کتاب خوانی

من یک مدت سرم خیلی شلوغ خواهد بود و فرصت نخواهم کرد اینجا سر بزنم. بیایید یک کاری در این مدت بکنیم. یادتان هست که من مدتی پیش مجموعه داستان سرهنگ تمام را به قلم خانم آتوسا افشین نوید اینجا معرفی کردم؟! بعد سه چهار هفته می خواهم درباره ی داستان های این مجموعه با هم همین جا بحث کنیم. فکر می کنم بحث شیرین و جذابی بشود. از نویسنده که از دوستان نزدیک و عزیز من است  می خواهیم بیاید و به نظر ها پاسخ بگوید.

این کار سه حسن دارد:

۱) به ما کلی خوش می گذرد.

۲) عده ی بیشتری با این نویسنده آشنا مي شوند.

۳) نويسنده با نظرات خوانندگان آشنا مي شود و در كارهاي بعدي اش اين نظرها را لحاظ مي كند.

 

اين هم يك نوشته ي ديگر من درباره ي همين اثر وطرح روي جلد با نمكش

قيمت كتاب ۳۰۰۰تومان است. فكر مي كنم تهيه ي آن براي همه از لحاظ مالي مقدور باشد.

نمي خواهم بگويم كتاب بي نقص است. اتفاقا به عنوان يك خواننده  انتقاداتي به كتاب دارم كه برخي را شخصي به نويسنده گفته ام و برخي را دوست دارم اينجا مطرح كنم تا مورد بحث قرار گيرد. اما فكر مي كنم كمتر چيزي را در  دنيا مي توانيد بيابيد كه با اين قيمت مادي  ناچيز كتاب در عين حال كه شما را به فكر وا مي دارد  به شما حس شادي و لذت دهد.

پی نوشت: قهرمان يكي از داستان هاي مجموعه سربازي روستايي است به نام الله وردي. من از آقاياني كه اين مجموعه را مي خوانند -به خصوص آقاياني كه سربازي رفته اند- مي خواهم در شخصيت اين سرباز دقيق شوند و ببينند آيا شخصيت او با واقعيتي كه در مورد اين تيپ ديده اند چه قدر همخواني دارد.

این هم لینک خرید آنلاین کتاب :
http://cheshmeh.ir/book/view.aspx?guid=0f540eba-011d-4202-be32-15a24aba2537

کنکوری های عزیز:دروس عمومی را جدی بگیرید

این وبلاگ چند خواننده دارد که دانش آموز کنکوری هستند. به نظرم ریاضی و فیزیک آنها قوی است اما به دروس عمومی وقعی نمی نهند. می دانید که دروس عمومی در کنکور چه قدر مهم است! از شما خواهش می کنم برای آموختن این دروس وقت بگذارید.

به هیچ وجه فکر نکنید که صرف زمان برای این دروس وقت تلف کردن است. بگذارید یک چیزی بگویم. ویتن که بنا به نظر خیلی ها برترین فیزیکپیشه ی زنده ی دنیا به ادبیات انگلیسی هم تسلط کامل دارد. یکی از دلایل موفقیت او نثر زیبای اوست.

استاد راهنمای خودم پسکین در زمینه ی ادبیات خیلی مطلع بودو....

این از خارجی ها. حالا بیاییم به ایران خودمان. ببینید! واقعیت این است که در این ۲۰-۲۵ سال اخیر سه دسته دانش آموز سر از این رشته در آورده اند. یک عده دانش آموزانی بودند که علی الاصول هر رشته ای می خواستند می توانستند قبول شوند اما این رشته را انتخاب کردند. یک عده هم بودند که می خواستند یک لیسانسی بگیرند و بروند پی کارشان. دسته ای هم بودند که دانش آموزان و بعد ها دانشجویان متوسطی بودند که سر از فیزیک درآوردند. این ها هم خود بر دو دسته اند. یا به اندازه ی همان سواد خود ادعا دارند یا سراپا ادعایند.

دسته ی اول که گفتم- چه آنها که از راه المپیاد وارد دانشگاه شدند چه آنان که از راه کنکور وارد دانشگاه شده اند- اغلب آن قدر تسلط به دروس عمومی دارند که غلط املایی-انشایی نداشته باشند و معلومات عمومی آنها آن قدر گسترده است که اگر با یکی از رشته ی دیگر حرف بزنند طرف مقابل در دلش نگوید "خیر سرش دکترا داره!!"

اما برسیم به آن دسته که از نظر سواد متوسط بوده اند ولی خیلی پرمدعا هستند. این افراد شدیدا دوست دارند نشان دهند که نه تنها از دسته ی اول چیزی کم ندارند بلکه فیزیکپیشگان بهتری هم هستند. دسته ی اول هر چند در دل به آنها می خندد و می گوید "یادمه در درسی که من نوزده بیست می گرفتم تو چه طور می افتادی" اما یک جورهایی دون شان خود می دانند که دهان به دهان آنها بگذارند.  تا این جای کار مشکلی پیش نمی آید. مشکل وقتی پیش می آید که این جماعت یک نامه پر از اشتباه های املایی و انشایی می نویسند و کارمندی که به لحاظ اداری زیر دست آنها حساب می شود با تمام احترامی که مجبور است از خود نشان دهد نمی تواند جلوی خود را بگیرد و بروز می دهد که در دل آنها را به "دکتری" جدی نمی گیرد. مصیبت وقتی شروع می شود که آن کارمند یا دانشجو یا.... برود سراغ همان دسته ی اول و در عمل بگوید امیدی ندارم که آن فرد متوسط اما پر مدعا بتواند این کار را درست انجام دهد شما بالاغیرتا این نامه ی اداری یا... را ویرایش کن.

وای به روزی که آن فرد متوسط اما پرمدعا بو ببرد که چنین اتفاقی افتاده! قشرقی به پا می کند که بیا وببین!

خلاصه بگویم:  اگر فیزیکپیشه هم شوید به تسلط به دروس عمومی نیاز دارید. حال که دانش آموز دبیرستان هستید از این دروس غافل نشوید: انگلیسی ادبیات فارسی عربی و....

حمیدرضا گفت:

سلام.

شاید یکی از دلایلش این باشد که "انتخاب رشته در دبیرستان" ما را به این سمت می کشاند.

من هنوز نفهمیدم چطوری یک دانش آموز در 15 سالگی آن هم بی شناخت باید انتخاب رشته کند.بعد هم می رود در این تقسیم بندی که طرف حفظی اش خوبه یا محاسباتی اش. بعد که برچسب خورد که طرف محاسبات اش خوبه، هم خواسته و هم ناخواسته باید برائت اش رو از از حفظیاتی(؟!) مثه فلسفه،تاریخ،ادبیات نشان بدهد.

این بود آرمان های ما؟من که می گم همه مشکلات ما از سیستم آموزش پرورش مان است! یاد پدر زن مستشار افتادم!

مینجق:

من هم از زبان "نازخاتون" می گویم که در فرانس به ادبیات و معلومات عمومی خیلی اهمیت می دهند!. یاد معلم های  ادبیات وتاریخ وجغرافیای  ما در دبیرستان به خیر! چه قدر زحمت کشیدند تا ما را قانع کنند این دروس "حفظی" به معنایی که برخی  تصور می کنند نیستند!

عطیه:

البته خانم دکتر این سوال را باید از دوستان در دانشگاه‌های فنی پرسید که تا متوجه می‌شوند طرف علوم انسانی خوانده است؛ یک مدلی باهاش برخورد می‌کنند که انگار که از سرناچاری رفته درس خوانده. حالا هی بیا توضیح بده که برادر/خواهر من؛ آن ریاضیاتی که شما در ارشد مهندسی می‌خوانید بعضی از رشته‌های علوم انسانی باید در کارشناسی بگذرانند. بعضی از گرایش‌های ارشد و دکتری علوم انسانی ریاضیات واقعا پیچیده‌ای دارد که باور کنید من با یک دکتری مهندسی صحبت می‌کردم باورش نمی‌شد که در علوم انسانی و در مقطع دکتری چنان سطحی از ریاضی را باید بلد باشند و مسلط باشند. بعد جذابیتش هم این است که این دوستان فنی ناگهان در مقطع ارشد و دکتری به این نتیجه می‌رسند که بروند و علوم انسانی بخوانند.

-------------------------------------------
ولی مشکل اصلی از آموزش و پرورش است. وقتی دانش آموز ما باید برود شعر حفظ کنه نمره بگیرد و یک دانش آموز آمریکایی در مورد رمان یک نویسنده معروف کشورش تحقیق کند و نظر بدهد و مقاله ده - بیست صفحه ای بنویسد؛ خب معلوم است که ما به علوم انسانی می‌گوییم حفظی.

پی نوشت نامربوط به بحث :

این نقل قول را از بنجامین فرانکلین می آورم:
“He that is good for making excuses is seldom good for anything else”
یکی که خیلی راحت و مثل آب خوردن  می تونه عدم موفقیت خود را به گردن دیگری بیاندازه خیلی نیاز به این که پشت کار واراده داشته باشه حس نمی کنه.
نکته ی مهم دیگر آن که آدم باید با خودش رو راست باشه و بدونه چی را واقعا می خواهد وچه قدر حاضره برایش هزینه بده. وقتی جواب این سئوال را یافت اراده هم به وجود می آید

هانوفر

كسي هست كه هانوفر زندگي كنه ؟ اگر جواب مثبته اينجا را ببينيد.

