم "كه چه مي خواهيم"و در براي رسيدن به آن با تنظيم استراتژي مناسب بكوشيم.

    من در قالب داستان واقعي استنفورد ها خواسته ام به سئوال "چه مي خواهيم" پاسخي معرفي كنم. البته اين فقط يك كوشش اوليه است. تلاشي بيشتر و عميق تر براي جواب دادن به اين سئوال لازم است.
    از قضا من معتقدم بلاگ هايي چون هم وردا بستر مناسبي براي طرح اين گونه سئوال ها و پاسخ گويي به آنها هستند. از خوانندگان دعوت مي كنم نظرات خود را در اين باره مطرح كنند.
    (حدود چهار سال پیش این یادداشت را نوشته بودم.)

    سمپاد

    کامنت های زیر را در ادامه ی نوشته  پیش گذاشتم. اگر خواستید آنها را در شبکه های مجازی و سایت های مربوط به سمپاد منعکس کنید:

    وقتی دبیرستان بودم "عاشقانه" درس می خواندم. عاشقانه درس خواندن دانش آموز سمپادی با درس خواندن دانشجوی ممتازی که به درسی که می خواند به عنوان سرمایه ی اصلی اش در کار حرفه ای اش در آینده می نگرد فرق دارد.
    در دبیرستان عاشقانه درس می خواندم و با فرمول های ریاضی که جالب و با نمک بودند حال می کردم.
    اما در دانشگاه آدم برای حال کردن درس نمی خواند. خیلی از این محاسبات عددی  و...برعکس تمرین های تحلیلی زیبای دبیرستانی که حل می کردیم جذابیت و زیبایی ندارد. اما یک دانشجو به خاطر این که در شغل آینده اش بتواند موفق باشد و از عهده ی مسئولیت بر آید آنها را می خواند و یاد می گیرد. نه به خاطر این که عاشق است! بلکه به این علت که احساس مسئولیت می کند.
    این است معنای حس در دانشگاه بودن! حس دانشجو شدن و از مرحله ی دانش آموزی گذار کردن.
    برای حس مسئولیت آینده خود را آماده کردن   معنای دانشجویی است.

     من فرزانگان تبریز می رفتم. همکلاسی های من آن زمان اشتیاق خیلی بیشتری برای آموختن و تجربه کردن داشتند تا متوسط دانشجوهای دانشگاه شریف. از یک مطلب جدید خیلی بیشتر به هیجان می آمدند. خیلی بیشتر سر کلاس "مستمعی" بودند "که صاحب سخن را بر سر شوق آورد". اما از این من نمی توانم نتیجه بگیرم که مدرسه مان "دانشگاه تر" از دانشگاه شریف بود. نه! مدرسه مان یک مدرسه بود با دانش آموزان دستچین شده. همین و بس! دانش آموزانی که مسئولیتی جز درس خواندن نداشتند. اقتضای سنشان آن کنجکاوی بود. دانشگاه شریف بیشتر به واقعیت متوسط جامعه نزدیک بود. دانشجو ها به طور متوسط آن شور و شوق را برای یادگرفتن نداشتند. اما دانشگاه همین است! در یک دانشگاه قرار نیست همه مثل دانش آموز دبیرستان های سمپاد شور و شوق داشته باشند. اصلا اقتضای سن چیز دیگری است. انتظارات هم از دانشجو غیر از این است. دانشجو باید یواش یواش مسئولیت هایی را بیاموزد و بداند که همه ی کار علمی به هیجان آمدن از آموختن نیست. خیلی کار های کار پژوهشی -حتی در بالاترین سطح-حتی برای همان "پرنده ها و نه لزوما فقط قورباغه ها- کار گل است. باید دست خود راگلی کنند. این دست گلی کردن آنها آن شور و شوق را تا حد زیادی فرو می نشاند.

    معیار "دانشگاه کوچک" و " مدرسه ی بزرگ" بودن چیست که برخی فارغ التحصیلان سمپاد ادعا می کنند که مدرسه ی آنها "دانشگاه تر" از دانشگاه ها ی درجه یک ایران بوده؟ اگر معیار چاپ مقاله در مجلات معتبر پژوهشی باشد قطعا دانشگاه تهران و یا شریف از این لحاظ از مدرسه ی علامه حلی و یا فرزانگان جلو تر هستند. اگر معیار انجام پروژه های پژوهشی باشد که در صنعت مورد استفاده قرار گرفته بازهم دانشگاه شریف یا تهران گوی سبقت را از آن مدارس می برد. بر اساس چه معیاری چنان ادعایی می شود من یکی اطلاع ندارم!

    در ضمن من خودم سمپادی بوده ام. وقتی این سئوالات را مطرح می کنم سئوالی از جانب یکی از "خودی" هاست. هر چند شخصا به این تقسیم بندی خودی و نخودی اهمیتی نمی دهم.

    ببینید از این جهت دانشگاه های معروف دنیا مثل استنفورد و برکلی و.... هم به دانشگاه های شریف و تهران شبیه تر هستند تا مدارسی که ما در آنها درس خوانده ایم. در پرینستون و استنفورد هم دانشجویان به طور متوسط مثل دانش آموزان سمپاد اشتیاق آموختن ندارند. حال و هوایشان به دانشجویان شریف و تهران نزدیک تر است تا دانش آموزان سمپاد. طبیعی هم هست که چنین باشد! اما دانشگاه همان هست که آنها هستند. فرزانگان ها و شهید مدنی  و علامه حلی و.... مدرسه ی سمپادی هستند. همان چیزی که باید باشند!

    از نظر من این مدارس به جای خودشان  کارکرد-علی الاصول- مثبتی دارند.اما اسم دانشگاه کوچک گذاشتن بر آنها درست نیست. چنین  برچسبی ممکن است در برخی مانند آن دوست ما   در بدو ورود به دنیای بزرگ تر توهماتی ایجاد کند که به ضرر خودش تمام شود. چنین توهماتی باعث می شود که "بزرگ نشوند" و گذار از مرحله ی دانش آموزی به دانشجویی را طی نکنند. آن شور و شوق و اشتیاق  دانش آموز سمپادی در گذر زمان از بین می رود. اگر گذار درست انجام نشود به جای آن که یک دانشجوی مسئولیت پذیر به جای او سر بر آرد یک موجود خمود و غرغرو و متوقع و پر مدعا به جای آن دانش آموز کنجکاو  می نشیند.

