تصمیم من برای سال آینده ی این وبلاگ

برنامه ای برای سال آینده ی این وبلاگ دارم. تجربه های سال قبل نشان می ده که این وبلاگ از لحاظ تبلیغاتی موفق عمل کرده. هر وقت سخنرانی یا همایشی را اینجا معرفی کردم استقبال خوب بوده. در مورد تبلیغ برای بنیاد کودک موفق عمل کرده. هر  از گاهی هم که فیلمی یا کتابی معرفی کردم  عده ی قابل توجهی از خوانندگان آن را تهیه کرده اند. می خواهم سال بعد از این پتانسیل این وبلاگ یک استفاده ی تجاری بکنم البته نه به خاطر سود شخصی. هدفم بیشتر کشف استعدادهای نهفته در گوشه و کنار کشور هست.

در هر کجای ایران که باشید اگر کتابی نوشته اید  یا نرم افرازی تهیه کرده اید یا طرح گرافیکی ای دارید که می خواهید بفروشید در کامنت ها ی همین یک مطلب تبلیغاتی بگذارید تا من در پستی جداگانه آن را منتشر کنم. اگر می خواهید شکلی یا عکسی هم باشد لینک آپلود آن را بدهید تا برایتان بارگذاری کنم. من مسئولیتی در مورد کیفیت کالاهای عرضه شده نمی پذیرم اما بستری برای تبلیغات رایگان می خواهم فراهم آورم.

این برای همه ی هموطنان بود. در مورد تبریز و دیگر شهرهای آذربایجان شرقی دایره ی موضوعات تبلیغی را وسیع تر می خواهم بکنم. هر گونه کالای تولید شده توسط خودتان را تبلیغ می کنم البته به شرط آن که با شان وبلاگ سازگار باشد و از نمادهای شبهه برانگیز در آن استفاده نشده باشد. همچنین آگهی کنسرت و نمایشگاه موزه جشنواره و.... را اینجا منتشر می کنم. اما از انتشار آگهی تدریس خصوصی معذورم .  طبعا آگهی نوشتن پایان نامه و دیگر تقلب ها از این دست در شان این وبلاگ نیست.  از آگهی شیرینی و غذاهای ابتکاری  کاردستی های ابتکاری محصولاتی مانند کیف و کفش شکلات  رستوران و... نیز  در استان آذربایجان شرقی استقبال می کنم. به شرط آن که همگی ساخت ایران باشند. اگر مغازه ای در تبریز باشد که صنایع دستی یک شهر دیگر ایران را به فروش می رساند باز هم آن را معرفی کنید تا برایش تبلیغ کنیم. اگر  در مورد لباس و دکوراسیون و... باشد نیز استقبال می کنم.  آژانس های مسافرتی ای  را نیز که دفترشان در تبریز باشد و تورهای ایرانگردی ترتیب دهند  تبلیغ می کنیم.  تورهای تبریز گردی را به طور ویژه. اما اگر تور به  خارج از کشور خارجی اینجا تبلیغ نمی کنم.

 

 

عکس ها همه باید سازگار با کد اخلاقی و رفتاری مملکت باشد تا برای وبلاگ مشکلی فراهم نشود.

درکامنت ها افراد نظرات خود را در مورد کالا و تبلیغ آن می گویند. این بازخورد برای تولید کننده و تبلیغ کننده می تواند مفید باشد. نظرات منفی را هم بازتاب خواهم داد البته تنها اگر شرط ادب رعایت شده باشد. تبلیغ کننده اگر صلاح دانست می تواند پاسخگو باشد.

فقط در سال ۹۱ به طور آزمایشی این شرابط را فراهم می آورم. ببینیم چه قدر می تواند تاثیر گذار باشد. گمان دارم بعد از یک سال ایده های جالب تر و کاربرد  تری از دل آن متولد شود.  امروز ۲۹ اسفند و سالگرد ملی شدن نفت است. من در رسیدن به این ایده از همان شعار "هموطن جنس ایرانی بخر" الهام گرفتم.  منتظر شنیدن نظرات شما در مورد این ایده هستم. منتشر دریافت تبلیغات شما هم هستم. وبلاگم همان خط مشی سال قبلی را خواهد داشت اما در لابه لایش از این تبلیغات هم منتشر خواهم کرد. باشد که این پیشنهاد حقیر نشاط و سرزندگی حرفه ای به وجود آورد و به کشف و پرورش استعداد ها کمکی نماید.  

سرعت نوترینو ها

یادتان هست چند وقت پیش در جراید شلوغش کردند که نوترینوها سریع تر از نور حرکت می کنند؟! باز یادتان هست من یک یادداشت نوشتم و گفتم خیلی زود نباید قضاوت کرد.

آنجا نوشته بودم: "پوشش دادن خبر های جنجالی کار جراید است. من در اینجا خیلی هنر کنم جا می اندازم که بابا جون! این مفاهیم "انحراف معیار" و دیگر مفاهیم آماری روش تحلیل در جامعه ی مدرن است. چیزهایی نیستند که در یک درس با آنها آشنا شوی و بعد فراموش کنی بروند دنبال کارشان!!!!
چیزی که باید جا بیاندازیم -و متاسفانه اساتید معتبر ترین دانشگاه های ایران هم نمی دانند- این است که فرق بین یک فرضیه ی خام و یک نظریه ی اثبات شده چیست.
مراحل اثبات یک مشاهده ی آزمایشگاهی یا یک فرضیه چیستند!
اینهاست که ما هنوز سر فهمشان در ایران مشکل داریم."

 

 

الان نتایج ایکاروس نتایج قبلی را رد می کند.

جا داشت که من یادداشت مفصل در این باره می نوشتم اما فعلا در وسط خانه تکانی و هفت سین و... هستم.

شما فعلا اینجا را بخوانید.

 اردیبهشت قرار است که من یک سخنرانی برای دانش آموزان دبیرستانی در تهران در این مورد بکنم. آن موقع در کنارش هم یک یادداشت اینجا می گذارم.

بهار دلکش

آمدن بهار دلکش بر شما مبارک! این باد نوروزی که هر چی گردگیری کرده بودیم گرد و خاکی کرد. لابد یک باران نیسانی هم قراره که از خجالت همه ی پنجره های پاک شده در بیاید. عیب نداره. حال می ده! بهار خانم دلکشه دیگه! نازش را نخریم چی کار کنیم!