گفت و گویی قدیمی در این وبلاگ

یک دانشجوی فیزیک:

خانم دکتر آی پی ام دقیقا چه جور جایی است؟ مثل یک دانشگاهست؟ آیا میشه همین طوری اومد و سوالات علمی رو از اساتید اونجا پرسید؟
برای مثال یک روز تیپیکال شما درآی پی ام چه جوری هست؟ آیا همه ش به تحقیق و تدریس میپردازین؟
چه کسانی اونجا به شرایط شما دست پیدا میکنه؟
کاش یه پست در این مورد بگذارید, ممنون میشم

جواب مینجق:

من سخنگوی آی-پی-ام نیستم. به وبسایت آن مراجعه کنید.

یک دانشجوی فیزیک:

خانم دکتر
اگر این قدر نسبت به محل کار خودتون بی توجه باشین تعجبی نداره که از کلامتون بوی افسردگی موضعی به مشام میرسه. واقعا انتظار نداشتم شمایی که این قدر دم از رابطه ی "متقابل بین دانشجو و استاد" میزنین و همه ش از اساتیدی که فراتر از نوک بینی شون رو نمیبینن حرف میزنین و از دانشجوهایی نام میبرین که به علت بی توجهی اساتیدشون حتی دست به خودکشی زدن و در همین دانشگاه شریف, برگردین و این قدر بی احساس بگین "من سخنگوی آی پی ام نیستم". منم دنبال سخنگو نمیگشتم. میخواستم کسی که شخصا اونجا کار میکنه برام توضیح بده شرایط چه طوری هست. اگر خوب هست و ارزش تلاش اضافه رو داره مطرح نکردنش بی انصافی یه. اگر هم خوب نیست و راضی نیستین باز هم فقط بی انصافی مطلق باعث سقوط یه آدم میشه. متاسفانه شما هم به نسل قبلی اساتید پیوستین, همون اساتیدی که فقط به خودشون و دوام آوردن توی این شرایط کشور و اداره جات فکر میکنن و نه به دانشجو ها. شما از اخلاق حسنه ی خارجی ها زیاد صحبت کردین. اما اگر من همین سوال رو از یک استاد خارجی پرسیده بودم حداقل با دو کلمه کاری میکرد که جمله ش احترام آمیز تر به نظر برسه و به من این معنی رو برسونه که منم آدم قابل ارزشی هستم که اون با احترام جوابم رو بده. اما جواب شما درست عین همه ی اساتید ایران, یعنی دانشجوهایی که سوال هایی درمورد مراکز و آینده ی کاری فیزیک پیشه مطرح میکنن سوالهاشون "بی ربط" هست و انقدر ارزش نداره که جواب داده بشه. به خودم جرات زیادی دادم تا کامنت قبلی رو بذارم. اما با این برخورد شما, هر چقدر هم که بشه حاضرم به هر قیمتی ازین مملکت برم تا زیر دست اساتید بی توجهی مثل شما بهم بی احترامی نشه.من میخوام فیزیک یاد بگیرم. دلیلی نمیبینم که پاچه خواری اساتید رو بکنم یا خودمو کوچیک تر از اونی که هستم بکنم تا چهار تا کلمه اطلاعات به زور از دهن استادم بشنوم. امیدوارم هرگز استاد فیزیک نشم تا هیچ وقت حتی به اشتباه, غرور دانشجو و یا انسانی رو اینجوری له کنم.

ابدیت به دانشجوی فیزیک:

دانشجوی عزیز من خیلی عذر می خوام در باب نوشته شما نظر می دم. اما یک نکته در نوشته دوم شما هست که نیاز به فکر بیشتری دارد. ببینید، اینکه یک استادی که به هر حال تلاشگر و صاحب اسم و رسم است وبلاگ داشته باشد، مطلب بنویسد و خلاصه مقداری با زبان ساده تر و بی آلایش تر صحیت کند "دلیل بر آن نیست که آدم بدبختی است. بی کار است و وقت آزاد دارد و نذر و نیاز کرده است مشاور و مددکار باشد." امروزه تمام دانشگاه ها و مراکز علمی سایت دارند. مطالب مهم و قواعد و ضوابط خودشون رو اونجا می نویسند. نام و رسم و نشان استاد و آدرس نامه نگاری و ایم مسائل آنها مشخص است. حالا بعضی مراکز سایت و سیستم ضعیفی دارند و بعضی قوی تر. خارجی ها هم دقیقا در این مورد خاص همینگونه هستند. به بیان دیگر، 90 درصد مطالب رو در سایت ها می نویسند، 10 درصد دیگر رو هم به عهده ابتکار و خلاقیت فرد می گذارند که خود راه و روشی برای ادامه تماس بیابد. عموما هم دانشگاها و اساتید اون، هر چه سطح اون دانشگاه بالاتر باشد دوست ندارند فردی سوالات بدیهی و یا اجرایی از اونها بپرسد. اصلا خیلی از اساتید دانشگاه ها در آمریکا رو به خصوص عرض می کنم خدمت شما که دورادور شناخت دارم؛ از قوانین دانشگاه و روش ها اطلاع چندانی ندارند. خیلی نمی دانند برای ثبت نام درس از کدام سایت باید استفاده کرد. برای فلان مشکل حقوقی دانشجو باید چه کرد و قس علی هذا. ممکن است شما ار یک استادی سوال علمی بپرسید و بسیار جذب شود و تحت تاثیر قرار گیرد و خلاصه خود به گونه ارتباط بگیرد که شاگردی که از راه دور سوال می پرسد جذب شود. اما در خیلی از موارد استادها ترجیح می دهند همان چند شاگرد خود را داشته باشند و خود را شهید همان هایی بکنند که با آنها درس و مشق رسمی دارند و تعهد شغلی- اخلاقی دارند. اگر دید شما اینگونه است که می توان به مقدار نا محدود به یک استاد در خاج نامه زد و به مقدار نا محدود از او سوال رسید، به نظرم در آینده که به امید و یاری خدا به هدف خود رسیدید و رفتید، ممکن است سرخورده شوید.

اگر هم اینگونه رفتار کنید که یک نامه اول مودبانه بنویسید و بر فرض که جواب نگرفتید، یک فحش و ناسزایی بدهید، نه تنها آبروی خود و ملیت خود را برده اید، بلکه خاطره ای مخدوش از نامه نگاری در ذهن فرد به جای می گذارید که دیگر خیلی به نامه های دیگران بها ندهد و از نظر اخلاقی شما ناخواسته باعث شده اید که شانس و احترام افراد دیگر پائین آید که این بسیار غیر اخلاقی است. اما در باب سوال شما بگذارید من روشی را که معمولا همه به کار می گیرند برایتان توضیح دهم، تا اگر روزی به عنوان توریست وارد یک کشور خارجی شدید و بعد قرار شد برای ورود به دانشگاه اقدام کنید بتوانید از آن بدون دردسر استفاده کنید.
1- سایت آن محل رو به دقت بخونید و سعی کنید تمام اطلاعات لازم رو بدست آورید
2- بعد شروع به تخیل منطقی کنید تا بتوانید پرسشهای خود را از آن طریق پاسخ دهید.
3- یک سی. وی بسیار دقیق و کامل از خود داشته باشید.
4- نامه ای به استاد مربوطه بزنید و در حد یک پاراگراف توضیح دهید مشکل شما (که عموما بهتر است علمی باشد) چیست و تقتضای یک وقت ملاقات کنید.
5- اگر امکان ملاقات نبود سعی کنید از طریق مکاتبه به پرسش خود برسید.
6- در نهایت با مدیریت زمان و اینکه وارد حاشیه نشوید، سعی کنید اصل مطلب و پاسخ رو در حا 15 دقیقه بدست آورید.

اینکه شما بخواهید فرض کنید هر استادی که وبلاگ دارد، همانند یک موسسه اعزام دانشجو است و یا او یک وکیل مهاجرت و یا سخنگو و یا مسئول روابط عمومی دانشگاه و یا نهادی دیگر است، بسیار اشتباه است. در چارت سازمانی هر ارگانی مسئولیت ها مشخص است و باید ار افراد مسئولیت های آنان را انتظار داشت. بر فرض هم اگر، فردی حاضر نشد و یا برایش امکان نبود از مسئولیت خود عدول کند، بر آشفتن و قهر و ناسزا گفت بدترین کار ممکن است.

آی. پی. ام هم مانند خیلی از جاهای دیگر است. به یک معنا دانشگاه نیست. شاید چیزی باشد شبیه موسسات ماکس پلانک آلمان و نظایر اون در کشورهای دیگر. یک مقدار محدود استاد دارد و یک مقدار محدود شاگرد و محصل و ساکن و غیر ساکن و نظایر اینها. آنچیزی که عموما شاگردان در آی. پی. ام مورد استفاده قرار می دهند، نوعی روش لابی گری اساسی و اخلاقی است. فرض کنید شما از فردی خوشتان آمده است. یک نامه می زنید و به صورت جامع و خلاصه خود و علایق خود رو معرفی می کنید. بعد حضوری ارتباطی می گیرید. در درس ها، سخنرانی ها و سمینارها و نظایر آنها شرکت می کنید و سعی می کنید در این خلال با افراد و بقیه بیشتر آشنا شوید. بعد می توانید به صورت آهسته و پیوسته خودتان را مطرح کنید. این دقیقا روشی است که در بهترین نقاط دنیا که حساب و کتاب هم بیشتر است افراد برای ادامه کار علمی از آن بهره می برند. اصولا هیچ جای دنیا روش بر این نیست که فردی به استادی نامه بزند و از او بپرسد فلان جا چگونه است و او باید چگونه رفتار کند. این نوع سوال کردن، مقداری کردیت خود فرد را زیر سوال می برد. باعث می شود دیگری در او نگاه جدی نکند. مانند فردی که قصد آموزش رانندگی دارد. سوار ماشین شود و از مسئول آموزش بپرسد که چگونه می توان شیشه ماشین را پائین داد. اگر واقعا نیت رفتن دارید و اگر قصد دارید در سرزمین جدید و قوانین جدید زندگی کنید، بدانید در نظام دانشگاهی جدید، علم و دانش و درس و مشق بسیار مهم است. استاد بسیار می داند و اسم و رسم دارد. ابدا از این شوخی ها نمی توان کرد. استاد هم مامور کلیسا و راهبه نیست که در رضای خدا همه کار بکند. او در بهترین حالت در به جا آوردن مسئولیت های رسمی خود مضایقه نمی کند، ولا غیر.