    به اقتضای سن گاهی در دبیرستان با ویدئو ها و.... تفریحی -آموزشی مفاهیم پژوهشی روز را اندکی توضیح می دهند.  این برای ایجاد علاقه است و بس. با تماشای این فیلم ها کسی پژوهشگر نمی شود! شیوه ی پژوهشگر شدن همان است که در دانشگاه ها توصیه می  کنند. آن قدر فرح زا نیست که در دبیرستان درباره ی آن تبلیغ می شود. پژوهش  تا حد بسیار زیادی کار یکنواخت و خسته کننده می طلبد. وقتی برخی دانشجو ها با این سختی ها رو به رو می شوند با نوستالژی به دوران دبیرستان و پژوهش های فرح زای آن دوران می نگرند. در صورتی که آن چه که آنجا تبلیغ می شد واقعیت  کار پژوهشی نبود. تنها تبلیغات بود و نوعی روش برای ایجاد انگیزه. ایراد نه از دانشگاه هست و نه از مدارس سمپاد ونه از آن وسایل و تجهیزات کمک آموزشی. ایراد از کسی است  که  نمی خواهد واقعیت گذار از مرحله ی دانش آموزی به دانشجویی را بپذیرد.

    این یادداشت من  در سری یادداشت های" اقتضای سن و موقعیت" می توانست قرار گیرد.

    پی نوشت:

    "قورباغه" را اشتباهی نوشته بودم"غورباقه" ! ممنون از عزیزی که تذکر داد. اشتباه املایی اشتباه کوچک و قابل اغماضی نیست. ممنونم.

    با دانستن تاریخ تولد آینشتاین کسی فیزیکپیشه نمی شود.

    در نوشته ها ی قبلی ام تاکید کردم که برای این که  یک فیزیکپیشه ی موفق شد ابتدا باید به درس های پایه که در لیسانس و فوق لیسانس تدریس می شود تسلط داشت. برای چنین تسلطی باید تمرین پشت تمرین حل کرد. مهم است که سر کلاس بنشینید. باز عده ای خواهند گفت که استادانمان خودشان  درس را بلد نیستند.  نمی خواهم بگویم استاد ان مملکت ما -از جمله راقم این سطور-خیلی خیلی باسواد هستند. اما بیشتر آنها آن قدر بلدند که به دانشجوان مملکت (آن هم دانشجوی متوسط و یا ضعیف) به اندازه ی یک ترم درس یاد بدهند.  اگر همه شان هم بلد نباشند حتی در ناشناخته ترین دانشگاه های مملکت ما هم بالاخره یکی دو استاد پیدا می شوند که بلدند درس دهند. اگر هم نباشند )که بعید می دانم) -اگر اهلش باشید- در اینترنت می توانید لکچر های عالی بیابید و گوش کنید.

    یک همدوره ای داشتیم که از محصولات سمپاد بود و دانشگاه صنعتی شریف و اساتید آن را قبول نداشت. طاهرا یکی از فارغ التحصیلان قبلی سمپاد که می رفت به آنها "درسکی" می داد به آنها گفته بود که بعد از این که وارد دانشگاه صنعتی شریف شدید احساس خواهید کرد که از یک "دانشگاه کوچک " وارد یک "مدرسه ی بزرگ" شده اید. بگذارید منظورم را از "درسکی می داد" تشریح کنم. منظورم این است که یک درس  اصلی را به او نسپرده بودند که معلمش باشد. کسی که چنین افاضه ای در حضور دانش آموزان می فرماید (شما احساس خواهید کرد که  از یک ....) قطعا آن قدر پختگی اجتماعی ندارد که مدیر دبیرستانی تدریس  یک درس اصلی را  به او بسپارد. او به عنوان معلم کمکی یک سری کلاس های فوق العاده برای دانش آموزان می گذاشت.  آن  زمان برخی از فارغ التحصیلان سمپاد که دانشجوی لیسانس بودند بر می گشتند مدرسه و از این کلاس ها می گذاشتند. برخی از آنها یک ژست هایی می گرفتند و حرف هایی می زدند که یک حالت شیفتگی در دانش آموزان  پدید می آوردند. دانش آموزان آنها را در عالم خیال دانشمندان بزرگی می دیدند که همه چیز می دانند و می فهمند. به نظر من ضررشان بیشتر از نفعشان بود! خلاصه! وقتی چنین کسی چنان افاضه ای فرموده این دوست ما باور کرده بود و اساتید دانشگاه شریف را قبول نداشت.

    یک استادی داشتیم که من خودم از او خیلی چیز آموختم. نمی خواهم بگویم "کارلوس روبیا" بود. نه! نبود! یکی بود در همان قد و قواره ی دانشگاه شریف! اما همان یکی می توانست کلی به ما فیزیک یاد دهد. اما این دوست ما که اغلب مشروط می شد آن استاد را اصلا قبول نداشت. سرکلاس هایش هم سرش را می گذاشت روی میز و چرت می زد. گویا این حرکت او به استاد بر خورده بود و به یاد نگاه داشته بود. سر امتحان میان ترم طبق معمول نمره ی این دوست ما پایین بود و طبق معمول رفت برای چانه زنی به جهت بالا بردن نمره اش. بعد از مدتی گویا استاد خطایی (!!!!) کرده بود و گفته بود که "شما درست جواب نداده اید. البته انتظاری جز این نیست . چون سر کلاس های من گوش نمی کردید و می خوابیدید." آقا دیگه! این دوست ما این حرف استاد را پیراهن عثمان کرد که به مسایل شخصی من کار دارد. به خودم مربوط است که سر کلاس می خوابم یا نمی خوابم. می آمد و از استادپیش من شکایت می کرد. من در دل حق را به استاد دادم اما به روی خودم نیاوردم.

    بعد هم مرتب از بی سوادی استاد می نالید. این دوست ما معلومات عمومی خیلی خوبی داشت. در مورد زندگی نامه ی دانشمندان بزرگ مانند آینشتاین و... خیلی می دانست و مرتب از زندگی های آنها مثال می آورد که دانشمند واقعی باید چه گونه باشد و چه گونه نباشد و تاسف می خورد که چرا اساتید ما چنان نیستند. راستش من خیلی در این باره مطالعه نداشتم. حالا یک مقدار بیشتر در مورد زندگی نامه فیزیکدانان بزرگ می دانم اما آن زمان هیچ نمی دانستم. برای همین او به نظرم خیلی "باسواد" می آمد. از یک طرف دیگر هم چون دایم اساتید موجو د را بی سواد می خواند من باورم شده بود که این دوستم خیلی استاندارد های بالایی دارد. من و چند نفر از همکلاسی های دختر با هم درس می خواندیم.  اما او هیچ وقت به جمع ما برای درس خواندن نپیوست. از نظر او وقت تلف کردن بود که بنشینی و تمرین هایی که اساتید بیسواد ایرانی تعیین کرده بودند حل کنی.

