وقتی یک فیزیکپیشه ی معاصر مانند خود من یا اساتیدم اسمیرنف و پسکین یا هر کدام از همکارانم که با هم مقاله نوشته ایم و یا همکارانی که در همایش ها همدیگر را می بینیم و با هم بحث و تبادل نظر می کنیم, می خواهد یک موضوع فیزیکی را "بفهمد" معنایی در ذهن از "فهمیدن" دارد که شاید با مفهوم متداول در کوچه و بازار متفاوت باشد.

این مفهوم "فهمیدن" با نظر دانشمندان بیش از پنج قرن پیش در مورد این مفهوم نیز فرق دارد. اگر امروزه در جمع فیزیکپیشگان معاصر کسی طالب فهمیدن به معنایی باشد که چند قرن پیش از آن استنباط می شد معمولا جوابش را با سکوت می دهند. خلاصه رفتاری می کنند که معنایش این است که "اینجا جای تو نیست. برو پی کارت!" حدود پانصد سال تا سیصد سال پیش با کوشش های امثال دکارت و نیوتن و.... از یک سو و فرانسیس بیکن و هیوم و... از طرف دیگر تحولی در مفهوم فهمیدن رخ داده است. آنان که در زمان این گذار فاز بودند به هر دو دیدگاه نظر داشتند اما امروزه دیگر آن دیدگاه قدیم در بین فیزیکپیشگان مطرح نمی شود و دیدگاهی مهجور و غریب است.

برای این که فیزیکپیشه موفقی باشید لازم نیست حتما بدانید این گذار فاز چگونه اتفاق افتاده. لازم نیست بدانید نیوتن در این باره چه گفت و لایبنیتس چی جواب داد! احتیاجی نیست حتما بتوانید از فرانسیس بیکن نقل قول کنید. لازم نیست نظر دکارت را در این باره بدانید. علم به این نقل قول ها و سیر تحول و این گذار فاز شما را عمیق تر می کند اما لزوما از شما یک فیزیکپیشه ی امروزی که در پیشبرد علم کنونی نقش موثر دارد نمی سازد! با این حال برای این که فیزیکپیشه ی موفقی باشید نیاز هست که این دیدگاه جدید فیزیکپیشگان را بدانید و با ادبیات مناسب همین دیدگاه با همکاران خود تعامل و تبادل نظر کنید. اگر کسی این ادبیات را نداند و برای پوشاندن نقطه ضعف خود مرتب از فرانسیس بیکن و هیوم و حتی فلاسفه ی متاخرتر مانند پوپر یا ویگتنشتاین نقل قول کند خیلی با نگاه خوبی به او نمی نگرند. به خصوص اگر معنای حرف را هم درست نفهمیده باشد ودر جای نامناسب به کار ببندد. فیزیکپیشگانی که در جامعه ی رقابتی فیزیک دوام آورده اند بلا استثنا آن قدر باهوش و دنیا دیده هستند که فوری متوجه شوند که دانشجو حرف گنده ای را که می زند فهمیده یا  نفهمیده و دارد برای جلب توجه الکی بلغور می کند! (یا از گوگل جمله ای پیدا کرده و در وبلاگ به عنوان کامنت می گذارد بی آن که به عمقش پی ببرد!!!)

 نکته ی مهم دیگر آن که واقعا فیزیکپیشه ها خیلی معطل نمانده اند که امثال فرانسیس بیکن هیوم پوپر یا ویگتنشتاین برایشان خط مشی تعیین کنند و آن گاه آنان در چارچوبی که آنان تعیین می کنند حرکت نمایند! تعامل دو سویه بوده و هست. فلاسفه ی علم خط مشی فیزیکپیشگان را می نگرند و برخی (فقط برخی) فیزیکپیشگان گاهی از نظرات آنها سود می جویند اگر فلان فیلسوف علم صد سال پیش نظری در مورد کاری که یک فیزیکپیشه باید انجام دهد داده که با واقعیت جامعه ی فیزیک روز نمی خواند، نظر اوست که باید بازبینی شود چرا که در گذر زمان این جور چیزها تغییر می کنند.