بعد هم شما از متولی یک مرکز و یا کارمند اون نمی توانید و نباید انتظار داشته باشید آن مرکز را برای شما تشریح کند و یا به صورت آره و یا نه بگوید آنجا خوب است یا بد است. همانگونه که شما از یک مرد و دوست نزدیک خود نمی رسید "زنت خوب است؟" یا "آیا زنت ارزش زندگی مشترک رو دارد یا نه؟"

شما باید تحقیق کنید و بر پایه اون تصمیم بگیرید. نهایتا می توانید امینی پیدا کنید و در اون باب مشورت کنید. این خیلی فرق دارد با آنکه از یک فرد که رده بالایی در یک مرکز دارد بپرسی" آیا این مرکز شما دو زار می ارزد؟" یا " آیا ارزش دارد وقتم رو اینجا تلف کنم یا نه؟"

اینها روشهای اشتباهی است. در تمام دنیا برای این شیوه ها ارزش قائل نیستند و به آن اهمیت نمی دهند.

موفق باشید

مینجق:

محیط دانشگاه یک محیط کاملا رقابتی است. در محیط دانشگاهی (یاپژوهشگاهی) برای این که انسانیت خود را ثابت کنند کسی را تحویل نمی گیرند یا استخدام نمی کنند. کسی در این محیط تحویل گرفته می شه که بتواند چیزی به غنای علمی موسسه ی آموزشی یا پژوهشی بیافزاید.


از جمله رفتارهایی که از دانشجویان ایرانی نسل جدید بسیار سر می زند آن است که وقتی تحویل گرفته نمی شوند شروع می کنند به درس اخلاقی دادن به آن استاد یا کارمند. گاهی هم لعن و نفرین در پیش می گیرند.
هر چه بیشتر بر این رفتار اصرار بورزند امتیاز منفی بیشتری می گیرند

ستاره:

از ابدیت ممنونم.چه نکته های آموزنده ای گفتید.برای من بسیار مفید بود

 

 مینجق:

چند وقت هست هروقت با همکاران خارجی صحبت می کنم از توقعات بیجای دانشجویان ایرانی شکایت می کنند. از جمله شکایات آنها هم این است که عوض آن که به خودشان زحمت بدهند که بروند اطلاعات جمع آوری کنند از استاد خود انتظار دارند جور این کار را برایشان بکشد. در عرف بین المللی بسیار شرم آور است که اطلاعاتی که در وبسایت ها قابل دسترس هستند از یکی دیگه  که نمی شناسید و با او زیاد صمیمی نیستید بپرسید و وقت او را به این صورت بگیرید.

اگر قصد "اپلای کردن" در دانشگاهی دارید ابتدا وبسایت آن را به نیکی مطالعه کنید. اگر مطمئن شدید که اطلاعات مورد نظر شما در وبسایت آن دانشگاه موجود نیست آن گاه سئوال کنید. در غیر این صورت  هنوز پایتان را به آن جا نگذاشته تصویر یک آدم بینظم تن پرور و پرتوقع   را از خود به جای گذاشته اید. این برای آینده شغلی خودتان خوب نیست.

در ضمن هر کجا یک عرفی دارد. این عرف لزوما با ایده آل های یک دانشجوی سال اول با ایده آل گرایی های ناپخته  یکی نیست.  این عرف از گذر زمان بیرون آمده و آن قدر ها هم  بیخود و بی جهت نیست!

 دانشجویی در آینده به موفقیت می رسد که سعی کند آن عرف را بیاموزد نه آن که با سادگی بچگانه بخواهد ایده آل ساده انگارانه ی خود را به دانشگاه یا موسسه ی علمی تحمیل نماید. ناگفته پیداست که اگر دانشجوچنین سودایی در سر بپروراند شکست می خورد. دانشگاه به مسیر خودش ادامه می دهد و با حذف شدن او در دانشگاه بسته نمی شود.

ی.م.:

پست قشنگی بود. به "یک دانشجوی فیزیک" از کامنت های قبلی واقعا توصیه میکنم اون رو بخونه. اگر برای خارج از کشور و اساتید اون این قدر ارزش قائل باشیم, باید بر طبق استاندارد های اونها هم عمل کنیم. خود من از طریق سایت های سوشال با دکتر شمیت کچرو (اگر فارسی اش رو درست نوشته باشم) صحبتی داشتم. اگر اشتباه نکنم ایشان همسر خانم اوا سیلورستاین هستن که چند سال پیش هم به ایران آمده بودند. ایشون معتقد بودند دانشجوهای ایرانی منتظر "لقمه آماده" هستند. من به شخصه از آن زمان سعی کردم اطلاعاتی که میخوام رو کامل خودم به دست بیارم, و وقتی دوباره با ایشون چت کردم, در مورد محیط کمپس دانشگاه آکسفورد صحبت کردیم. ایشون اونجا برای یک سمینار بود. برایشان خیلی جالب بود که من جای فست فود ترکی آنجا رو از ایران میدونم :-) آرزوی دوران دبیرستانم رفتن به آکسفورد بود البته, و زیاد هم به نقشه اش نگاه کرده بودم. اما با این طور اطلاعات نه تنها کوشا بودنمون رو ثابت میکنیم, میتونیم تاثیر مثبت کوچکی هم بگذاریم. من تا به حال دانشگاه خارجی نرفته ام. اما به گمانم درست میگویم, اونهایی که رفته اند نظرشون چی هست؟

مینجق:

نمی دانستم صبر ایوا و شامیت هم از دانشجویان ایرانی لبریز شده!!! این ایوا زمانی که ما در استنفورد بودیم خیلی به ایرانی ها می خواست کمک کنه. در واقع خیلی هم کمک کرد. لابد بلایی به سرش آورده اند که پشیمان شده!

دانشجویان نسل جدید ایرانی مدام به این و آن ای-میل می زنند و سئوال می پرسند. یک جورهایی مشهور شده اند. مشهور به معنای infamous نه به معنای famous!

این همه ای-میل فرستادن به آن معناست که وقت طرف مقابل ارزش قایل نمی شوند. گمان می برند فلان استاد نشسته که به ای-میل های اینها جواب دهد. با خودشان حساب نمی کنند که بابا جون ! مگر در کل دنیا فقط این هست که علاقه مند هست مثلا بره به استنفورد! لابد از کل دنیا علاقه مند هستند. آیا آن استاد قراره برای همه این همه وقت بذاره؟!

تازه خوش به حال خارجی ها !! ما که ایرانی هستیم مجبوریم فینگلیش اینها را هم رمز گشایی کنیم! یک ذره به خودش هم نمی خواهد زحمت دهد که با فونت فارسی بنویسد یا به انگلیسی بنویسد! اما اگر جوابش را ندهی یا به وبسایت ارجاع دهی کولی بازی ای در می آورد که آن سرش نا پیدا! ده برابر آن وقت را که می توانست با آن به فونت فارسی بنویسد صرف شکوه وفغان و شکایت می کند.

"لقمه ی آماده" را که شامیت گفته من از خیلی از همکاران خارجی دیگه در مورد دانشجویان ایرانی از این ور و آن ور دنیا شنیده ام. گویا مسئله اخلاق شخصی افراد نیست.
یک مسئله ی فرهنگی است.
البته از همکاران ایرانی مان هم در داخل ایران و در شهرهای مختلف ایران همین شکایت را می شنویم. عزیزی در یکی از دانشگاه های کلانشهرهای ایران آن را به این صورت بیان می کرد: "وقتی وارد دوره ی دکتری می شوند از من توقع یک پایان نامه و یک مدرک دکتری دارند!"
تعبیر درستی است! اغلب این دانشجوهای دکتری و کارشناسی ارشد اصلا درک نمی کنند که این تکلیف آنها ست که پژوهش کنند و پایان نامه بنویسند. گمان می برند این وظیفه ی استاد راهنماست و حق آنها ست که دکتر شوند و اگر پایان نامه نوشته نشد قصور از استاد است!!هیچ جای دنیا چنین نیست. در هیچ زمانی هم چنین نبوده!! این توقعی است که دانشجویان نسل جدید ایرانی از خودشان ابداع کرده اند!! البته شاید "بدعت" در این مورد کلمه ی مناسب تری باشد تا "ابداع"!