    من هم ساده اندیش و بی تجربه بودم و فکر می کردم واقعا چه خبره. بگذریم!  یک بار کارنامه اش را گرفته بود. آن موقع دوجور معدل می دادند. یکی معدل ترم آخر و دیگری معدل کل. طبعا برای محاسبه ی معدل تعداد واحد ها ی هر ترم ضربدر معدل ترم کردند و با هم جمع می بستند و آخر سر تقسیم بر تعداد کل واحد ها می کردند. به عبارت دیگر معدل کل برابر بود با

    (معدل کل ترم های پیش *تعداد کل واحد ترم های پیش+ تعداد واحد های ترم آخر * معدل ترم آخر)/)تعدا کل واحد های ترم پیش +تعداد واحد های ترم آخر)

     درستش هم همین است!  این دوست ما با تعجب پرسید. حالا که معدل هر ترم را می گیرند چرا برای تعیین معدل نهایی معدل این ترم مرا با معدل ترم های پیش جمع نمی کنند تقسیم بر دو کنند. مگه قبلی معدل گیری نشده.؟!پس این دیگه چه کاریه. کلی برایش توضیح دادم که در معدل گیری باید "وزن" را وارد کرد. جالب آن که آن استادی که این دوست او را بیسواد می خواند و قابل نمی دانست که در کلاس هایش شرکت کنند همه ی اینها را -با پیچیدگی های بسیار بیشتر تشریح کرده بود. آن وقت این دوست ما چون چند تا تاریخ تولد از حفظ بود دون شان خود می دانست که در کلاس های او شرکت کند.

    با این معلومات عمومی کسی فیزیکپیشه نمی شود. باور کنید من چند سال پیش  از  یک استادان خارجی شکایت  شنیده بودم که دانشجوها ی ایرانی عوض آن که فکرشان را بدهند پی محاسباتی که به آنها محول می شود فکرشان را می دهند به جمع آوری معلومات عمومی از اینترنت. این را به عنوان پوئن منفی می گفت. ظاهرا این اخلاق دانشجویان ایرانی زبانزد شده!

    اتفاقا برخی از  همین گونه افراد در ایران با کسی که در رشته ی تخصصی خود می کوشد خوب نیستند و او را "خر خوان تک بعدی" می خوانند. کلی پز می دهند که خودشان خیلی وسعت معلومات دارند. باشه! داشته باشند! اما انتطار نداشته باشند که با این معلومات فیزیکپیشه شوند. همین طور کمتر سوهان روح کسانی شوند که شیوه ی متعارف را برای کار تخصصی و پژوهشی خود پیش گرفته اند. کمتر "وسعت معلومات" خود را بر سر آنان بکوبند و  وقتی پیشرفت حرفه ای شان را می بینند کمتر  در صدد تادیب برآیندو....!

    Stone ages


    وقتي اختلاف نظري بين يك كارفرما و كارمند, رئيس با مرئوس, زبردست يا زيردست پيش مي آيد طبيعي است كه بالادست به راحتي مي تواند حرفش را به كرسي بنشاند و قول بعضي ها "روي زير دست را كم كند." متاسفانه بيشترمديران ايراني (حتي مديران علمي در پيشرو ترين دانشگاه ها و پژوهشگاه هاي كشور) گمان مي كنند اين به كرسي نشاندن نهايت حكمت و مديريت و نوعي فتح خيبر است! در صورتي كه در جوامع پيشرفته تر اولين توصيه اي كه به يك رئيس يا مدير مي كنند اين است: "خيلي مواظب باشيد كه وقتي با كارمندانتان اختلاف نظر پيدا مي كنيد آن قدر غرق پيروزي در اين جدل نشويد كه كارمندانتان را (چه به طور فيزيكي و چه به طور عاطفي) از دست بدهيد."
    به داستان استنفورد برگرديم.جين اصرار داشت كه يك كليسا در محوطه اصلي استنفورد بسازد. براي اين كار بهترين هنرمندان اروپايي را به استنفورد كشاند. اين اقدام او مورد اعتراض جردن و ديگر دانشگاهيان واقع شد. جين حرف خود را البته به كرسي نشاند اما نه به قيمت از دست دادن جردن. جين مدبر تر از اين ها بود كه بخواهد كسي چون جردن را با ديكتاتور منشي از خود و از استنفورد دلزده كند. بگذاريد براي روشن تر شدن منظورم به همان مثال باغچه كاكتوس و داستان خيالي كاشتن چنار بر گردم. اگر جين به جاي آن كه به باغبان ديگري دستور كاشت چنار را مي داد خود باغبان مسئول كاكتوس ها را به نزد خود فرا مي خواند و از او مي خواست كه چنار را بكارد هرگز باغبان از او دلچركين نمي شد. طبعا باغبان اعتراض مي كرد كه چنين كاري شدني نيست. در اين صورت جين مي توانست با گفتن جمله اي چون" يكي از بهترين باغبان سرتاسر آمريكا و بزرگترين متخصص كاكتوس دنيا را استخدام كرده ام تا غير ممكن ها را ممكن سازد!" اورا به انجام دادن كار ترغيب كند. باغبان با شنيدن چنين جمله اي غروغركنان خارج مي شد اما سرانجام راهي براي اجراي دستور كارفرمايش پيدا مي كرد بدون آن كه بوته هاي عزيزش آسيب ببينند. پس از مدتي هم كه سختي هاي كار فراموش مي شدند هم اعتماد به نفس و تجربه كاري باغبان بالاتر مي رفت وهم احترام و وفاداريش نسبت به جين. به اين ترتيب چنار كاشته مي شد بدون اين كه تخم اختلاف وفتنه ويا كينه افكنده شود. ساختن كليسا وسط استنفورد بي شباهت به كاشتن چنار وسط باغچه كاكتوس نبود! اما جين با تدبير حرف خود را به كرسي نشاند بدون آن كه تخم فتنه اي بكارد كه در دراز مدت پايه هاي استنفورد را سست كند.