بهار دلکش با صدای رشید بهبودف.

عید همگی مبارک!

اسکیژن!

دیشب ما بالاخره فیلم "جدایی نادر و از سیمین" را دیدیم. ولی واقعا فیلم قشنگی بود. اتفاقا برعکس آن که عده ای  عقیده دارند به نظر من اصلا در مورد ایران و ایرانی سیاه نمایی که نمی کرد هیچ! خیلی هم مثبت نشان می داد. تک تک بازیگرانش در بخشی والاتر و قهرمانانه تر از متوسط آدم های دنیا عمل کردند. البته آدم بیرون گود بنشیند شاید بتواند به بقیه درس اخلاق دهد اما اگر در آن شرایط سخت شخصیت های فیلم باشد هیچ معلوم نیست بهتر از شخصیت های فیلم عمل کند. هر کدامشان به نظر من میزان قابل توجهی ورای میزان انتظار از یک آدم عادی عمل کردند اما نه آن قدر که شخصیتشان شعاری و غیر واقعی نموده شود.

مشکلاتی نظیر بیماری های دوران کهنسالی و مشقات نگهداری از چنین بیماری یا بیکاری و مقروضی اصلا اختصاص به ایران ندارد.  در خیلی از کشورها هست. این که در کشوری  دوربین آن را به آن هنر مندی و واقعگرایی به تصویر می کشد و از مطرح کردن آن ابایی ندارد نشان از شجاعت و واقع بینی و پختگی  است.

در همان ژاپن هم که مردم پس از زلزله جلوی خبرنگاران خارجی شیون نمی کشیدند تا مبادا کشورشان تصویر بدی در دنیا داشته باشد (و چه کار درست و تحسین برانگیزی  می کردند) در مورد مسایل اجتماعی اش تندترین و صریح ترین فیلم های انتقادی ساخته می شود (و باز چه نیکو عمل می کنند). اما در کنار آن دهها نمایشگاه و فستیوال و... هم هست که جنبه های جیگولی بیگولی ورنگارنگ و زیبا ی کشور  ژاپن و فرهنگ ژاپنی را به دنیا عرضه می کند (در این مورد هم دمشان گرم!).

من از این فیلم خیلی خوشم آمد! همه ی بازی هایش عالی بودند اما به نظر من و شاهین بی برو برگرد بهترین بازیگرش سمیه بود. وای که چه قدر شیرین بازی می کرد! آن صحنه اش که شیر اکسیژن را باز و بسته می کرد معرکه بود. تا یک نصف شب نشستیم پشت صحنه ی فیلم را هم دیدیم که ببینیم جریان آن قسمتش چی بود. حیف که پشت صحنه ی آن قسمت را نذاشته بودند.

پی نوشت: مطلب زیر را از سایت بنیاد کودک کپی می کنم:

اصغر فرهادی :

بیش از آنکه کودکان نیازمند به کمک باشند ، ما نیازمند کمک به آنهاییم

اصغر فرهادی ، کارگردان مطرح سینمای ایران و جهان ، برنده جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی در سال 2011 ، سالهاست که با مهربانی و صداقت خاص خود ، در کنار بنیادکودک حضور دارد و همواره خالصانه یاری رسان ِ بنیاد کودک در مسیر حمایت از دانش آموزان با استعداد کشورمان است.

ایشان در کنار حمایتهایی چون نمایش خصوصی فیلم تحسین شده "جدایی نادر ازسیمین" و نیز ساخت فیلم مستند برای بنیاد کودک ، بهمراه همسرشان همیار دو دانش آموز دختر نیز هستند . روز شنبه 27 اسفند ماه سال 90 ، بنیاد کودک میزبان حضورگرم همیاران بزرگوار و دوست داشتنی خود "اصغر فرهادی "عزیز و همسرشان سرکار خانم پریسا بخت آور بود که با وجود مدت زمان کم اقامتشان در ایران ، بنیاد کودک و فرزندان تحت حمایت خود را از یاد نبرده ودر بنیاد کودک حضور بهم رسانده بودند. در این ملاقات آقای فرهادی در گفتگویی صمیمانه با این فرزندان تحت کفالتشان ، از آنها خواستند که از خودشان و وضعیت تحصیلی شان صحبت کنند . سپس با کلام گرم و دلنشین خود بیان داشتند : " اینگونه نیست که کسی که به او کمک می شود "نیازمند" باشد ، شخصی که کمک می کند ، بیش از هرچیز نیازمند حس ِ خوب کمک کردن است . در واقع خود ما بیش از هرکسی به این حس خوب نیاز داریم . "

 

 


مرضیه و هانیه ، دانش آموزان تحت حمایت آقای فرهادی و خانم بخت آور نیز با اهداء شاخه گل به همیاران مهربانشان از آنان سپاسگزاری کردند.
درادامه ، آقای فرهادی ضمن مشاهده فیلم تبلیغاتی بنیاد که اخیرا با حضور هفتاد نفر از چهره های شاخص فرهنگی و هنری تهیه شده است ، نظرات و پیشنهادات خود را پیرامون این فیلم بیان کردند. ایشان هم چنین خاطرنشان کردند که همیشه با حضورشان در بنیادکودک ، انرژی می گیرند و این جای خوشحالی است که بنیاد بانی ِ آشنایی های این چنینی افراد با یکدیگر است . بنیادکودک نیز چون همیشه به وجود انسان نازنینی که اندیشه بی نظیر و نیت نیکش همواره در خدمت کودکان با استعداد نیازمند این مرز و بوم است ، به خود می بالد. باور داریم که با وجود مهربانی و همیاری های این چنینی ، خواهیم توانست دست در دست یکدیگر ، آینده ای روشن و سرشار از آگاهی و امید ، برای فرزندانمان بسازیم.