ی. م.:

واقعا این طرز رفتار زشته. به نظر من بزرگترین ریشه ش اینه که اکثر ایرانی ها فرق بین "دانش آموز" و "دانشجو" رو خوب متوجه نمیشن. و یک راست از دبیرستان وارد دانشگاه میشن و تغییری هم نمیکنن. اینه که این انتظار های بیجا رو دارند.
خیلی ناراحت کننده س که آدمهای بزرگ دنیای فیزیک به شنیدن نام "دانشجوی ایرانی" یاد آدم های مزاحم و تنبل بیفتند.

مهدی:

این مطلب را قبلن جای دیگری ننوشته بودید؟ به نظرم خیلی ؟آشنا اومد. هم نگارش و هم موضوع!!!

مینجق:

موضوع تکراری است. چون هنوز در دور و بر من حل نشده مجبورم تکرار کنم تا جایی که جا بیافتد.

توصیه ی خیلی قدیمی برای کنکوری ها

خطاب به دوستانی که قراره به زودی کنکور بدهند:

همان توصیه قدیمی و همیشگی: شب قبل خوب خوابید. صبح یک صبحانه ی خوب بخورید. یک نفس عمیق بکشید و بروید سر جلسه. جواب سئوالاتی را که بلدید بنویسید. سئوالاتی را که به نظرتان راحت می آید جواب بدهید و تا جایی که امکان داره سئوالات سخت تر را بنویسید.

 

به همین سادگی! به همین خوشمزگی!

امیدوارم همه ی خواننده های کنکوری این وبلاگ به خواسته ی خود برسند.

شادي شهروند جهان سوم

الله جهان-سومی بنده سین بئله سویندیرر:

امروز توانستم به سایت physical review Dوصل بشوم و referee report بفرستم.

گوگل هم امروز كار مي كنه.

هورااااااااااا!!!!!!!!

توضيح در مورد جمله تركي اول يادداشت: "الله كاسيب بنده سين بئله سوينديرر "(=خدا بنده ي فقيرش را اين جوري خوشحال مي كنه) يك اصطلاحه براي وقتي كسي  چيزي را گم كرده پيدا مي كنه و خوشحال مي شه.

فراز ونشیب


تاریخ انگلیس را می خواندم. یک سری تجار بودند که از قرون وسطی پارلمانی الکی داشتند. پارلمان شان  در ابتدا قدرت و اختیار چندانی نداشت اما از هیچ چی بهتر بود. هر وقت شاه ضعیف بود و قدرت نداشت این تجار در پارلمان دور گرفتند و امتیاز و اختیار بیشتری کسب کردند که بتوانند در کار تجارت خود آزادانه تر عمل کنند. رفته رفته در طی قرون به جایی رسید که این پارلمان بود که شاه و ملکه را کنترل می کرد نه برعکس.

اگر آن جلسه شورایی در دوران قدرتمندی شاهان نبود به هنگام ضعف پادشاه  آن آقایان تجربه  انسجام وجاهت عرفی و... لازم را نداشتند که کاری از پیش ببرند. از طرف دیگر اگر در موقع قدرت پادشاه اختیار بیشتری طلب می کردند سرخود به باد می دادند! اعضای کلیدی اش تلف می شد و پارلمان در مواقع گشایش ناشی از ضعف پادشاه  هم نمی توانست کار مهمی بکند!

 

یک کتاب هم در مورد جنبش حق رای زنان در انگلیس می خواندم جنبش مال اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیست بود. زنان زیادی به خصوص از طبقه  ی کارگری فعال بودند. خیلی هم زحمت کشیدند. اقتصاد انگلیس در آن زمان خیلی به صنعت نساجی وابسته بود. چرخ کارخانه ها را هم زنهای کارگر می چرخاندند. اما خود سهمی نمی بردند. به معنای واقعی کلمه استثمار می شدند. زنها برای حقوق خود مبارزه می کردند اما هر بار  زورمندان آنها را در هم می شکستند. بعد از جنگ جهانی که مناسبات اجتماعی در هم ریخت  مخالفان  حقوق زنان در موضع ضعف کامل قرار گرفتند. جنبش حقوق زنان انگلیس بدون  آن که با مانع جدی ای رو به رو شود به بخش بزرگی از مطالبات خود رسید.

اگر آن کوشش های زنان جنبش در روزهای قبل از جنگ نبود بعد از جنگ و در هم ریختن مناسبات نه مطالبات روشنی داشتند نه انسجام و اتحادی. درنتیجه امتیاز قابل توجهی هم  نمی توانستند به دست  آورند. اندکی بعد مناسبات قبلی دوباره شکل می گرفت و با همان شدت  استثمار زنان را دنبال می کرد. از طرف دیگر اگر جنبش زنان قبل از جنگ جهانی وقتی اربابان  در اوج قدرت بودند رادیکال تر عمل می کرد  بیشتر به جنبش زنان سخت می گرفتند و بال هایش را چنان می شکستند که بعد از جنگ هم نمی توانست عرض اندامی کند.

زود هيجان زده نشويم

گاهي برخي از بزرگان برمي گردند و حرف هاي حقي مي زنند كه كسي كه آنها را از نزديك نمي شناسد از شجاعت و صراحتشان انگشت به دهان مي ماند! خوبه! بذاريم گفتني ها را بگويند. اما زياد هيجان زده نشويم! اونها كه اين حرف ها را مي زنند اگر به دردسر بيافتند ده ها اهرم در دست دارند كه به مدد آنها از دردسر خلاصي يابند. من و شما از اين اهرم ها در دست نداريم.

بهتره جو زده نشويم. چه بسا اگر من و شما به خطر بيافتيم همين بزرگان مظهر شجاعت و حق گويي ما را در بازي شطرنج خود مانند مهره ي سرباز بي ارزش فدا مي كنند كه حركتي به جلو كرده باشند. اغلب اين بزرگان شجاع و حق گو دانشجو پست-داك و استاد جوان را چيزي در همين رديف مي بينند: مهره اي در بازي كه به راحتي مي توان آن را براي اهداف بالاتر قرباني كرد. مطمئن باشيد اگر فدا كردن يك دانشجو براي آنها مثل آب خوردن نبود اين همه بي پروا سخن گفتن  از آنها برنمي آمد.

دو كلمه حرف حساب

از "شر و ور" و "آه و اوه شاعرانه صد من یه غاز"  و "گرگ صفتان در پوستین درویش" ملولم و دو کلمه حرف حسابم آرزوست!
آنا در اين يادداشت خود چند توصيه از روي تجربيات زندگي خود كرده كه حرف حساب هستند.

در مورد آخر تاكيد بر لزوم مشاوره با وكيل است. من اين را اضافه مي كنم:

مشاوره مستمر با وکیل های کاردان را هم من به جدیت توصیه می کنم. فکر می کنم منظورآنا بیشتر در قضیه ی ارث و میراث بود ولی من توصیه می کنم در همه ی کارها مثل معاملات و ازدواج و... با یک وکیل کاردان مشورت شود.
یادمه یک زمانی روشنفکران می گفتند که شرط ضمن عقد بگذارید که قیمومیت فرزندان بعد از طلاق یا مرگ همسر با شما خواهد بود. با وکیلی صرفا جهت اطلاع و از روي كنجكاوي صحبت کردم و او به تاکید گفت همه ی این گونه شرط ها  در برابر دادگاه یعنی کشکی بادمجون!! داماد سر عقد این شروط را امضا می کنه تا دل عروس خانوم خوش باشه و بگه چه شوهر روشنفکری دارم!! اما مرد اگر دلش بخواد با حمایت تام قانون می تونه بزنه زیر همه ی آن قبيل شرط وشروط الكي و دلخوش كنكي! به علاوه اگر از دنیا بره پدرش که بنا به قانون  "صاحب" نوه ها حساب می شه می تونه توی روی عروس نگاه کنه و بگه:"حالا پسره عقل نداشت اینو امضا کرد من که عقلم را دست زن-جماعت نمی دهم!"  از منظر قانون اين مملكت حق با اوست!! خلاصه بگم. این قبيل شروط،  اكثرا گول زدن عروس است و بس! در عمل و در برابرقانون  ارزشي نداره مگر آن كه ظرافت هاي قانوني با نظارت يك وكيل خبره رعايت بشه. به جای گوش کردن به حرف های روشنفکری شعارزده بهتره با وکیل مشورت کنیم تا راه و چاه قانونی را نشان بده تا بعدا كمتر در حقمان ظلم بشه.
 
پی نوشت: و یک تجریه ی دیگر! هر چه قدر طرف حساب در بدو کار یا معامله یا قرارداد بیشتر هارت و پورت و ادعای مرام کنه و بیشتر فیلمفارسی-بازی در بیاره که "ریشی که من می ذارم از صد تا سند معتبر تر هست !!!" بیشتر به او شک کنید! کمتر به او اعتماد کنید. از هارت و پورت و قهر کردن او هم نهراسید!! اگر او آدم حسابی باشد از این که قرارداد کتبی معتبر بسته شود ابایی نخواهد داشت. حالا که هارت و پورت راه انداخته لابد ریگی به کفش دارد! پس فردا هم با همین هارت وپورت می زند زیر وعده و وعید و ادعاهایش. همان بهتر که معامله از اول به هم بخورد یا سفت و سخت بسته شود. اگر گفت امضا و سند کتبی خواستن توهین به شخصیت قهرمان فیلمفارسی گونه ی اوست بدانید که ریگی به کفش دارد که حاضر نیست وعده و وعید و ادعاهایش را مکتوب کند و امضا نماید.