    البته بايد جردن را هم در اين مورد تحسين كرد. او آشكارا از چنين اقدامات جين ناراضي بود به طوريكه سال هاي ساخت كليسا را به طعنه و ايهام
    stone ages
    (عصر حجر) خوانده بود. با اين حال "قهر" نكرد. نخواست "به خاطريك دستمال قيصريه را به آتش بكشد."او مي دانست بنا به جبر زمان جين به زودي كنار مي رود و او سكاندار كشتي استنفورد خواهد شد. پس صبر پيشه كرد و كوشيد در اين مدت به جاي جدال بي حاصل تجربه كسب كند و بدنه كشتي اش را تقويت كند.


    اكنون كه سالها از اين جدال مي گذرد كليساي جين در وسط استنفورد چون نگيني بر انگشتري است. روزهاي شنبه و يكشنبه محوطه استنفورد پر مي شود از عروساني كه چون ياس زينت بخش چمن هاي استنفورد هستند. افراد با مليت هاي گوناگون در محوطه استنفورد قدم مي زنند و عكس مي گيرند. عده اي هم كه خوش ذوق ترند لباس هاي رنگارنگ محلي خود را مي پوشندو چون طاووس ها مي خرامند و به زيبايي استنفورد مي افزايند.

    آمان! آمان! بو بارسلوننی لارین ائلیندن!

    تورلیدر بارسلونی مان هرجا  به چیز قابل افتخاری اشاره می کرد آن را به کاتالان نسبت می داد:

    rich catalan culture

    entrepreneurial spirit of catalans

    .....

    هرجا به چیز بدی می خواست اشاره کنه  اسم اسپانیا می آمد وسط:

    Spanish timing!

    (برای بی برنامگی و تاخیر!)

    پپپپپیییییییییی! غریبه ایش دی!

    راستی! تشابه  مردم بارسلون  با همشهریان عزیز من  به علاقه ی زاید الوصفشان به تیم فوتبال شهرشان ختم نمی شود. چند تا تشابه دیگه هم من در آن دو روزی که آنجا بودم کشف نمودم:

    ۱) همان entrepreneurial spiritکه در بالا گفتم.

    ۲) هنری که به نسبت دیگر شهرهای اروپایی پوشیده تر است و بیشتر  به گل و بته و شکل های تجریدی می پردازد. هنر تبریز هم همین طور است. به عنوان مثال  سبک قلمزنی و نقره کاری تبریز برعکس  شهرهای دیگه ی ایران که این هنر در آنها رایجه  بیشتر  روی  اشکال هندسی است  نه  مینیاتور های دلدادگان.

    ۳)  روی همه چیز "اؤرتوک" کشیدن!  خدا بیامرزه مادر مادربزرگم را! برای چمدانش "اؤرتوک" دو خته بود و بعد از هر سفر آن را در می آورد و خوب می شست و آب می کشید و بعد اطو می زد.  بارسلونایی ها دست ما تبریزی ها را هم  از پشت بسته اند. حتی روی ساختمان هایشان هم "اؤرتوک" می کشند که کثیف نشوند. می گم بد فکری هم نیست ها! یادم باشه من هم بعد از بازنشستگی یه "اؤرتوک" برای ساختمان برج ساعت شهرداری بدوزم کثیف نشه! حیفه!

    اختلاف نظر بين كلئوپاترا و كنفوسيوس

    در طول سال هاي سخت مشكلات مالي جردن و جين يكدله در دو جبهه مختلف با مشكلات مالي جنگيدند تا قلعه عزيزشان را از گزند مصادره كنندگان در امان نگاه دارند. اما همان طوركه انتظار مي رفت اندكي پس از حل مشكلات مالي اختلاف نظرها بين جين و جردن پديد آمدند. جين عجله داشت تا تمام ساختمان هايي كه در طرح اوليه استنفورد پيش بيني شده بودند ساخته شوند. او آرزو داشت قبل از مرگش طرح عظيم عمراني را كه به همراه همسر محبوبش ريخته بودند به طور مجسم مشاهده كند.تنها در اين صورت باور مي كرد كه زيباي خفته اش از بستر مرگ به پا خاسته.

    در بعضي موارد انسان ها مستقل از فرهنگي كه در آن تربيت شده اند به يك گونه مي انديشند. جالب تر آن كه اين تشابه رفتاري محدود به مسايل طبيعي چون ميل به غذا يا مهر مادري و چيز هايي از اين دست نيست. حتي وقتي از اين نيازهاي اوليه فراتر مي رويم باز هم به الگو هاي رفتاري مشابه مي رسيم. تو گويي تمام ثروتمندان عالم معيار حشمت و جلال را در ساختمان هاي پرعظمت مي دانند!در اين مورد جين دقيقا مانند فراعنه مي انديشيد. او نيز چون كلئوپاترا, امپراطور و ژنرال هاي ژاپن, جهانگير شاه و مهاراجه هاي هند و...و بالاخره همچون ثروتمندان برجساز فرمانيه و نياوران نشين (همسايه هاي ما در پژوهشگاه)به دنبال ساخت ساختمان هايي بود كه "چشم آدم را بگيرد."


    اماجردن به گونه اي ديگر مي انديشيد. او به مانند كنفوسيوس وبيشتر انديشمندان جهان باور داشت كه برترين سرمايه گذاري سرمايه گذاري بر روي "انسان" است. سرمايه گذاري بر روي "فكر" است. او معتقد بود كه اكنون كه مشكلات مالي حل شده به جاي ساختن كليساي پر زرق وبرق در وسط محوطه استنفورد بايد به استخدام استاد و توسعه دانشكده ها همت گذاشت.

    آري! چنين اختلاف نظر هايي بين دو انسان كه هر دو خود را صاحبنظر مي دانند طبيعي است. اما باز هم به آن دو آفرين مي گويم چرا كه با اختلاف نظرهايشان به گونه اي كنار آمدندو نگذاشتند اين اختلاف نظر ها در دراز مدت سبب ويراني استنفورد شود. اين اختلاف به آن حد نرسيد كه دو دستگي و گسست نسل ها در استنفورد به وجود آيد. كه اگر مي رسيد مشكل"قحط الرجال" در استنفورد پس از گذشت يك نسل از بين نمي رفت و در نتيجه استنفورد در رقابت با دانشگاه هاي باسابقه و قدرتمند شرقي و همچنين در رقابت با همسايه جديدالتاسيس اش بركلي در مي ماند و از بين مي رفت! جين در اين ميان سزاوار تحسين بيشتر است.به ياد داشته باشيد كه از قديم گفته اند "خوبي از بزرگتره." در نوشته بعدي سعي مي كنم بيشتر به اين موضوع بپردازم.