 

 

لازمه ی پیشرفت

چند سال پیش شاهین برای ارائه ی سمینار به کره ی جنوبی رفته بود. آنجا از همکاران کره ای پرسیده بود به نظر شما علت پیشرفت سریع کره ی جنوبی چیست. جواب داده بودند سرمایه گذاری و اهمیت دادن به پرورش استعداد و مهارت.  همکاران جواب داده بودند که کره در طول تاریخ سرزمینی کوچک با هویت مستقل در کنار کشور پهناور چین بوده است. (از من بپرسید کشور یک مفهوم قرن -۱۸-۱۹-۲۰امی است و تعمیم آن  به گذشته های دور چندان خوش تعریف نیست. به هر حال این چیزی بود که آن دوستان و همکاران کره ای گفته بودند.) می گفتند کره ای ها یاد گرفته بودند که برای این که چینی ها آن را هضم و خرد و خمیر نکنند مجبورند مهارتی بیاموزند که به واسطه ی آن مهارت اجر و قرب داشته باشند.  این نگرش در ۲۰-۳۰ سال اخیر در دنیای امروزی باعث پیشرفت سریعشان شده.

سال بعد من برای همایشی به کره رفتم. در حاشیه ی همایش یک سری کتاب افسانه و حکایات کره ای به طور مجانی پخش می کردند. من آنها را گرفتم و آوردم به ایران. جای شما خالی من و شاهین این کتاب ها را از دست هم می قاپیدیم. نویسنده و ناشر در خواب هم نمی دید که این سری حکایات پیش پا افتاده و شعاری و نصیحت آلود قدیمی کره ای  این قدر بین دو فیزیکپیشه ی ایرانی محبوب شوند!!!! سراسر حکایات  داشتند شعار می دادند که "ما کره ای ها خیلی ماه و ناز و خوب و مامانی هستیم و از دیگر ملت ها سریم!"  نظیر این گونه قبیل ادعاها را در بین هر قوم و ملتی پیدا می کنید! نمی گویم کار بدی است اما  چیز جدید و جالبی برای شخص ثالث ندارد. علت این که من و شاهین این جوری به کتاب علاقه نشان می دادیم البته چیز دیگری بود. می خواستیم ببینیم ادعای آن دوستان کره ای چه قدر درست است. حکایات این ادعای دوست کره ای را تایید می کردند.

 یکی از داستان ها چنین مضمونی داشت. یک مادر و پسر فقیر بودند. پدر خانواده فوت کرده بود و این دو به سختی روزگار می سپردند. مادر با پختن کیک های برنجی روزگار می گذراند و پسر را می فرستاد تا خطاطی یاد بگیرد. پسر ناراحت بود که چرا مادر این همه در مضیقه است واو باید همه اش تمرین خطاطی کند و نمی تواند باری از دوش او بر دارد. اما مادر اصلا اجازه نمی داد  که او از تمرین خود دست کشد. روزی پسر به درجه ای از خطاطی می رسد و شادان به خانه می آید و می گوید من دیگه خطاط شدم. مادر چراغ را خاموش می کند و می گوید:‌" من این کیک برنجی هایم را در تاریکی می برم و تو بنویس کیک برنجی ." هر دو این کار را می کنند و مادر چراغ را روشن می کند. مادر آن قدر مهارت داشت که کیک برنجی ها را در تاریکی مطلق هم درست بریده بود اما پسر در تاریکی نتوانسته بود خط بنویسد. مادر بسیار ناراحت شد و گفت بسیار متاسفم تو مرا ناامید کردی. پاشو برو و به تمرین هایت ادامه بده. پسر شرمنده می شود و تمرین هایش ادامه می دهد تا "جایی که نه تنها در کره بلکه در کل چین هم برترین خطاط می شود!"  داستان ها اغلب همچین مضمون هایی داشتند.

الغرض! به ایران خودمان بر گردیم. به خصوص من می خواهم در مورد ولایت خودمان صحبت کنم. ببینید! مردم حاشیه نشین در تبریز آدم های تن پروری نیستند. در واقع بسیار کوشا هستند. خیلی هم عزت نفس دارند و متکی به خود هستند. در کارهای سنتی مانند قالیبافی هم کاملا می دانند که باید بروند و مهارت را ابتدا بیاموزند. اما در چیزهای مدرن تر این دیدگاه را ندارند. یک اختلاف فرهنگی قابل ملاحظه هست بین این قشر و قشر مرفه شهری در تبریز. یک جورهایی گمان می کنند کارآموزی برای آموختن یک مهارت یک جورهایی سوسول بازی است. فقط مهارت کسب کردن در هنرها و صنایع سنتی برایشان قابل هضم هست. وقت صرف کردن برای فنی مثل  کار با چرخ خیاطی برای دوختن دستکش  را بر نمی تابند. دنبال "جیزما قاراما" بودن برای سال های متمادی و نان در آوردن از آن طریق را که دیگه نگو! خوب! این جوری از یک حدی این قشر نمی توانند خود را بالاتر بکشند. در مقابل فرهنگ قشر مرفه همان شهر از این جهت عجیب به آموختن مهارت و... بها می ده.

 

کاری که بنیاد کودک می کنه یا همین موسسه ی قلب های سبز می کنه اینه که بین دو قشر همان شهر ارتباط برقرار می کنه. البته ناگفته نمانه که قشر حاشیه ی شهری هم خیلی چیزها برای آموختن به قشر مرفه داره. یعنی آموزش دو سویه است. الغرض! فرض کنید چیزی حدود ۲۰۰۰ دانش آموز مستعد از طریق این قبیل موسسات خیریه حمایت بشوند و در اثر این حمایت و ارتباط با کفیلان و مددکاران و دیگر مسئولان این موسسات خیریه بیاموزند که باید برای پیشرفت مهارت بیاموزند. به این ترتیب خود را بالا بکشند. من فکر می کنم در محله ها الگوی پیشرفت یک دانش آموز به این شکل می تواند نزدیک به ۱۰۰ نفر را تحت تاثیر قرار دهد. یعنی در طی چیزی حدود ده بیست سال این فرهنگ در بین چیزی حدود ۲۰۰۰۰۰نفر را تحت تاثیر قرار دهد. یک فرهنگ سازی به سوی فرهنگ توسعه و پیشرفت خواهد بود.  تاثیری ماندگار خواهد داشت!  برای همین هم هست که من قویا حمایت از بنیاد کودک و قلب های سبز را توصیه می کنم. تاثیر گذاری این قبیل موسسات اگر تدوام داشته باشد بسیار فراتر از حمایت از چند دانش آموز است. من به این می گم کار اساسی!