Colloquium in Bahman

Dear all,
It is a pleasure for me to announce that our speaker this month is Dr Mohammad Bahrami from the chemistry school of Toosi University, Tehran. In the following please find the details of his talk.

Everybody is welcome to attend.
With kind regards,
Y. Farzan
Speaker: Dr  Mohammad Bahrami from

Department of Chemistry, K.N. Toosi University, Tehran

 
Time:  Today 4:30 pm,  Wednesday, 26st of ‌
‌Bahman
 

Location: Farmanie building, IPM, Tehran

Title:   

Testing Quantum Theory with Molecular Systems




 

سون آی: روز عشقی ورای مصرفگرایی غربی و به دور از مازوخیسم شرقی

پنج شش روز دیگه روز والنتاین هست. قبلا هم گفتم که من زیاد از مراسم سبک آمریکایی این روز خوشم نمی آد. خیلی مصرفگرایانه است! معمولا بیشتر  منجر به دعوا بین زوج ها  می شه تا این که عشق و محبت را تحکیم کنه. یک جورهایی چشم همچشمی برای خرید بیشتر توام با چلمپگی (اصطلاح جناب مهران مدیری) در بطن این مراسم هست.

اگر یادتان باشد تابستان با هم یک سری بحث درهمین وبلاگ کردیم تا مراسم "سون آی" خودمان را ابداع کنیم به گونه ای که از این مصرف گرایی به دور باشد. اگر یادتان باشد خیلی بحث شیرین و جالبی بود: این یک یادداشت و این هم یک یادداشت دیگر. بخش نظرات این دو یادداشت  بسیار شیرین بود.

پیشنهاد جشن گرفتن سون آی به جای والنتاین از من نبود. از دیگران بود. چیزی که من پیشنهاد کردم ابداع مراسمی به دور از مصرفگرایی و همچنین چلمپه بازی برای آن بود.

یک عده ی دیگر هم پیشنهاد داده بودند که سالگرد غرق شدن سارا (قهرمان یکی از داستان های عشقی آذربایجان) روز عشق معرفی شود. من از این انتخاب خوشم نمی اید. روز عشق باید روز زندگی باشد نه روز مرگ.

به دنبال سایتی که به نقل داستان سارا می پردازد گشتم و به این سایت رسیدم. نویسنده بالای یادداشتش نوشته:"سارای نمونه ای از یک خانم آذری". در جواب باید بگویم اختیار دارید!  ما خانم ها از هر قوم و نژادی و ملیتی  آن قدر ضعیف نیستیم که راه حلمان از بین بردن خودمان باشد! اگر لازم شد مبارزه می کنیم. چرا خودمان را بیاندازیم توی رودخانه؟! حداقل ایده آل مان این قدر ضعیف و شکننده بودن نیست. سعی نکنید ایده آل تان را به عنوان ایده آل ما تحمیل کنید!

می خواهم یک وبلاگ برایتان معرفی کنم با نام "آشنایی با بهار زندگی" که آنا آن را معرفی کرده البته بیشتر به خاطر  یادداشت او در مورد موسسه ی خیریه ی قلب های سبز  که رویکردی کمابیش شبیه بنیاد کودک دارد برای حمایت از کودکان مستعد بی بضاعت و همچنین کودکان سرطانی. 

اما در این یادداشت نمی خواهم به این مسئله بپردازم. می خواهم اشاره ای کنم به آن چه که در کنار این وبلاگ نوشته شده است. نمی دانم متن از خود اوست یا قطعه ای است معروف که من به خاطر کم سواد ی تا به حال آن را ندیده بودم. در هر صورت زیباست و پاسخی است به نظر من به کسانی که سمبل عشق را در نابودی و مرگ  سراغ می گیرند:

خدا گفت:لیلی عشق میورزد تا نمیرد.

دنیا،لیلی را زنده میخواهد. لیلی آه نیست

.لیلی اشک نیست.

لیلی معشوق مرده در تاریخ نیست.

لیلی زندگی ست.

لیلی!زندگی کن.


لیلی!قصه ات را دوباره بنویس.


لیلی به قصه اش برگشت.

این بار اما نه به قصد مردن. که به قصد زندگی.


و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده ی گمنام...


من یک لیلی ام...

یک لیلی ساده ی گمنام...



بله! اینه تصویری است که لیلی ساده ی گمنام از خود ش ارائه می ده! تصویری سرشار از زندگی. این دیگران هستند که او را با مرگ می خواهند همبستر کنند!

باز هم از همان وبلاگ

به این می گن مجنون


یک کامنت و یک مشاهده و یک پیشنهاد

کامنت یکی از خوانندگان:

من یه دانشجوی خارج از ایران هستم. توی ۳ سالی‌ که ایران نیستم متوسط ماهیانه ۱۰۰۰ یورو دریافت کردم. با همین پول تونستم سال پیش یه آپارتمان ۶۵ میلیونی پیش خرید کنم. اگر کسی‌ بخواد میتونه پس انداز کنه؛ البته باید هر چه زود تر پس انداز را سرمایه گذاری کنه و الا قیمت‌ها هر روز بالاتر میره. همین آپارتمانی که من پیش خرید کردم با وجود اینکه هنوز آماده نیست همین الان مشتری دست به نقد ۷۵ میلیونی داره. نمیگم توی این مدت خیلی‌ هم خودم را تحت فشار گذاشتم. هر وقت چیزی دوست داشتم حتا لازم نداشتم خریدم؛ کنسرت و سینما و تفریح هم کردم ولی‌ معقول. گاهی اوقات از اینکه میبینم بچه‌های ایرانی‌ که خارج از ایران درس میخونن به فکر این جور پس انداز نیستن حرصم میگیره با وجود اینکه از خانواده‌های مرفه هم نیستن. یه جور‌هایی‌ انگار میخوان عقده‌های خرج نکردن و تفریح را خالی‌ کنن. برای یه زندگی‌ دانشجویی حداکثر ۴ ساله خونه اجاره‌ای را چنان مبله می‌کنن انگار خونه تازه عروسه؛ در حالیکه بعد ۴ سال همه این وسایل دست دوم حساب میشه و حتا ۵۰ درصد پولی را که پرداخت کردن هم دستشون نمیاد. خود من ۷ تا از دوستام را دعوت کردم و تصمیم گرفتم آش هم بپزم ولی‌ تنها قابلمه‌ام فقط ۲ نفره هست. از یکی‌ از بچه‌ها قابلمه قرض کردم که یه ‌ست کامل با بهترین مارک داره در حالیکه آن هم مثل من اینجا دانشجو هست. این برای یه دانشجو یعنی‌ خرج اضافی..

 

مشاهده و ملاحظه ی مینجق:

اروپا زیاد مصرف گرا نیست. مثلا مردم ایتالیا یا آلمان به آن صورت مصرف گرا نشده اند. اما مصرف گرایی در آمریکا بیداد می کنه. در کشورهای منطقه ما  تازگی ها دست آمریکایی ها را از پشت بسته اند در امر مصرف گرایی.
در ایران مصرف گرایی زیاده. در ترکیه خیلی زیاده. در امارات که مصرف گرایی به حد دیوانه وار رسیده.
این خوب نیست! اصلا خوب نیست.  هزینه ی این مصرف را برآورده کردن باعث می شه خیلی از چیزهای ارزشمند تر را در زندگی از دست بدهیم: مثل آرامش!

در فرودگاه استانبول به سختی می شد نیمکت پیدا کرد و نشست. همه جا را فروشگاه ها گرفته بودند و جای صندلی نبود! به زحمت صندلی پیدا کردیم و نشستیم. داشتم مردم را نگاه می کردم. من این مردم را (مردم استانبول را) سی سال است که می بینم. در عرض این سی سال خیلی پولدارتر و شیک تر شده اند. اما حس کردم یک چیزی در این میان گم شده. دقت کردم و دیدم آن آرامشی و آسودگی درویشی که قبلا داشتند دیگه نیست! گم شده! از خودم پرسیدم آیا می ارزید؟ دیدم نه! نمی ارزد که شخص آرامش خود از دست بدهد تا به مصرف گرایی برسد.
مصرف گرایی به معنای تخریب بیشتر محیط زیست هم هست.یک تعادلی باید باشه! باید مصرف گرایی را مهار کرد.

درسته که در آمریکا مصرف گرایی بیداد می کنه اما گروه هایی هم هستند که آگاهانه شیوه ی دیگری از زندگی را که ضد مصرف گرایی است انتخاب می کنند. صاحبان گوگل خودشان زمانی از این دسته بودند. (شاید حالا تغییر کزده باشند من ده سال پیش را می گویم.) گروه های طرفدار محیط زیست اغلب مخالف مصرف گرایی هستند. شعار زندگی که به آن عمل هم می کنند این است:

Remember three R's: Reduce, Reuse and Recycle.

 

ما در خاورمیانه این گروه ها را هم به صورت تشکل یافته نداریم.  اغلب طرفداران محيط زيستمان هم در اثر فشار جامعه گرفتار مصرفگرايي شده اند.

واما پیشنهاد مینجق

در چند دهه ی اخیر فرهنگ عامه این طور شده که اگر کسی نخواهد مصرف گرا باشد در جامعه احساس شرمندگی می کند. ۲۰ سال پیش این طور نبود! فشار شکننده ای از طرف جامعه هست برای مصرف گرایی هرچه بیشتر. برای این که خودمان را  در برابر مصرف گرایی روز افزون دیوانه وار حفظ کنیم باید همدیگر را که از مصرف گرایی دل خوشی نداریم بیابیم و شبکه ی دوستان خود را ایجاد کنیم. هم در فضای مجازی و هم در فضای واقعی! هرکی موافقه کامنت بذاره! چه جوری و به چه شکل؟! هنوز نمی دانم. اما می شه به آن فکر کرد.