    قابل توجه افراد ی که قصد تادیب این جانب را دارند

    خوانندگان محترمی که  لطف و نیت خیرتان  شامل حال این حقیر می شود وهر از گاهی کیبورد به دست می گیرید تا از تریبون وبلاگ های این جانب به امر مهم تادیب این جانب بپردازید! همینجا تا ده روز دیگر در ادامه ی همین یادداشت هر چه دوست داشتید علیه شخصیت این جانب بنگارید

     چون همه ی شما با یک جمله آغاز خواهید کرد آن جمله را فاکتور می گیرم که وقت ارزشمند شما کمتر تلف شود:" خانم فرزان! کسی قصد تخریب شخصیت شما ندارد اما..."

    جمله پایانی شما را هم باز فاکتور می گیریم:" امیدوارم از این که حقایق را صراحتا گفتم ناراحت نشده باشید چرا که من خیرخواهم و آنها را مفید می دانم و از  شما بهتر می فهمم."

    هر چی می خواهید بنویسید اما اتهاماتی که کیفر قانونی دارد منتشر نخواهم کرد. همچنین اگر پای کس دیگری را وسط بکشید منتشر نخواهم کرد. بعد از این ده روز دیگر کامنتی که بنا به تشخیص خودم قصد تاختن به شخصیت مرا دارد منتشر نخواهم نمود. وبلاگ مشق پژوهش ادامه خواهد داشت اما بدون کامنت های تادیبی خیر خواهان!

    High Society




    همان طور كه قبلا گفتم در اين نوشته سعي خواهم كرد كه بر جنبه هايي از فرهنگ غربي كه به نظر من از ثروتمندان و دولتمردان آن ديار افرادي علم پرور چون جين و للاند مي سازد انگشت بگذارم. در اينجاقصدمن به هيچ وجه تاييد و يا ترويج و حتي نقد اين فرهنگ نيست. بلكه اين نوشته تنها كوششي است ابتدايي براي پاسخ گويي به اين سئوال كه چرا در صد قابل توجهي از ثروتمندان آن ديار تا اين اندازه علاقمند به حمايت از علم و عالم مي شوند.

    در خانه ثروتمنداني چون استنفورد كتابخانه هاي مفصلي وجود داشته و دارند كه امكان بالا بردن معلومات را فراهم مي آوردند. اما همان گونه كه مي دانيد داشتن كتاب و كتابخانه كسي را به خودي خود علم دوست نمي كند. انگيزه مطالعه و جهت گيري در اين كار بايد در محيطي خارج از كتابخانه به وجود آيد. به علاوه براي وجود آوردن چنين كتابخانه هايي هم ابتدا بايد انگيزه داشت.


    پس از رنسانس و در عهد روشنگري در كشور هاي غربي پديده و جمعي به وجود آمد كه به آن اصطلاحا
    High society
    و يا اختصارا
    society
    مي گويند. اشراف و ثروتمندان ميهماني ها و مراسم تفريحي پيچيده خود را به وجود آوردند. در اين مهماني ها هر از گاهي هنرمندان دانشمندان و انديشمندان هم دعوت مي شدند.البته بايد توجه داشت كه اين جمع ها با جمع هاي روشنفكري (كه اتفاقا ما در ايران نمونه قوي اي از آن داريم) فرق داشتند. در اين گونه جمع ها اشراف حضور قوي تر داشتند و از چهره هاي شاخص روشنفكري تنها هر از گاهي دعوت به عمل آورده مي شد. معروفترين اين چهره ها ولتر بود كه در ميان
    High society
    فرانسه و روسيه و نزد شخص كاترين كبير محبوبيت فراوان داشت. هر چند بيشتر وقت "هاي سسايتي" به بطالت مي گذشت اما در حضور انديشمنداني كه هر از گاهي به جمع دعوت مي شدندمباحث
    جدي اي در مي گرفت كه فرصتي براي افراد تيزهوش و عميقي چون للاند و جين فراهم مي آورد تا افق هاي ديد خود را وسيع تر كنند و فكر خود را ورز دهند.
    للاند وجين هم وقتي به اروپا يا شرق آمريكا سفر مي كردند با"هاي سسايتي" حشر ونشر مي كردند. در اين جمع هم با ايده هاي جديد آشنا مي شدند و هم با افراد كارداني كه بعدا به استخدام آنها در آمدند طرح دوستي مي ريختند

    تصوير بالا بنجامين فرانكلين (فيزيكدان مخترع و سيا ست مدار قهار كه از سردمداران استقلال آمريكا بود) را در جمع "هاي سسايتي" پاريس نشان مي دهد.

    اين فرهنگ جنبه هايي دارد كه با ارزش هاي ما نمي خواند (نه با ارزش هاي سنتي مان نه با ارزش هاي خانواده هاي متوسط و تحصيلكرده و نه با ارزش هاي جمع هاي روشنفكري آوانگاردي ايراني). من به هيچ وجه آرزو نمي كنم چنين فرهنگي در ايران ايجاد شود. اما نكته اي در مورد دانشمندان غربي كه با اين جمع ها حشر و نشر داشتند وجود دارد كه به نظر من ما از آن غافليم. ببينيد اين افراد وقتي وارد اين جمع ها مي شدند نه تنها نحوه لباس پوشيدن خود را عوض مي كردند بلكه حتي نحوه استدلال هاي خود را هم تغيير مي دادند. در واقع افكار خود را براي اين جمع "ترجمه" مي كردند. آنها را به گونه اي بيان مي داشتند كه براي آن جمع قابل فهم و سرگرم كننده باشد. مثلا بخش قابل توجهي از خاطرات لئوناردو داوينچي در مورد روش هاي سرگرم كردن خانم هاي "هاي سسايتي" است. لئوناردو با دقت و وسواس علمي خاص خود تمام ظرافت هاي اين كار را به ثبت رسانده. بنجامين فرانكلين هم دست كمي از او نداشت. بنجامین فرانکلین سال ها در فرانسه لابی می کرد که دولت آن کشور به حمایت از انقلابیون آمریکایی علیه استعمار انگلیس ترغیب کند. مردهای سیاستمدار فرانسه زیاد به او رو ندادند.  بنجامین فرانکلین رفت توی خط مخ زدن جنس لطیف اشراف فرانسوی ----و موفق شد! هم توی مخ زدن موفق شد هم در ترغیب فرانسویان به حمایت از استقلال آمریکا. حمایتی که برای فرانسویان ورشکستی و برای آمریکایی استقلال را به ارمغان آورد!  از بنجامین فرانکلین نقل است:
    If you would persuade, you must appeal to interest rather than intellect.
    Benjamin Franklin

    البته بنجامین فرانکلین در مورد تجاربش در فرانسه حرف های جالب تری هم دارد که مناسب این وبلاگ نیست!