در تعطیلات عید و در دید و بازدید ها اگر صحبت پیش آمد این موسسه ها را به بقیه معرفی کنید. خوشبختانه مردم ما اهل سفسطه نیستند.آسمون ریسمون نمی بافند که از زیر حمایت مالی در بروند. اگر توان مالی داشته باشند و مطمئن شوند این کمک آنها به نفع دراز مدت دانش آموز است عزت نفس او را از بین نمی برد و کمکش می کند که برای آینده اش تلاش کند و مهارت های لازم را بیاموزد از حمایت دریغ نمی کنند. در سایت های این دو موسسه نحوه ی کمک توضیح داده شده است.

وصيت عزيزان در خاك خفته

چند سال پيش يك موسسه خيريه حامي ايتام در تبريز بود كه  به دلايلي كه من نمي دانم بسته شد. برخي از نيكوكاراني كه از آن موسسه حمايت مي كردند پيش از بسته شدن آن موسسه فوت كرده اند اما در وصيت نامه شان نوشته شده بود كه بعد از فوتشان هم مقرري به موسسه قطع نشود. بعد از بسته شدن موسسه بازماندگانشان معذب بودند كه نمي توانند وصيت را به جا آورند.

من وقتي موسسه ي بنياد كودك را به يكي از آنها معرفي كردم، خوشحال شدند كه به اين ترتيب مي توانند وصيت را اجرا كنند. اگر شما هم چنين شخصي را سراغ داريد كه قصد اجراي وصيت به جا مانده اي از عزيزي را دارد، بنياد كودك را به او معرفي كنيد. بنياد كودك در شهرهاي مختلف شعبه دارد: از جمله تبريز، تهران، كرج، امل، شيراز، اصفهان، اردبيل، اروميه، مشهد، داراب، كاشان، بم، كرمانشاه، بروجرد، زابل.

 در آذربايجان شرقي علاوه بر تبريز در جاهاي ديگري مثل شبستر، مراغه و سردرود هم مددجو دارد. هم اكنون دو مددجو در تبريز يك مددجو در شبستر و يك مددجو در مراغه منتظر كفيل هستند.

در يزد بنياد شعبه ندارد اما يك مددجو در يزد منتظر كفيل است.

يك موسسه ي خيريه ديگه هم معرفي مي كنم كه خط مشي اي شبيه بنياد كودك دارد. موسسه قلب هاي سبز: به گمانم اين موسسه نيز به درد اجراي چنين وصيتي مي خورد

معرفی جمعیت خیریه قلبهای سبز

 

در ساختار جمعیت کارگروه های تخصصی و امور مددجویان پیش بینی شده است.

طرح های انجام یافته

  • برگزاری جشن قلک شکنی در خرداد ماه در محل سینما ناجی
  • حضور در نمایشگاه های بین المللی ، فروش پاییزه و کتاب بصورت برپایی غرفه در محل نمایشگاه های بین المللی تبریز
  • خرید کیف و کفش و لباس و پرداخت هزینه های ثبت نام دانش آموزان تحت پوشش در آغاز سالتحصیلی 90-89
  • بازدید از سرای سالمندان خوبان و آنا ، سالمندان آذر شهر آسایشگاه بابا باغی ، بیمارستان کودکان و . . .
  • خرید لباس گرم زمستانی شامل کاپشن ، کفش زمستانی و . . . با صرف بالغ بر 30000000 ريال هزینه در آذر ماه
  • اهدای ارزاق فصلی شامل گوشت ، برنج ، روغن در اواخر فصل ها و خرید هندوانه و پشمک در شب یلدا و آجیل و شیرینی در اواخر اسفند

منابع مالی جمعیت چگونه تامین می شود؟

  • از طریق حمایت و کمکهای بی دریغ هیئت امنا
  • از طریق دریافت شهریه از اعضاء
  • جمع آوری فطریه و نذورات مردمی اعم از وجه نقد و کالا
  • حضور در نمایشگاههای مختلف و فروش آثار هنری اعضا و . .
شماره حسابهای جمعیت خیریه قلبهای سبز

شماره حسابهای بانکی جمعیت خیریه قلبهای سبز


شماره حساب جام :

13171806/84 بانک ملت شعبه میدان قطب (جهت کمک به دانش آموزان مستعد کم بضاعت)

 

شماره حساب سیبا :

0107281592009 بانک ملی شعبه مرکزی تبریز (صرفاً جهت کمک به کودکان مبتلا به سرطان)

تماس
آدرس:
تبریز - خیابان امام خمینی - نرسیده به مسجد سالار شهیدان - جنب بانک ملت - بن بست 17 شهریور

ایمیل: info@greenhearts.ir آدرس ایمیل در برابر هرزنامه ها محافظت شده است، شما نیاز به فعال سازی جاوا اسکریپت برای مشاهده آن دارید.
تلفن: 3359733 0411
فکس: 3359733 0411

اطلاعات: 3372061 0411

هدیه ای برای خوانندگان جدید مینجق

من در طول سال های وبلاگ نویسی ام چند داستان نوشته بودم که فایل پی-دی-اف آنها در بخش پیوندها موجود است. این داستان ها را به عنوان هدیه ی سال جدید تقدیم می کنم به خواننده هایی که تازه به جمع دوستان وبلاگ مینجق پیوسته اند و این داستان ها را قبلا نخوانده اند. اگر مناسب دیدید آنها را به اشتراک بگذارید و یا به دوستان و آشنایان خود هدیه دهید.

1)داستان سارا، داستاني خانوادگي-تاريخي كه در تبريز اتفاق مي افتد.

2) حكايت اسرار گنج دره جني به روايت منجوق

3) سربازان كوچك

4)  رستم و سهراب، چند هزار سال بعد

5) بيژن و مايكل

6) بابايي نرگس كوچولو

 

شخصیت های این داستان ها را از شخصیت های واقعی دور و برم الهام گرفته ام. حتی دیالوگ هایش هم برگرفته از دیالوگ هایی است که از زبان اطرافیانم شنیده ام. ماجراهایش هم از ماجرا های واقعی الهام گرفته شده اند. من آن ماجراها را شاخ و برگ داده ام و کنار هم چیده ام. داستان ها و روایت ها برگرفته از فرهنگ خودمان هستند. فرهنگ خود خود خود خودمان!