من از اين قرار ها گذاشته ام اما  زياد خوش قول نبوده ام و هميشه آن را به بعد موكول كرده ام. علت كار زيادم بوده. بايد يه راهي بيابيم كه عملي باشه. شايد بهتره از فضاي مجازي شروع كنيم تا ببينيم بعد چي مي شه. ولي مي دانم كه تنها فضاي مجازي براي رسيدن به اين هدف كافي نيست.

پی نوشت:

کامنت طاها:

۶۵ میلیون تومن رو با یورو ۲هزارتومن (!) هم حساب کنیم می‌شه چیزی بیش از ۳۰ هزار یورو. در طول سه سال. یعنی خواننده گرامی سالی ۱۰ هزار یورو پس انداز کرده‌است. (تازه خونه رو پارسال پیش‌خرید کرده). یعنی ماهی حدود ۸۵۰ یورو پس انداز کرده که با توجه به درآمدی که ادعا شده ۱۰۰۰ یورو در ماهه معنیش می‌شه که ماهانه حدود ۱۵۰ یورو خرج کردن. سینما و کنسرت و تفریح و این‌چزاشونم براه بوده. خیلی خوبه واقعا. تازه اگه قیمت متوسط یورو در سه سال گذشته رو ۱۵۰۰ تومن بگیریم (که از این هم کمتر بوده). نتیجه می‌شه ایشون در ماه حدود منفی دویست یورو خرج کردن که به همراه هزار یورو درآمدشون، شده ماهی ۱۲۰۰ تا و بقیه ماجرا... خیلی خوبه. بعد به احمدی‌نژاد گیر می‌دن....


توضیح مینجق:

شما توجه نکردید که خواننده نوشته بود "پیش خرید" کردم. در "پیش خرید" کل قیمت ساختمان را یکجا نقد نمی دهند مبلغی می دهندو باقی را به اقساط می پردازند.

کامنت مینجق:

با درآمد ۳۰۰۰یورو می شه حدود 1500یورو در ماه پس انداز کرد یعنی در عرض سه سال به اندازه ی حدود 80میلیون تومان. ملک متری دومیلیون بخواهید می شود 40 مترمربع. اما معمولا از راه نقد معامله صورت نمی گیرد. همه جای دنیا کارمندان ملک را قسطی می خرند.
می شه با این مبلغ ملکی را پیش خرید کرد و به اقساط قیمت آن را پرداخت. دست آخر وقتی خانه آماده شد می شه آن را رهن داد. تا آخر سال هزینه ی رهن را می شود پس انداز کرد.
معمولا قسمتی از هزینه ی خانه را برای موقع سند زدن نگاه می دارند. چون سازنده به شهرداری معمولا بدهی دارد به این زودی ها سند آماده نمی شود. چند سال طول می کشد که سند آماده شود. تا آن زمان تورم باعث می شود که بدهی شما کم ارزش شود و در نتیجه بتوانید پول را بپردازید.

برای کسی که درآمد محدودی دارد این ها روش های شناخته شده ی خرید ملک در ایران هستند. درصد بسیار زیادی که از کسانی که صاحبخانه اند با همین روش صاحب خانه شده اند.
در آمریکا هم باز قسطی مردم با در آمد متوسط ملک می خرند. آنجا هم روش های خود را دارد.

من که در ایتالیا و آمریکا دانشجو بودم سکه به سکه پس انداز می کردیم تا خانه بخریم. خیلی ها نا امیدمان می کردند و می گفتند امکان ندارد با این پس انداز ها شما صاحب خانه شوید. بسیار خوشحالم که به حرف آنها گوش نکردیم! به جای این که به نصیحت های آنها گوش دهیم فکرمان را دادیم به این که چه طوری بهتر پس انداز کنیم و چه طوری قسطی خانه بگیریم.

این چیز شناخته ای است که کسی که به دنبال علم می رود پول پارو نمی کند که بتواند آپارتمانی را که دوست دارد نقدی بخرد.
اما دو راه پیش روی کسی که علم را انتخاب کرده: (1) کلا بیخیال مسایل مالی شود. تجربه ی من نشان می دهد این افراد پس از مدتی که می بینند همه ی همسالانشان سر و سامان گرفته اند و این عقب مانده ‘ حسابی وامی دهند. بد بین و بد دهن می شوند. نه به کار علمشان می رسند و نه به زندگی شان. مدام هم پشت سر آدم های موفق تر از خود بدگویی می کنند. (2) نیازهای مادی خود را با واقعیت بینی بشناسد و فکرش را بدهد پی آن که راهی برای برآورد کردن آن نیازها بیابد. خودش را الکی گول نزند که برایش مادیات مهم نیست. همان اندازه که واقعا برایش مهم هست یا قرار است بشود به زندگی خود سر و سامان دهد.

این هم روش هایی دارد: اگر درآمد نسبتا خوبی داری پس انداز می کنی. بعد ملک پیش خرید می کنی و.... کسی که فکرش را به حل مسایل مالی خودش معطوف کند حتما راهش را می یابد.

پي نوشت دوم: در ضمن معجزه ي "بابايي افكت" را هم از قلم نياندازيد! از تو حركت، از خدا بركت، از بابايي هم قرض الحسنه و يا حتي قرض الپس نده!! تيپ خانواده هاي خودمان را عرض مي كنم! همان هايي كه از شيرخوارگي توي ذهن بچه شان "شعورلو لوخ" را كاشته اند. فرض كنيد دختر عزيز نازنازي اين بابايي كه خودش آخر شعور هست، مي خواهد يك خانه پيش خريد كنه، پول كمه و معامله گير ۱۰ ميليون تومانه. آيا بابايي ۱۰ ميليون را براي دختر باشعور عزيز نازنازي اش جور نمي كنه. خدا اين بابايي هاي سخاوتمند رو براي دخترهاي باشعور نگه داره. دخترهاي باشعور را هم براي بابايي ها شعورلي پرور حفظ كنه!در تيپ خانواده هاي ما بابا هم نباشه عمويي يا دايي اي يا برادر بزرگتري هست!

اميدوارم در نسل بعد همين چيزها حفظ بشه به اضافه ي اين كه با افتخار بتوانم مامان و خاله و عمه را هم به ليست اضافه كنم. متاسفانه الان اين جوري نيست. نه اين كه جماعت نسوان پول را يا اختيار پول را ندارند اما به ندرت دل گندگي لازم را دارند كه وقتي به يكي -حتي عزيزترين هايشان- پول قرض مي دهند بعدا سركوفت نزنند و انتظارات بيجا نداشته باشند. فرهنگ غالب را عرض كردم! از استثنائات بگذريم. در  دور وبر خودم هم  چند نفر خانم هاي سخاوتمند و دل-گنده ي  مي شناسم ولي متاسفانه آنها را استثنا يافته ام.

 اميدوارم نسل ما خانمها  دل-گنده تر از نسل قبل بشویم. خوشبختانه نشانه هایي مي بينم كه چنين خواهد شد. علت اين كه زنان نسل قبل به اندازه ي مردها دل-گنده نبودند سركوفتي بود كه جامعه زده بود. علت عدم اعتماد به نفس به خاطر همين سركوفت ها و دست و پا بستن ها بود.

پی نوشت سوم:

وقتي خانواده ای خانه اي به اقساط خريده و مجبور است كه ماهيانه پس انداز كند كه چك هايش به موقع پاس شود مجبور مي شود شيوه اي از زندگي را بر گزيند كه مصرف گرايي در آن جايي ندارد. بعد كه چك ها پاس شد هنوز آن سبک زندگي در خانواده باقي مي ماند. ديگه خانواده عادت كرده كه آن جوري زندگي كند.

پاسخ همان دانشجوی خارج نشین به بیننده و طاها:

جهت روشن شدن موضوع. آن موقع که من خونه را پیش خرید کردم فقط ستون‌های طبقه اول زده شده بود و من فقط نقشه را دیدم. در واقع در مراحل اولیه بود و سازنده ساختمون نیاز به پول داشت. از طرفی‌ از اشناهای پدرم بودن و میدونستن که من دانشجو هستم (اینجا هست که بابایی به درد آدم می‌خوره:)). من پیش قسط فقط ۱۲ میلیون دادم و هر ۶ ماه یک بار ۳ میلیون و پونصد باید بدم. ۵میلیون موقع تحویل ساختمون که ۲۲ ماه بعد خواهد بود (البته الان ۱۲ ماهش گذشته). تازه خونه وام بانکی‌ داره که دقیق یادم نیست ولی‌ حدود ۱۰ میلیون باید باشه. فقط مشکل فرستادن پول قسط‌ها به ایران هست که هر دفعه باید دست به دامن کسی‌ باشم که میره ایران. این هم از عواقب تحریم که نمیشه پول به ایران از طریق بانک فرستاد. واقعا نمی‌شه. امتحان کردم و دارم میگم. کوتاه سخن اینکه "خواستن توانستن است". خود من اگر پسری به خواستگاریم بیاد که خارج از ایران درس خونه ولی‌ درایت پس انداز کردن اینطوری را نداشته جواب منفی‌ میدم. دوستان دانشجو باید به فکر بود. هم باید خوب درس خوند و هم به فکر این جور آینده نگری‌ها بود. یه نکته دیگه: قرار نیست این خونه جایی باشه که در آینده میخواین توش زندگی‌ کنین. یه ملکی‌ خریدین که هر روز قیمتش داره میره بالا، سرمایه گذاری بهتر از این.