    اغلب مي شنوم كه همكاران ما شكايت مي كنند كه دولتمردان و ثروتمندان ايراني علاقه اي به حمايت از علوم پايه ندارند. اين شكايت به نظر من بي مورد است. بهتر است بگوييم ما در بين بزرگان جمع خود كم داريم كساني را كه بتوانند در اين جمع علاقه اي به سرمايه گذاري درعلوم پايه ايجاد كنند. اين كار هم احاطه و تسلط به تمام جوانب و نتايج كار تحقيقي مي طلبد هم ايمان راسخ قلبي به اهميت تحقيق مي خواهدو هم حوصله و صبر زياد براي آموختن زبان و فرهنگ ثروتمندان و متقاعد كردن آنها لازم دارد. من در دور و بر خود كمتر چنين شخصي را سراغ دارم.

    پی نوشت: یک داستان ساختگی و دروغین در مورد خانم و آقای استنفورد هست  که آنها با لباس های فقرا رفتند هاروارد و با آنها در هاروارد به خاطر لباس هایشان بدرفتاری شد(از بس که هارواردی ها بیشعور و ظاهربین بودند) و آنها هم رفتند دانشگاه استنفورد را ساختند. این داستان واقعیت نداره اما به شدت ایرانی پسنده! درنتیجه داستان ترجمه شده و در فیس بوک و ... دست به دست می شه. چند مدت پیش عزیزی این داستان را که به دستش رسید به من فوروارد کرد. من در جواب توضیح دادم که داستان ساختگی است و در آخر نوشتم:

    > Why am I writing this? Why is it important?
    > Well, these wrong stories have implications. One of the  reasons why
    > we as academics have failed to have constructive relation with our
    > traditional bazar
    > as well as modern industries owned by Private sectors is our
    > disillusioned image of the rich and the way donors have to behave.
    >
    > As academics who wish to receive donation from the rich to build academic
    > centers, we have to accept
    > them as they are!

     

     

    تادیب این جانب بماند برای چند ماه دیگر

    تا حدود چند ماه پیش من  به خاطر برآورده شدن برخی از نیازهای روحی ام به وبلاگ نویسی می پرداختم. در این میان اگر کسانی از آن استفاده ای برده اند که به دردشان خورده خوشحالم. اما خوشبختانه آن نیازهای روحی شخصی که از وبلاگ می بردم براورده شده. از این جهت مدیون وبلاگ و خوانندگان آن هستم. الا ن دیگه مدتی است به اندازه ای که برای وبلاگ وقت می گذارم  استفاده ی شخصی نمی برم. برای همین مدتی است قصد  دارم وبلاگ را نیمه تعطیل کنم. نه آن که آن را کاملا ببندم بلکه می خواهم فقط از آن برای اعلام برنامه ها-مانند سمینارها و...- استفاده نمایم. دو دل بودم که چه موقع این کار را انجام دهم. با خودم  که حالا که من حدود ۵ سال وبلاگ نویسی کرده ام  و از اقصی نقاط ایران خوانندگانی دارم که برخی از حرف های من برایشان می تواند مفید باشد حیف است یک مرتبه در وبلاگ را ببندم. بهتر است چند ماه دیگر هم آن را ادامه دهم تا برخی مطالبی که علی الاصول استاد راهنما باید به دانشجو بگوید در سطحی وسیع تر به دانشجویان اقصی نقاط کشور گفته باشم.  در چند نوشته ی اخیرم کامنت هایی از این قبیل بود:کاش که  یکی اینو چند سال پیش به من می گفت!" فکر می کنم حرف هایی دارم که اگر دانشجویی آن ها را بشنود و خود تلاش کند در کارش موفق تر خواهد بود.

    به اندازه ی چند ماه حرف هایی دارم که به معنایی که گفتم برای عده ی نسبتا زیادی مفید باشد. بنا براین  می خواهم چند ماه دیگر هم مطالبم را بنویسم.  فکر می کنم ارزش وقت گذاشتن دارد چون از بین این خوانندگان  عده ای سر بر خواهندآورد که می توانند  منشا حرکت های مفید و مهم باشند. راهنمایی های من به آنها در این جهت می تواند کمک به سزا بکند.

    تجربه ی من نشان داده که هر وقت من شروع می کنم به نوشتن یادداشت هایی از این جنس که اگر خوانده شوند و جدی تلقی شوند می توانند تحولی ایجاد کنند عده ای کمر همت می بندند که مرا ادب کنند. این عده دو دسته اند: یکی آن عده که در زمان خود این گونه راهنمایی ها را نداشته اند و و حشت دارند که نسلی سر برآرد که از آنها جلو بزند و عده ی دیگر  که خود جوان هستند و علی الاصول می توانند مخاطب  این گونه راهنمایی ها باشند اما "حالشو ندارند!" می گویند :"برو بابا دلت خوشه! برو بابا بذار باد بیاد!" به هر حال بدجنس تر هاش نمی خواهند دیگران هم پیشرفت کنند و می افتند به جان این وبلاگ تا من ان قدر انرژی ام  را در پاسخگویی به انها هدر دهم که نتوانم به آن چه که می خواستم برسم.

    روش این اشخاص هم دو گونه است. یا مانند "ماموران مخصوص حاکم بزرگ" صراحتا می گویند که قصد دندان های مرا خرد کنند تا بگویم "..." خورده ام.و یا با مهر و محبت ظاهری  قصد دارند مرا ارشاد نمایند و تادیبم کنند و احیانا مرا دعوت به مدیتیشن و تهذیب نفس با دوری از حرص و جوش می کنند. نمی دانم! شاید هم نیت انها واقعا خیر است و صلاح مرا می خواهند. فقط  نمی دانم چرا دایه ی مهربان تر از مادر می شوند.

    اگر از روی خیر خواهی قصد تادیب این جانب دارید انتقاد ها و ادب کردن هایتان را بگذارید برای چند ماه بعد. من سی و پنج سال این حوری هستم اشکالی ندارد که چند ماه هم این جوری بمانم. ۵ سال است این جوری وبلاگ نویسی می کنم بگذارید چند ماه بیشتر همین کار را بکنم. حرف هایم که تمام شدیک فروم باز می کنم هر جه قدر دوست داشتید از من انتقاد کنید و تادیب بفرمایید. فعلا وقتی برای ادب شدن ندارم. این همه آدم بی تربیت و بی ادب هست. بروید فعلا آنها را ادب کنید. بگذارید من کارم را بکنم.  بعد از این چند ماه که کاری را که میخواستم ( انتقال تجارب ۱۷ ساله ی فیزیک خواندنم  به طور مدون به نسل بعد) انجام دادم خودم کمکتان می کنم که تا دوست دارید مرا تادیب کنید. 