گپی در مورد سرهنگ تمام

چند هفته پیش با هم قرار گذاشتیم تا مجموعه ی داستان "سرهنگ تمام" را به قلم آتوسا افشین نوید و چاپ "نشر چشمه"  بخوانیم و با هم در موردش صحبت کنیم. من ادیب نیستم و نظر خود را به عنوان خواننده ی معمولی می گویم. چند نکته می خواهم بگویم که درباره اش بحث کنیم. بعد  از آتوسا دعوت می کنیم که بیاید و نظرات ما را بخواند.

در بین این مجموعه داستان داستان آن سرباز بیشتر از بقیه به من چسبید. از زمانی که آن را خواندم از خودم پرسیدم چه چیز این داستان ساده مرا مجذوب کرده. بعد از مدتی دیدم حس مهربانانه ی نویسنده ی داستان نسبت به آن سرباز روستایی است که برای من جذاب بوده. گویی نویسنده ی داستان مثل یک خواهر بزرگتر نگران آن سرباز روستایی است. این برای من جذاب بود. شاید به خاطر این که ۱۷سال قبل وقتی من دانشجوی سال اول بودم نویسنده ی همین داستان همین حس را به من منتقل کرده بود. البته نه به عنوان یک نویسنده بلکه به عنوان "یک سال بالاتری". با همین حس به این دختر به قول خودش بچه ننه ی عزیز دردونه که آمده بود پایتخت نگریسته بود. برایم حسی نوستالژیک داشت. اما از آن سو به نظرم همین حس خواهربزرگی نویسنده نسبت به سرباز باعث شده او را زیادی چشم و گوش بسته ببیند. به نظرم رفتار  این سرباز بیشتر به توصیف خانم های جناب سرهنگ های چهل پیش از گماشته ی خانه شان شبیه است تا سرباز امروزی که سر چهارراه های شهر تهران می ایستد. فکر نمی کنم امروزه با وجود تلویزیون در شهرها و روستا های متنوع ایران این همه چشم و گوش بسته بودن هنوز هم رایج باشد. شاید استثنائا روستایی باشد که هنوز تلویزیون در آن نباشد و مردمش هم خیلی با دیگران ارتباط نداشته باشند و درنتیجه جوان بر آمده از آن روستا آن قدر ساده مانده باشد ولی خیلی استثنایی خواهد بود. در داستان اشاره ای به این استثنا بودن نمی شود. در واقع روایت به گونه ای است که خواننده بپذیرد که این سرباز روستایی تیپیکال است. آیا به واقع این چنین است؟! آنهایی که سربازی رفته اند جواب دهند.

داستان آخر هم که مورد خوابگاه دختران است خیلی شیرین و در عین حال.....!خودتان بخوانید. اما می خواهم چند نکته بگویم. داستان خوابگاه همانند آن است که من در یادداشت پیش گفتم. دخترهایی که با انواع و اقسام محدودیت ها دست به گریبانند به هر چیز کوچکی می آویزند تا اندکی شادی و نشاط به وجود آورند تا سختی و محدودیت های زندگی خوابگاهی اندکی قابل تحمل تر شود. فکر می کنم همه ی ما دختران این سرزمین با این مفهوم به نیکویی آشناییم و از نزدیک آن را لمس کرده ایم. بیشتر داستان درمورد حال و هوای مرسوم در خوابگاه های دختران است. مسایلی کاملا رایج با راه حل هایی کاملا رایج. اما در این داستان یک ماجرای عشقی نیز هست که .... خودتان بخوانید. راستش را بخواهید همین که اشاره ی کوچکی به این عشق شد من فهمیدم که این عشق قرار است با رو به رو شدن با یک واقعیت .... حدس هم زدم که قرار است چه چیزی معلوم شود. شاید به خاطر این که در فیلم ها و داستان های روشنفکری غرب زیادهمین داستان تکرار می شود این داستان برای من تازگی نداشت. اما نفهمیدم آوردن آن در میان ماجراهای رایج و روز مره ی  خوابگاهی چه سنخیتی داشت. مخصوصا که اصلا پرداخته نشد که آن دختر عاشق چگونه با واقعیتی که بیرحمانه رخ نشان داد تا کرد. رو نمودن این واقعیت  چگونه در شخصیت او اثر گذاشت و... می دانم که دست نویسنده زیاد باز نیست که یک همچین چیزی را درست بشکافد. اما این گونه نیمخورد کردن موضوعی با این ابعاد و جا دادن آن میان مسایل خیلی پیش پا افتاده و روزمره خوابگاهی مانند شوخی های ... به نظر من از خامی داستان بود. شوخی های .... دختران خوابگاهی با مسئله ای عاطفی پیچیده  در این ابعاد  از یک سنخ نیست. بهتر بود اصلا این داستان عشقی مطرح نمی شد یا اگر می شد جداگانه داستانی به آن تعلق می یافت. یک روش هم  تکنیکی بود که در این داستان برای مطرح ساختن این مسئله به کار رفته شده بود. 

این چند جمله  ی کوتاه در آخر داستان بدون هیچ توضیح اضافه ای  غوغا می کند :

Only that once again they broke the Love Laws. That lay down who should be loved. And how. And how much.” ― Arundhati Roy

  به هر حال به نظر بهتر است موضوعی که به هر دلیل  نتوان آن را باز کرد اصلا در داستان ها و رمان های ایران به کل مطرح نشود. نیمخورد کردن آن  خفیف جلوه دادن دردهایی است که یک عده ممکن است کشیده باشند اما من و شما درکش نکرده باشیم  و این از نظر من چندان وجدانی نیست.

 خواندن مجموعه داستان "سرهنگ تمام"را بار دیگر توصیه می کنم. حال می خواهم نظرات شما را بشنوم.

توبیدن ما (خانم های تبریزی) به سریال های ترکیه ای

  دیروز  بحثی در این وبلاگ  در مورد سریال های ترکیه ای مضمون ضد زن آنها کردیم.من  اتفاقا خیلی  از مردهای خودمان تعریف کردم که "پیام" این سریال های را جدی نمی گیرند. شکایتم بیشتر از خود خانم هاست که این سریال ها را زیادی جدی می گیرند.  با کلیک روی ادامه ی مطلب می توانید بحث را بخوانید.