کامنت  یعدی طاها:

منجیق: "شما توجه نکردید که خواننده نوشته بود "پیش خرید" کردم. در "پیش خرید" کل قیمت ساختمان را یکجا نقد نمی دهند مبلغی می دهندو باقی را به اقساط می پردازند."

بله. اما بعدش نمی گن که یک ملک  x تومنی را پیش‌خرید کردم. می‌گن ملکی به ارزش x را یه قیمت y پیش‌خرید کردم.  که تشویش اذهان عمومی نشه.  به ويزه اینکه با توجه به توضیحات شما y می‌تونه به قدر کافی از x کوچیکتر باشه.

البته من حساسیتم به خاطر اینه که دیدم این طرز فکر داخل ایران  وجود داره که دانشجوها یا پست‌داک ها مثلا در اروپا یا آمریکا پول پارو می‌کنند. که خوب غلطه. این که هر کسی چقدر خرج می‌کنه یا صرف‌جویی می‌کنه  یا باباش و دوست باباش و فامیل شوهرش و اینا چقدر کمکش می کنن یه بحثه، اما اینکه صرفا "با حقوق دانشجوی دکتری در اروپا" می‌شه بعد چند سال تو ایران خونه خرید یه لطیفه‌ست.
جواب مینجق:
اصطلاح رایج در بازار مسکن  ایران همان است که "دانشجوی خارج نشین" به کاربرد. اگر کسی توضیح خواست فرد -اگر دلش خواست توضیح می دهد- چه قدر  "پیش" داده چک ها ی قسطش چه قدره و چه مقدار برای موقع تحویل مانده و چه مقدار برای موقع تنطیم سند.
همه ی این ها را در محاوره ی روزمره ردیف نمی کنند. اصطلاح رایج در بازار مسکن ایران همان است که "دانشجوی خارج نشین" گفت.
 
در ضمن نگران نباشید. حداقل در دور وبر من کسی گمان نمی کند دانشجو ی دکتری یا پست دکتری در خارج پول پارو می کند.من حتی یک نفر را هم ندیده ام که چنین تصوری داشته باشد.
مطمئن باشید کسانی که بین دانشجو دکتری در ایران وخارج قرار است یکی را انتخاب کنند همگی ضرب و تقسیم و جمع و تفریق بلدند و امکان ندارد چنین اشتباهی کنند!

جا دارد از دانشجوی خارج نشین برای به اشتراک گذاشتن تجربه های مفیدش تشکر کنیم. کمتر کسی به خود زحمت آن را می دهد که چنین کند. اگر ما با اصطلاحات رایج بازار مسکن آشنایی نداریم و اشتباه متوجه می شویم خریدار هیچ وظیفه ای نداشت که بیاید برای ما توضیح دهد که ریز اقساطی که قرار است بپردازد چه میزان  است. حال که این لطف را کرده و توضیح داده من به عنوان نگارنده ی این وبلاگ از ایشان کمال تشکر را دارم و امیدوارم که برخی از خوانندگان بتوانند از تجربیات او برای ساختن آینده شان استفاده نمایند.

چند صد هزار نفر در ابر شهری که نامش تهران است و همچنین در کلانشهرهایی که اسمشان تبریز و کرج است (از شهرهای دیگر اطلاعی ندارم) با همین اصطلاحات رایج ملک معامله می کند. دانشجویی که آن سر دنیا نشسته  با دقت ریاضی می آید و اصطلاح دیگری می سازد. باشه! بسیار خوب ! اما نباید انتظار داشته باشد که  اصطلاح دقیق او جایگزین اصطلاح رایج شود! مهمتر آن که این تصور او نباید مبنای قضاوت او درباره ی دیگران شود! اگر این دانشجو بر فرض محال پول پارو می کرد شاید می توانست اصطلاحات رایج در بازار مسکن یک شهر کوچک را عوض کند اما حالا که پول هم پارو نمی کند هرگز چنین تاثیر گذاری ای نمی تواند داشته باشد! خیلی زیاد بر آن اصرار بورزد و دیگران را بر آن پایه بخواهد ارزیابی کند خودش ضرر و آسیب می بیند. بازار مسکن چند صد هزار نفری مسکن با سرمایه چند صد تریلیون تومانی اش  اصطلاحات خود را کنار نمی گذارد تا اصطلاحات یک دانشجو را از آن سر دنیا برگیرد که تازه  پول هم پارو نمی کند!

حلوا حلوا یا شعور کسب اعتبار و به کار گیری آن

وقتی می فهمم که ما به پختگی رسیده ایم که وقتی کسی جایزه ای می گیرد یا مثلا در ساینس و نیچر مقاله ای چاپ می کند دیگران نه از او قهرمانی بسازند و نه سعی کنند موفقیت او را کوچک جلوه دهند. به جای آن با  روی باز به او تبریک بگویند به افتخار این موفقیت جشن کوچکی ترتیب دهند  در این جشن بعد از اندکی شوخی تفریح و تبریک بحث جدی را شروع کنند و ببینند چگونه می توانند از اعتبار حاصل از این موفقیت  استفاده بکنند تا راهی باز کنند برای پیشبرد اهداف علمی خود. متاسفانه هنوز به این پختگی نرسیده ایم. خودم را هم جزو این "ما" می دانم و اذعان می کنم که باید بکوشم در این زمینه پخته تر عمل کنم.

خیالتان تخت و راحت! اگر جمع این گونه پخته عمل کند  جایی برای کم ظرفیتی فردی نمی ماند! لازم نیست یک عده هم جهاد آغاز کنند که فرد را سر جایش بنشانند!

وقتی داشتیم مدارک لازم برای تشکیل این شبکه را تنظیم می کردیم قرار شد جایزه ها و ... را ردیف کنیم، بخشي هم به جوايزي كه اعضا گرفته اند اختصاص دادند.  جایزه ی آیوپاپ را که من در سال ۲۰۰۸ گرفته بودم اول از همه نوشته بودند. همان طوری که گفتم این گونه جایزه ها به درد این کارها می خورد. وقتی من این جایزه را گرفتم عده ای از هموطنان برخودشان وظیفه دانستند تا جهادی را آغاز کنند که نشان دهند این جایزه بی ارزش است و.... می ترسیدند مبادا خدای ناکرده به خاطر این قبیل جایزه ها  من مورد توجهی قرار گیرم. واقعيت را بخواهيد آن گونه توجه كه آنها از آن واهمه داشتند چندان مقبول من هم نبود كه برايش بال بال بزنم. اگر هم آنها آن جهاد را آغاز نمي كردند خودم يك جوري رفتار مي كردم كه آن نوع توجه قطع شود. خودم پا نمي دادم چون مي دانم قهرمان سازي و توجه  به آن صورت كه در مشرق زمين به شخص مي كنند تخدير كننده است! به علاوه، به اندازه ي يك نان بربري هم نمي ارزد. يك نان بربري هم به ازاي آن همه "حلوا حلوا" كردن ها نمي دهند.  بيشتر حاسدان را عليه آدم تحريك مي كند و باعث درد سر مي شود.

من از این جایزه خوشنود بودم چون یک برگ برنده در دستمان شد که در رقابت گرفتن بودجه برای پیشبرد این شاخه از فیزیک به دردمان بخورد. این گونه برگ های برنده جمع می شوند و باعث مي شوند كه اعتبار يك گروه بالا برود. بازي كردن با اين برگ هاي برنده هنر مي خواهد. شعور مي خواهد. به هيچ وجه ادعا نمي كنم اين جايزه ي من تنها چيزي بود كه باعث شد اين شبكه اين بودجه را دريافت كند. هرگز چنين ادعاي گنده اي نمي كنم. اما اين ادعا را مي كنم كه دوستانم در شبكه ارزش اين برگ برنده را دانستند و در كنار برگ برنده هاي بسيار ديگر قرار دادند و نتيجه اي را كه مي خواستند گرفتند. اين دوستان از اين كه اين جايزه را من گرفته بودم خوشنود بودند. بيشتر به خاطر اين كه يك فيزيكپيشه ي نوترينو آن را گرفته و اين يعني يك برگ برنده در لابي كردن ها براي فراهم ساختن امكانات در اين رشته. 

 

با حلوا حلوا دهان شيرين نمي شود اما با جمع كردن برگ هاي برنده ، ايجاد اين گونه شبكه ها  و... دهان دانشجويان شيرين مي تواند بشود! و اين شيريني به معناي آن است كه دانشجويان قوي تري به سمت اين شاخه مي آيند و اين يعني افق بهتر براي پيشرفت اين شاخه!

 

دوره ی دکتری در اروپا

یک موقعیت کم نظیر برای دوره ی دکتری:


New PhD studentships in Particle Physics. 

The new FP7 Marie Curie ITN (Initial Training Network) "Invisibles",  www.invisibles.eu , is offering  three-year positions designed to obtain a PhD. These are very prestigious EU positions.

The thesis subjects of "Invisibles" are on Neutrinos, Dark Matter Physics and/or Beyond the SM physics.

  The gross salary is 38000 euros/year plus an additional mobility allowance  of at least 700 euros/month, plus substantial funds for travel.