    فعلا این انتقاد ها و تادیب های شما نسبت به شخصیت شخصی این جانب یک  distractionاست. کسی که در دانشگاه شهرستان نشسته و یادداشت های مرا می خواند چه کار دارد من موقع صحبت عضلات صورت را شل می گیرم ویا سفت می کنم. این مسئله ی شخصی من است که حداکثر به همسرم مربو ط می شود. وقت من و دیگر خوانندگان را با توضیح این مسایل تلف نکنید.

    بعد از این کامنت های انتقادی تان را راجع به شخصیت این جانب منتشر نخواهم کرد تا آن فروم که در ان تا می خواهید به شخصیت من بتازید تا دلتان خنک شود.

    حرفی اگر در مورد نوشته ام دارید یا فکر می کنید نکته ای دارید که به تکمیل سخن کمک می کند یا به معنایی که گفتم می تواند برای  دانشجویانی که به رشته ی تحصیلی به صورت جدی و حرفه ای و سرنوشت سازنگاه می کنند مفید باشد حتما بنویسید تا منتشر کنم و مورد استفاده قرار گیرد.

    من می گویم برای فیزیکپیشه شدن تمرین کتاب درسی تان را حل کنید بیشتر موفق می شوید تا نقل قول از ویگتنشتاین، آقا بر می گردد می گوید  تو داری مزخرف می گویی که  هر که از ویگتنشتاین نقل قول کند دیوانه است. جناب آقای منطقی و با تجربه! من کی این حرف مزخرف را گفته ام. این است معنای انتقاد؟! حرف  مزخرف توی دهن آدم می گذارید بعد می گویید خیلی غیر منطقی هستی که چنین مزخرفی گفته ای؟! این است معنای انتقاد؟!  اگر انتقاد این است  من هیچ طرفیتی برای گوش کردن به انتقاد ندارم!

    حرف مهمل و مزخرف بزنید و بعد بگویید این  حرف ها را من زده ام منتشر نخواهم کرد. نظرات من همه مکتوب موجود است.  کسی دلش بخواهد می رود و می خواند. اما نمی توانم تحمل کنم که یکی گذری به اینجا بیاید و حرف مزخرف را که شما  در دهان من می گذارید  بخواند و بعد گمان کند واقعا من چنین چیزی گفته ام. مزخرفات زیاد هستند. اگر هر کسی بیاید و از زبان من مزخرفی بگوید و بعد به زعم خود انتقادش کند من باید عمرم را تلف کنم که یکی یکی انکار کنم من نبودم که این مزخرفات را گفته ام.

    مهملاتی که جای دیگر شنیده اند از زبان من می گویند وبعد به زعم خود , انتقا دم می کنند. این چیست جز همت بستن به تخریب  شخصیت یک نفر دقیقا در جایی که می خواهد حرفی بزند که به درد عده ای بخورد که به هر دلیلی کس دیگری نیست که  این حرف ها را به آنها بزند. بعله! این تخریب در این شرایط مضر است. نمی گذارد من کارم را بکنم. یکی که می آید حرف مزخرف را که من نزده ام اما شما ادعا می کنید حرف من است و دارید انتقادش می کنید می خواند به بقیه ی حرف های من هم بی اعتماد می شود. با خود می گوید من که همه ی حرف های این وبلاگ را نخوانده ام شاید جایی از این مزخرفات هم گفته باشد.

    به درستی نتیجه می گیرد کسی که این همه مزخرف می گوید توانایی راهنمایی ندارد پس من چرا به حرف هایش گوش کنم. به این ترتیب زحمت های من به هدر می روند. وقت می گذارم و مدون تجربه هایم را می نویسم آن وقت به خاطر آن که یکی مهملی از زبان من گفته و بعد هم به زعم خود مورد انتقاد قرار می دهد کسی به حرفم گوش نمی کند

    از علومه قدیمه تا دانش های جدید

    وقتی یک فیزیکپیشه ی معاصر مانند خود من یا اساتیدم اسمیرنف و پسکین یا هر کدام از همکارانم که با هم مقاله نوشته ایم و یا همکارانی که در همایش ها همدیگر را می بینیم و با هم بحث و تبادل نظر می کنیم, می خواهد یک موضوع فیزیکی را "بفهمد" معنایی در ذهن از "فهمیدن" دارد که شاید با مفهوم متداول در کوچه و بازار متفاوت باشد.

    این مفهوم "فهمیدن" با نظر دانشمندان بیش از پنج قرن پیش در مورد این مفهوم نیز فرق دارد. اگر امروزه در جمع فیزیکپیشگان معاصر کسی طالب فهمیدن به معنایی باشد که چند قرن پیش از آن استنباط می شد معمولا جوابش را با سکوت می دهند. خلاصه رفتاری می کنند که معنایش این است که "اینجا جای تو نیست. برو پی کارت!" حدود پانصد سال تا سیصد سال پیش با کوشش های امثال دکارت و نیوتن و.... از یک سو و فرانسیس بیکن و هیوم و... از طرف دیگر تحولی در مفهوم فهمیدن رخ داده است. آنان که در زمان این گذار فاز بودند به هر دو دیدگاه نظر داشتند اما امروزه دیگر آن دیدگاه قدیم در بین فیزیکپیشگان مطرح نمی شود و دیدگاهی مهجور و غریب است.

    برای این که فیزیکپیشه موفقی باشید لازم نیست حتما بدانید این گذار فاز چگونه اتفاق افتاده. لازم نیست بدانید نیوتن در این باره چه گفت و لایبنیتس چی جواب داد! احتیاجی نیست حتما بتوانید از فرانسیس بیکن نقل قول کنید. لازم نیست نظر دکارت را در این باره بدانید. علم به این نقل قول ها و سیر تحول و این گذار فاز شما را عمیق تر می کند اما لزوما از شما یک فیزیکپیشه ی امروزی که در پیشبرد علم کنونی نقش موثر دارد نمی سازد! با این حال برای این که فیزیکپیشه ی موفقی باشید نیاز هست که این دیدگاه جدید فیزیکپیشگان را بدانید و با ادبیات مناسب همین دیدگاه با همکاران خود تعامل و تبادل نظر کنید. اگر کسی این ادبیات را نداند و برای پوشاندن نقطه ضعف خود مرتب از فرانسیس بیکن و هیوم و حتی فلاسفه ی متاخرتر مانند پوپر یا ویگتنشتاین نقل قول کند خیلی با نگاه خوبی به او نمی نگرند. به خصوص اگر معنای حرف را هم درست نفهمیده باشد ودر جای نامناسب به کار ببندد. فیزیکپیشگانی که در جامعه ی رقابتی فیزیک دوام آورده اند بلا استثنا آن قدر باهوش و دنیا دیده هستند که فوری متوجه شوند که دانشجو حرف گنده ای را که می زند فهمیده یا  نفهمیده و دارد برای جلب توجه الکی بلغور می کند! (یا از گوگل جمله ای پیدا کرده و در وبلاگ به عنوان کامنت می گذارد بی آن که به عمقش پی ببرد!!!)