 

ادامه نوشته

خبر داغ نوترینو

با سلام
آزمايش دايا-بي در جنوب چين از جمله سه آزمايش نوترينوي رآكتوري در دنيا است كه به منظور اندازه گيري يكي از سه زاويه ي  در آميختگي نوترينو كه به زاويه ي تتا-13 معروف است طراحي شده است.
در اين آزمايش مقدار شار آنتي-نوترينو از رآكتور مجاور اندازه گيري مي شود و با مقدار پيش بيني شده از روي توان رآكتور مقايسه مي شود. اگر شار اندازه گيري شده كمتر
از شار پيش بيني شده باشد به اين معناست كه در اين فاصله ي كم (از مرتبه ي كيلومتر) هم نوسان نوترينو اتفاق مي افتد و اين به معناي غير صفر بودن
زاويه ي در آميختگي تتا-13 است.

 قبلا تنها مي دانستيم اين زاويه ي در آميختگي كوچكتر از حدود 10درجه است. امانمي دانستيم مقدار آن صفر است يا خير.  نتايج دايا-بي نشان مي دهند كه زاويه نزديك حد بالاي قبلي و حدود 8 درجه مي باشد.
غير صفر بودن اين زاويه به آن معناست كه مي توانيم در بخش لپتوني نيز نقض تقارن
بار-پاريته داشته باشيم.

گزارشی در اينجاست:
http://www.interactions.org/cms/?pid=1031513
چيز زيادي ننوشته كه به درد فيزيكپيشه هاي نوترينو بخورد. اما گويا كشف با 5 سيگما درجه ی اعتماد بوده. اين را من از اي-ميل دوستان در شبكه ي
invisibles
دريافتم.

با احترام

 ياسمن فرزان

پی نوشت:

مقاله ی اصلی را الان دیدم. چکیده اش از این قرار است:

The Daya Bay Reactor Neutrino Experiment has measured a non-zero value for the neutrino mixing angle 13

with a significance of 5.2 standard deviations. Antineutrinos from six 2.9 GWth reactors were detected in six

antineutrino detectors deployed in two near (flux-weighted baseline 470 m and 576 m) and one far (1648 m)

underground experimental halls. With 55 days of data, 10416 (80376) electron antineutrino candidates were

detected at the far hall (near halls). The ratio of the observed to expected number of antineutrinos at the far hall

is R = 0.940 ± 0.011(stat) ± 0.004(syst). A rate-only analysis finds sin2 213 = 0.092 ± 0.016(stat) ±

0.005(syst) in a three-neutrino framework.

آدم باید خودش عاقل باشه.

اینجا می توانید مقاله ی هوفت  را با عنوان "چگونه فیزیکپیشه ی تئوریست بدی شویم" بخوانید.

مقاله ی هوفت البته به طنز است. برای این که یک فیزیکپیشه ی خوب بشوید البته راه خیلی سخت تر است. خودش هم اولش به طنز می گوید که راه فیزیکدان بد شدن را می آموزد!! در واقع توفت دارد مشخصات فیزیکپیشگان پرت از مرحله را می گوید. بیشتر مخاطبش دانش آموزان یا دانشجویان لیسانسی هستند که ممکن است به دلیل عدم شناخت درست مدتی بیافتند دنبال برخی از فیزیکپیشگان پرت از مرحله و قسمتی از پویا ترین قسمت جوانی اش را با دنباله روی از این آدم ها خراب کنند. نمونه ی ایرانی این آدم ها را هم داریم!

کسانی هستند که عرفان و کوانتم در هم می آمیزند . ببینید! "عرفان و کوانتم" را در هم آمیختن مختص ایرانیان نیست. در بین غربی ها هم کسانی بوده اند که این مسئله را مطرح کرده اند. در بین آنها نام های بزرگی مانند پائولی و پنروز به چشم می خورد.  البته تاكيد مي كنم حرف هاي پائولي يا پنروز ربطي به اين آش شله قلمكار "عرفان و كوانتم" كه برخي در ايران به خورد مردم مي دهند ندارد. گاهي از اسم آنها و توجه آنها به يك سري مسايل خارج از دامنه ي فيزيك سو استفاده مي شود.

از آن سو هم افرادی مثل واینبرگ می آیند و حسابی به این ایده انتقاد می کنند. من قصد ندارم این چیزها را بشکافم. علاقه و وقتی برایش ندارم. واینبرگ قبلا مفصل جوابشان را داده. اگر خیال می کنید کسی که "عرفان و کوانتم" در هم می آمیزد خیلی حالیشه و حرف مرا هم که می گویم "این چیزها مزخرف هستند" نمی پذیرید به نقدهای واینبرگ مراجعه کنید. اولا که "واینبرگ"  در فیزیک خیلی مرجعیت دارد.  ثانیا استدلال کرده. استدلال هایش را بخوانید تا ببینید درست می گوید یا نادرست.

یک بنده خدایی هست به نام "اپرا وینفری"! یک خانم سیاه پوست آمریکایی که خود را از فقر مطلق بالا کشیده و الان جزو میلیاردر های درجه یک آمریکا ست. یک شوی تلویزیونی دارد که صد میلیون نفر در دنیا بیننده دارد. حتی در بین زنان عرب این خانم کلی هوا دار  دارد. کارهای خیریه وسیع دارد. در آفریقا مدرسه ساخته. در آمریکا برای بی بضاعتان خانه ساخته. تا اینجای ماجرا بسیار خوب و تحسین برانگیز است!

 برخی از بیننده ها حسابی به او ارادت دارند در حد یک موجود نیمچه مقدس. بعضی ها -استغفرالله- او را الهه ی خود می نامند. وای دَدَم! هرچی که رنگ تقدس گرفت از توش یه گندی در می آید- می خواهد در آمریکا باشد می خواهد در بورکینافاسو! خلاصه این خانم گاهی مروجان شبه علم را دعوت می کند به شوی تلویزیونی خود و نظرات آنها را ترویج می کند. بیننده ها یی هم هستند که دربست حرف هایش را قبول می کنند. خلاصه بد اوضاعی است. دور دارد می افتد دست طرفداران شبه علم. خیلی باید مواظب بود. این بند و بساط "نیو ایج"  حسابی مرا می ترساندو نگران می کند.