 Eight positions are offered now, to start the PhD during 2012, with five possible countries as destination: France, Italy, Spain, Switzerland and UK. Some co-tutorships involving two countries could be implemented as well.

These positions will start being allocated at any moment after the next two weeks.  It is then urgent to inform now the network about interested candidates.Notice that, depending on the country of destination, it may NOT be necessary to have completed a master degree by the end of this academic course. The regulations of some countries allow to offer these positions even to candidates having just completed 4 years of undergraduate studies.

 All applications should be made through the web page  www.invisibles.eu , but you can contact the local members of the network for information, and in particular Belen Gavela, directly or through Marcia McGowan ( marcia.mcgowan@uam.es )

(این همان شبکه ی اروپایی است که من هم جزو آن هستم.)

پي نوشت:

درآمدش را حال کردید؟! بیش از ۳۰۰۰ یورو در ماه! اینجاست که شعور تبریزلی به کار می آید. با پس انداز آن  می شه ملکی را در ایران پیش خرید کرد.

پی نوشت دوم: ماده ی تاریک و فیزیک نوترینو دو شاخه ای هستند که  پنجره ای به سوی ناشناخته های فیزیک گشوده اند. مسئله ی باز در آنها زیاد هست. این به معنای آن است که جای کار پژوهشی در آن بسیار است. آزمایش های متعددی در این زمینه در حال داده گیری و یا ساخت هستند و این یعنی افقی روشن برای پژوهش در این زمینه ها. در این مراکز بهترین آموزش را از فیزیکپیشگان درجه یک فعال می توانیدببینید. این فرصت از دست دادنی نیست! من اگر دانشجوی کارشناسی ارشد بودم چنین فرصتی را از دست نمی دادم.

 

به هر دین و زبان

نقل از سایت بنیاد کودک:
اسقف اعظم نشان کاراکهایان در سال 2000 ، پس از دریافت حکم انتصاب از پاپ ژان پل دوم ، بعنوان اسقف ارامنه کاتولیک ، به ایران آمده اند . ایشان همزمان بعنوان اسقف اعظم ارامنه کاتولیک کشورهای اروپای شرقی نیز منصوب شدند ، اما در حال حاضر ، صرفا دارای مسئولیت ریاست خلیفه گری کشورهای یونان و ایران هستند . ایشان در زمان ریاستشان در کشور ارمنستان ، یک مرکز حمایت از کودکان بی سرپرست و استثنائی را اداره می کردند.
اسقف کاراکهایان در دی ماه سال جاری ، در دفتر بنیاد کودک حضور یافته و در نشست مشترکی با مدیریت موسسه ؛ با فعالیتها و خط مشی بنیاد آشنا شدند. مدیریت بنیاد در این دیدار علاوه بر ارائه توضیحاتی درباره عملکرد موسسه و فرایند حمایت از مددجویان و نیز جذب همیاری ، آمادگی بنیاد را برای حمایت از دانش آموزان مستعد ِ نیازمند جامعه ارامنه ، اعلام داشتند .
شرح این نکته که در بنیاد کودک ، هیچ گاه گرایش های مذهبی افراد مورد پرسش قرار نمی گیرد و آرمان بنیاد پیشبرد یک حرکت انساندوستانه فارغ از ملیت و نژاد و آیین انسانهاست ، بسیار مورد توجه ایشان قرار گرفت . علاوه بر آن ایشان خواستار همکاری با بنیاد کودک شده و توافق های اولیه برای حمایت از دانش آموزانی که از طرف شورای خلیفه گری ارامنه معرفی می شوند نیز ، انجام شد. به این امید که در کنار یکدیگر بتوان گامی هرچند کوچک ، برای گسترش آموزش در میان فرزندان این و آب و خاک برداشت .

دانشجویان مددجوی بنیاد کودک

بنیاد کودک یک سری مددجو دارد که دانشجو هستند. این مددجویان قبلا کفیلانی از آمریکا داشتند ولی این کفیلان حمایت خود را قطع کرده اند. همان طوری که می دانید در فرهنگ آمریکایی دانشجو حتی اگر از خانواده ای متمول باشد بعد از رسیدن به سن قانونی سعی می کند روی پای خودش بایستد.با این نگرش کفیلانی که در آمریکا هستند حمایت خود را از آنها قطع کرده اند تاکودکان کم سال تری را برای حمایت انتخاب کنند.

من شخصا از ۱۸ سالگی در همین تهران تدریس کرده ام و در آمدکافی برای اداره ی زندگی خود داشته ام. اما واقعیت این است که آن شرایط کاری خوب برای من در سایه ی المپیادی بودن به وجود آمده بود. برای هر جوان ۱۸-۲۰ ساله ی دانشجو این شرایط در ایران وجود نمی تواند داشته باشد. نگرشی که در آمریکا معمول است در ایران می تواند کاربرد نداشته باشد.

من شخصا ترجیح می دهم مددجویان تحت کفالتم نوجوانان دوره ی راهنمایی و دبیرستان باشند. چون فکر می کنم این سنین آسیب پذیر ترین سنین هستند. در سنین کمتر جامعه با کودکان مهربان تر است. به علاوه خردسال این توانایی را دارد که با کمترین امکانات دل خوش باشد. بسیار اتفاق می افتد که برای خردسال یک اسباب بازی گران قیمت خریده ای اما اسباب بازی را ول کرده با جعبه ی آن هزار جور بازی می کند! من فکر می کنم نوجوانی سخت تر است. در این سنین نوجوان حساس و شکننده می شود و از طرف دیگر جامعه با او خشن برخورد می کند. مخصوصا با پسرها در این سنین بد برخورد می شود. سنین راهنمایی برای دخترها سنین بسیارسختی است. من مددجویانم را از این سنین انتخاب کرده ام. در سن بالاتر ودر دوره ی دانشجویی فکر می کنم دانشجو باید سعی کند با به کار گیری ابتکار به خود اشتغالی روی آورد. با این حال با توجه شرایط اقتصادی نابسامان مطمئن نیستم این ایده آل من در عمل انجام پذیر باشد. برای همین این یادداشت را منتشر می کنم تا اگر شما صلاح می دانید کفالت دانشجویان مددجو را به عهده بگیرید یا برایش تبلیغ کنید.

بنیاد کودک اطلاعات این مددجویان را در سایت نمی گذارد چون که احتمال دارد همکلاسی های انها در دانشگاه به سایت سر بزنند و .... اگر مایل هستید که از این مددجویان حمایت کنید با دفتر بنیاد کودک تماس بگیرید:

  • دفتر مركزي ايران
    تهران، خيابان خرمشهر، خيابان گلشن، كوچه گلزار، پلاك20
    تلفن : 4-88502182
    فاكس : 88764771
    Email : info@childf.org
  • واهمه  از توهم تولد یک حماسه

    یک کامنت هم آمده که به دلیل آنکه زخم دل خودم را از مهاجرت همکاری مطرح در سطح جهانی در ایران تازه می کرد حذف کردم
    اما در آن نکته ای بود که مفیدمی دانم بازگو کنم. نوشته بود از ماندن در ایران حماسه نسازیم و از این حرف ها!
    حماسه ای در کار نیست! هر کسی بالاخره عقل دارد می نشیند سبک سنگین می کند و می بیند کجا بیشتر به نفع اوست وتصمیم می گیرد که برود یا بماند.

    اما ای کاش دانشجوها هم ازهمان عقل استفاده بکنند و قدر استادی که می تواند درسی در سطح جهانی به آنها بدهد توصیه نامه اش در دنیا اعتبار دارد مقاله ای که به همراهی او می نویسند کیفیت بالاتر دارد بیشتر بدانند.
    از آن عقل استفاده کنند و مروارید را دور نیاندازند تا سنگ سفید به جایش نصیب شان شود.
    از ترس و وحشت آن که مبادا یکی روزی مورد توجه قرار گیرد وسری در میان سرها بلند کند لگد به بخت خودشان نزنند. اگر او ببالد و در ایران هم باشد خیرش به خود آنها هم می رسد البته اگر شعور استفاده از آن را داشته باشند.

     

    مهاجرت چنین همکاری برای من داغ دل به همراه دارد چرا که آن قدر شعور دارم که می فهمم همکاری چون مروارید بیشتر به نفع من است تا همکاری از جنس سنگ بی ارزش!  من هم دارم حساب نفع و زیان خودم را می کنم! کدام حماسه؟! ای دریغ که عده ای آن قدر از ‌"توهم  تولد یک حماسه " وحشت زده شدند که ندیدند منفعت خودشان در چیست! اگر شعور داشتند تمام تلاش خود را به کار می بردند که کفه ی منفعت برای آن مروارید در ماندن در ایران سنگینی کند. اگر به لحاظ علمی چیزی در مقابل آکسفورد نداشتند (که ندارند) حداقل شعورشان برسد که از جنبه ی عاطفی  او را پایبند کنند. نه آن که کاری کنند که شخص بگوید در مملکت و دانشگاه خودم هم  که غریبم! پس بروم به غربتی که حداقل مزیت علمی یا از لحاظ پرستیژ دارد.

     ( شعور در این متن به معنای تبریزی اش به کار رفته است. همان مفهوم که  ازبچگی در ذهن ما فرو کرده اند! و چه نیکو کرده اند! )


    سفری در پیش دارم و دو هفته ای به این وبلاگ سر نخواهم زد. فعلا خدا نگهدار!