     نکته ی مهم دیگر آن که واقعا فیزیکپیشه ها خیلی معطل نمانده اند که امثال فرانسیس بیکن هیوم پوپر یا ویگتنشتاین برایشان خط مشی تعیین کنند و آن گاه آنان در چارچوبی که آنان تعیین می کنند حرکت نمایند! تعامل دو سویه بوده و هست. فلاسفه ی علم خط مشی فیزیکپیشگان را می نگرند و برخی (فقط برخی) فیزیکپیشگان گاهی از نظرات آنها سود می جویند اگر فلان فیلسوف علم صد سال پیش نظری در مورد کاری که یک فیزیکپیشه باید انجام دهد داده که با واقعیت جامعه ی فیزیک روز نمی خواند، نظر اوست که باید بازبینی شود چرا که در گذر زمان این جور چیزها تغییر می کنند.

    به بحث اصلی مان بر گردیم تعامل با دیگر پژوهشگران و تبادل نظر با آنها در قالب های مختلف جزو تفکیک ناپذیر پیشرفت علم است. در رشته ای تجربی مانند فیزیک لزوم این تبادل نظر مشخص است: به عنوان یک تئوری پرداز باید با آزمایشگران تعامل کنم تا نظرم را تست نمایند. حتی یک ریاضیدان هم نمی تواند ادعا کند که بی نیاز از تعامل با دیگر همکاران خویش است چرا که ایده ها و نظراتش باید از بوته ی نقد دیگر همکارانش بگذرد. ابن سینا و ابوریحان دیدی متفاوت از ما نسبت به فهمیدن داشتند. (نظر ابوریحان به ما اندکی نزدیک تر بود تا نظر ابن سینا). با این حال این دو نیز خود را بی نیاز از تبادل نظر نمی دانستند. این تصور که دانشمند واقعی کسی است که چنان فروتن و متواضع است که ایده های خود را با دیگری در میان نمی گذارد نه در دیدگاه پژوهشگران مدرن و نه در نگاه دانشمندان بزرگ قدیم جایی ندارد.این دیدگاه فانتزی آدم هایی است که از ارتباط برقرار کردن عاجزند و یا حرفی برای گفتن ندارند و خود را با این حرف ها دلخوش می کنند!

    برای تعامل و تبادل نظر باید زبان و ادبیات طرف مقابل را یاد گرفت. بیایید اندکی تخیل کنیم. فرض کنید ماشین زمانی مرا به زمان ابوریحان می برد. برای آن که ابوریحان مرا به شاگردی بپذیرد، مجبورم که به زبان او سخن بگویم و باید با مفهومی که او از فهمیدن سراغ دارد به فهمیدن "فلسفه ی طبیعی" همت گمارم نه با زبانی که در قرن بیست و یکم آموخته ام. همین طور اگر جوزجانی بیاید به دنیای حاضر و بخواهد شاگرد الکسی اسمیرنف شود باید با دیدگاه او به فهمیدن فیزیک اهتمام ورزد.

    حتی اگر بخواهی مکتبی نو در فهمیدن بنیان بگذاری ابتدا باید مکتب زنده ی موجود را بیاموزی ودر آن تبحر حاصل کنی. اگر فکر می کنی این نگاه گمشده ی تو را نمی یابد برای پیدا کردن گمشده ات به دنبال چیزی به غیر از فیزیک برو. فیزیک همان است که فیزیکپیشگان زنده ی دنیا دارند رویش کار می کنند نه لزوما آن چه که ایده آل توست و تو را به گمشده ات می رساند!

    پی نوشت: SEAN CARROLLاخترفیزیکدانی در دانشگاه کلتک است. او همچنین از نویسندگان وبلاگ گروهی COSMIC VARIENCEنیز هست.  او نوشته ای دارد  تحت عنوان "آیا فلسفه شما را دانشگر بهتری می سازد؟"  با نظر او موافق هستم.  اگر یک دانشجو هستید که در ایران تحصیل می کنید توصیه می کنم نظر او را حتما بخوانید. تاکید می کند که بعد از جنگ جهانی دوم تحولی از نگاه فیزیکپیشگان به مقوله ی فلسفه پدید آمده است.

     البته شما مختار هستید که نظر خود را داشته باشید ومطابق این نظر علایق فکری خود را بچینید. 

    اما اگر دانشجویی گمان کند که با خواندن چند نقل قول از سه چهار  دانشمند وفیلسوف و احیانا خواندن کتاب های آنها بهتر شخصی مانند این اخترفیزیکدان دانشگاه کلتک (که عمری کار فیزیک کرده و با موفق ترین فیزیکپیشگان معاصر تبادل نظر کرده است) می فهمد فیزیکپیشه معاصر باید چه کند و چه نکند امیدی به این دانشجو نیست! شخصی که این همه  در توهمات خود زندگی می کند  همان بهتر که در توهمات خود بماند. امثال من هم نباید وقتشان  را برای آموزش او تلف کنند. می بینی  از یک حل یک مسئله ی مکانیک تحلیلی ناتوان هستند اما  ادعا می کنند امثال  SEAN CARROLLرا هم قبول ندارند. حتما باید همان کاری که آینشتاین و واینبرگ کردند این ها هم بکنند.

    کسی نیست بهشون بگه  بابا جون!  اول واجب بعد مستحب! اگر می خواهی فیزیکپیشه بشوی (حتی از نوع متوسطش) حالا اول درس های خودت را یاد بگیر فرصتی شد مثل آینشتاین و واینبرگ برو فلان فلسفه را هم بخوان. اما با بلغور کردن حرف های بهمان فیلسوف انتظار نداشته باش که  تو را به جمع فیزیکپیشگان راه دهند!