ببینید! من از نزدیک دیده ام کسانی که افتاده اند توی خط دنبال روی از این آدم هایی که مروج شبه علم هستند در زندگی شخصی خودشان تصمیم های خیلی غلط و غیر منطقی گرفته اند. زندگی خودشان را بد جوری ویران کرده اند وگاهی زندگی بقیه را هم! ظاهرا آدم های دوست داشتنی و اخلاقی ای شاید باشند. نه به ریا بلکه از ته دل! اما یک کار هایی که کرده اند که آن قدر بی اخلاق بوده که حتی آدم هایی که به لاابالی گری و ولنگاری شهرت دارند هم شاید دنبالش نروند. خلاصه می گویم:  قبل از این که آدم  آلوده ی این جور چیزها بشود بهتر است از آنها دوری کند.وقتی به راحتی بیخیال اصول علم می شوند به همان آسانی اصول اخلاقی پذیرفته شده در جامعه را هم ممکن است شل بگیرند. 

پی نوشت: یک مشاهده: در بین کسانی که برای خودشان دفتر و دستک شبه علم  راه می اندازند خیلی کم از جنس لطیف به چشم می خورد.اما بین مروجان و مریدان این حضرات ذکور درصد زنها  بیشتر است. بسیار متاسفم! هرچی می کشیم از دست خودمان می کشیم! رمال بازی-- چه از جنس سنتی و چه از جنس مدرن-- خیلی بیشتر از "مرد دیو سیرت تیپیکال فیلم های جشنواره پسند" باعث عقب ماندگی و بدبختی جنس لطیف می تواند بشود!

باباجون! اون موجودی که بساط شبه علم راه می اندازد ومرید جمع می کند یا دنبال پول  است  یا دنبال نگاه واله و شیدای جنس لطیف و یا هر دو! آن کسی که نظرات او را ترویج  ومنتشر می کند باز دنبال سود مالی است. اونی که واله  و شیدا می شود چی به دست می آورد من نمی فهمم!!!

پی نوشت دوم: جلوی مروجان شبه علم را نمی شه گرفت!  آدم باید خودش عاقل باشه.

پی نوشت سوم: از ویژگی های شیادانی که به توسل به شبه علم  برای خودشان مرید جمع می کنند: دشمنی با محمد رضا گلزار (هنرپیشه)!!!!! به مريد جوان اين گونه القا مي شود كه اگر از هنرپيشه ها ي خوش تيپ بيزاري بجويد و هواداران آنها را تحقير كند  و به جايش  شبه علم آن مراد را بلغور بكند خيلي دختر سطح بالايي مي شود! بعد از مدتي مريد كه احساس بسيار سطح بالا بودن مي كند به دوستان و همسالانش فخر مي فروشد واز جمع آنها طرد مي گردد.

به جاي اين كار اگر همان دختر در همان درس هاي معمولي خودش كوشاتر باشد، اگر زبان انگليسي خودش را تقويت كند، به يك ورزش سالم بپردازد، يك مقداري هم اطلاعات اقتصادي و حقوقي خود را بالا تر ببرد و حقوق خود آشنا شود و بداند چه جوري پول هايش را سرمايه گذاري كند و....خيلي خيلي بيشتر به نفعش خواهد بود.  با دنبال اين قبيل آدم ها راه افتادن كسي سطح بالا نمي شود. بعد از مدتي به خاك سياه مي نشيند. براي اين كه يك دختر امروزي موفق كسي بشود بهتر است فكرش را بدهد كه از همان زمان دانشجويي در رشته ي خودش كارآموزي كند تا وقتي درسش تمام شد زود شغل پيدا كند و در زندگي شغلي و اجتماعي موفق باشد. 

گردهمایی فیزیک نوترینو و اختر فیزیک

در مهر ماه سال آینده  مدرسه و کارگاهی با محوریت موضوعات زیر در پژوهشکده ی فیزیک آی-پی-ام خواهیم داشت:

   - Theory of neutrino physics
   - Neutrinos in cosmology
   - Cosmic rays
   - High energy neutrinos

برخی از سخنرانان عبارتند از

  • P. Desiati, IceCube Research Center & Department of Astronomy, University of Wisconsin-Madison, USA
     

  • N. Fornengo, University of Torino, Italy *

     

  • A. M. Güller, Middle East Technical University in Ankara and OPERA Collaboration
     

  • Harald Fritzsch , LMU Munich, Department of Physics, Munich, Germany *

     

  • M. Kachelrieß, Department of Physics, Norwegian University of Science and Technology (NTNU), Norway
     

  • P. Lipari, High Energy Theory Group, Sapienza University of Rome, Italy

     

  • E. Ma, Department of Physics and Astronomy, University of California-Riverside, USA
     

  • C. Muñoz, Departamento de Fisica Teorica UAM & Instituto de Fisica Teorica UAM/CSIC, Spain *
     

  • O. L. G. Peres, Universidade Estadual de Campinas - UNICAMP, IFGW-DRCC, Brazil
     

  • G. Raffelt, Max-Planck-Institut fuer Physik, Werner Heisenberg Institute, Germany *
     

  • A. Yu. Smirnov, HECAP, International Center for Theoretical Physics (ICTP), Italy
     

  • F. Vissani, INFN, Gran Sasso Theory Group, Italy
     

     

    برای اطلاعات بیشتر و ثبت نام به این وبسایت مراجعه کنید. توجه کنید که سخنرانی ها پیشرفته خواهد  بود. برای استفاده از سخنرانی ها تسلط به نظریه ی میدان و فیزیک ذرات ضروری است.

    به نظر من دو نوع همایش داریم: یکی همایشی که جنبه ی اجتماعی آن برجسته تر است و دیگر همایشی که جنبه ی علمی آن قوی تر است. در همایش های نوع اول افراد شرکت می کنند که با فضا و افراد بیشتری آشنا شوند.  بیشتر دنبال "احوالات" هستند. در همایش نوع  دوم هدف صرفا برنامه ی علمی است و جنبه ی اجتماعی و احوالات و تشریفاتی چندان پررنگ نیست. به نظرمن هر دو لازم ومفید هستند. اما اگر یکی به نیت برنامه ی نیمه اجتماعی به یک همایش از نوع دوم برود احتمالا دچار افسردگی می شود.

    در این برنامه  سخنرانانی که دعوت شده اند افراد بسیار جدی هستند و برنامه هم جدی خواهد بود. در واقع همایشی از نوع دوم است.  با این افرادی که ما دعوت کرده ایم- به امید خدا-  هیچ گونه "احوالات" قابل عرضی نخواهیم داشت و حرف فقط حرف فیزیک خواهد بود! افتتاحیه هم چند جمله ی کوتاه-عاری از طمطراق و تکلف و البته تملق- خواهد بود. خیلی ساده به شرکت کنندگان خوشامد می گوییم و آرزو می کنیم همایش پربار باشد بعد هم می رویم سراغ اصل مطلب: به همین سادگی!