به بحث اصلی مان بر گردیم تعامل با دیگر پژوهشگران و تبادل نظر با آنها در قالب های مختلف جزو تفکیک ناپذیر پیشرفت علم است. در رشته ای تجربی مانند فیزیک لزوم این تبادل نظر مشخص است: به عنوان یک تئوری پرداز باید با آزمایشگران تعامل کنم تا نظرم را تست نمایند. حتی یک ریاضیدان هم نمی تواند ادعا کند که بی نیاز از تعامل با دیگر همکاران خویش است چرا که ایده ها و نظراتش باید از بوته ی نقد دیگر همکارانش بگذرد. ابن سینا و ابوریحان دیدی متفاوت از ما نسبت به فهمیدن داشتند. (نظر ابوریحان به ما اندکی نزدیک تر بود تا نظر ابن سینا). با این حال این دو نیز خود را بی نیاز از تبادل نظر نمی دانستند. این تصور که دانشمند واقعی کسی است که چنان فروتن و متواضع است که ایده های خود را با دیگری در میان نمی گذارد نه در دیدگاه پژوهشگران مدرن و نه در نگاه دانشمندان بزرگ قدیم جایی ندارد.این دیدگاه فانتزی آدم هایی است که از ارتباط برقرار کردن عاجزند و یا حرفی برای گفتن ندارند و خود را با این حرف ها دلخوش می کنند!

برای تعامل و تبادل نظر باید زبان و ادبیات طرف مقابل را یاد گرفت. بیایید اندکی تخیل کنیم. فرض کنید ماشین زمانی مرا به زمان ابوریحان می برد. برای آن که ابوریحان مرا به شاگردی بپذیرد، مجبورم که به زبان او سخن بگویم و باید با مفهومی که او از فهمیدن سراغ دارد به فهمیدن "فلسفه ی طبیعی" همت گمارم نه با زبانی که در قرن بیست و یکم آموخته ام. همین طور اگر جوزجانی بیاید به دنیای حاضر و بخواهد شاگرد الکسی اسمیرنف شود باید با دیدگاه او به فهمیدن فیزیک اهتمام ورزد.

حتی اگر بخواهی مکتبی نو در فهمیدن بنیان بگذاری ابتدا باید مکتب زنده ی موجود را بیاموزی ودر آن تبحر حاصل کنی. اگر فکر می کنی این نگاه گمشده ی تو را نمی یابد برای پیدا کردن گمشده ات به دنبال چیزی به غیر از فیزیک برو. فیزیک همان است که فیزیکپیشگان زنده ی دنیا دارند رویش کار می کنند نه لزوما آن چه که ایده آل توست و تو را به گمشده ات می رساند!

پی نوشت: SEAN CARROLLاخترفیزیکدانی در دانشگاه کلتک است. او همچنین از نویسندگان وبلاگ گروهی COSMIC VARIENCEنیز هست.  او نوشته ای دارد  تحت عنوان "آیا فلسفه شما را دانشگر بهتری می سازد؟"  با نظر او موافق هستم.  اگر یک دانشجو هستید که در ایران تحصیل می کنید توصیه می کنم نظر او را حتما بخوانید. تاکید می کند که بعد از جنگ جهانی دوم تحولی از نگاه فیزیکپیشگان به مقوله ی فلسفه پدید آمده است.

 البته شما مختار هستید که نظر خود را داشته باشید ومطابق این نظر علایق فکری خود را بچینید. 

اما اگر دانشجویی گمان کند که با خواندن چند نقل قول از سه چهار  دانشمند وفیلسوف و احیانا خواندن کتاب های آنها بهتر شخصی مانند این اخترفیزیکدان دانشگاه کلتک (که عمری کار فیزیک کرده و با موفق ترین فیزیکپیشگان معاصر تبادل نظر کرده است) می فهمد فیزیکپیشه معاصر باید چه کند و چه نکند امیدی به این دانشجو نیست! شخصی که این همه  در توهمات خود زندگی می کند  همان بهتر که در توهمات خود بماند. امثال من هم نباید وقتشان  را برای آموزش او تلف کنند. می بینی  از یک حل یک مسئله ی مکانیک تحلیلی ناتوان هستند اما  ادعا می کنند امثال  SEAN CARROLLرا هم قبول ندارند. حتما باید همان کاری که آینشتاین و واینبرگ کردند این ها هم بکنند.

کسی نیست بهشون بگه  بابا جون!  اول واجب بعد مستحب! اگر می خواهی فیزیکپیشه بشوی (حتی از نوع متوسطش) حالا اول درس های خودت را یاد بگیر فرصتی شد مثل آینشتاین و واینبرگ برو فلان فلسفه را هم بخوان. اما با بلغور کردن حرف های بهمان فیلسوف انتظار نداشته باش که  تو را به جمع فیزیکپیشگان راه دهند!