  • پی نوشت: با برنامه هایی که من برگزار می کنم که آشنا هستید: در این برنامه ها کسی  سر سخنرانی  عرض ارادات به دیگری نمی کند!

  • اطلاعیه برای سمینار همین چهارشنیه

    با سلام
     به تازگي اعلام شده است كه شواهدي دال بر كشف فرميون هاي مايورانا  يافت شده اند. اصل مطلب را اينجا مي توانيد بيابيد


    < http://www.nature.com/news/quest-for-quirky-quantum-particles-may-have-struck-gold-1.10124 >

    دقت كنيد كه اين يك اثر جمعي ذرات در ماده چگال است. (ربطي به نوترينوي مايورانا ندارد.)

    آقاي دكتر واعظي در اين زمينه متخصص هستند. ايشان دعوت مرا پذيرفتند و اين هفته چهار شنبه ساعت 4:15 تا 5 قرار است در اين باره سميناري در اتاق سمينار فرمانيه ارائه دهند.
    از عموم علاقه مندان دعوت مي كنم در اين سمينار شركت كنند. سمينار هفتگي  گروه انرژي هاي بالا ساعت 5 به بعد خواهد بود.

    با تشكر
    ياسمن فرزان

    انتخابات تبریز

    خبرگزاری مهر : سه نماینده حوزه انتخابیه تبریز در دور اول مشخص شد و سه نماینده دیگر در دور دوم شناخته می شود. - به گزارش خبرگزاری مهر، بر اساس اعلام واحد خبر شبکه سهند تاکنون محمد حسین فرهنگی با 187 هزار و 410 رای ، مسعود پزشکیان با 158 هزار و 373 رای و علیرضا منادی با 155 هزار و673 رای از رقبای انتخاباتی خود در این حوزه انتخابیه پیشی گرفته و کرسی های مجلس را از آن خود کردند. - گزارش حاکی از آن است رحمانی ، سعیدی ، قره سیدی ، آجودان زاده ، جلیل زاده و شایق به ترتیب نفرات بعدی این رقابت انتخاباتی هستند که باید در دور دوم با یکدیگر جهت نشستن بر سه صندلی سبز بهارستان رقابت کنند  منبع

     

    من دکتر علی آجودان زاده را که به دور دوم راه یافته نمی شناسم. اما اون جوری که در زندگی نامه اش آمده نکات مثبتی در موردش هست: پزشک هست. در کارهای خیریه فعال است. همسن من هم هست ( این را هم به عنوان نکته ی مثبت گفتم. بی شوخی! به هر حال همنسلان من باید یواش یواش بروند به سراغ این جور مسئولیت ها تا یواش یواش یاد بگیرند. به امید این که در سال های آتی سیاستمداران توانایی داشته باشیم) و...

    اهداف و برنامه هایی را بر شمرده که در بینشان از چند مورد خوشم آمد. به این معنی که فکر کردم از دل فعالیت هایی که خودش در گیر آنها بوده اهداف و برنامه هایش بیرون آمده و درنتیجه شعار توخالی نیست. دو موردش را مثال می زنم:

    ۱) مناسب سازی محیط برای جانبازان و معلولین عزیز و توجه بیشتر به نواقصات بهداشتی درمانی ورزشی رفاهی

    شاید بگویید چیز کوچکی است ! اما به نظر من همین چیز کوچک را درست پی گیری کنه و به جایی برسانه خودش خیلی قدم بزرگی است.  وضعیت رفاه شهری برای معلولین و همچنین سالمندان در شهرهای ما خوب نیست. به خصوص در شمال شهر تهران-که خیر سرش اعیانی ترین جای ایران است- افتضاح است. عملا با این پیاده رو کسی نمی توانه با ویلچیر بره و از سر کوچه ماست بخره. برای سالمندان هم سخته که بدون چرخ خرید بروند خرید. تا چند ده سال بعد خیل عظیمی از بازنشسته ها خواهیم داشت که یا فرزند ندارند یا فرزندانشان در خارج هستند و خودشان باید بروند برای خودشان خرید کنند. امیدوارم حالا یکی پی گیر این مسئله باشه تا آن موقع معضل وحشتناک اجتماعی شهری نداشته باشیم. آن موقع دیگه مسئله کوچک و جزئی نخواهد بود. مسئله ای خواهد بود در ابعاد ملی!

    خوشم آمد یک چیز کوچک اما مهم را جزو برنا مه هایش آورده. چیزی که ازنزدیک می فهمه و لمس می کنه.

    ۲) حمایت از حقوق کارگران و قالیبافان استان

    این خیلی مهمه. من با ارتباط با بنیاد کودک فهمیدم چه قدر این مسئله مهم هست. ظاهرا در آن کارهای خیریه که دکتر آجودان زاده داره می کنه با این مسئله آشنایی پیدا کرده و کاملا درکش می کنه. همین دو کار را درست انجام بده خوبه.

    یک سری برنامه ها و اهداف هم نام برده که من زیاد خوشم نیامد.  اما سلیقه ی من اینه. شاید شما نظر متفاوتی دارید.

    بازهم می گم! من اصلا ایشان را از نزدیک نمی شناسم. نمی گویم هم بروید و به او رای بدهید. اما اگر به هر دلیلی تصمیم گرفتید که بروید رای بدهید بهتره راجع به او بیشتر تحقیق کنید شاید مورد نسبتا مناسبی برای انتخاب  باشه که عاملی بشه تا یک سری کارهای مثبت انجام بشه که در سایه ی آن یک عده کیفیت زندگی بهتری پیدا کنند.

    عده اي از هنرپيشگان يك فيلم كوتاه تبليغاتي براي بنياد كودك ساخته اند كه در اينترنت موجود است اما بلاگفا اجازه نمي دهد لينكش كنم. خودتان با جست وجوی "كمك نكنيد بنياد كودك" مي توانيد آن را بيابيد.

    یا از اینجا دانلود کنید. (با تشکر از خواننده ی عزیز وبلاگ که لینک آن را قرار دادند.)

    برنامه امشب شبکه ی جام جم

    امشب ساعت ۱۰:۳۰ در شبکه ی جام جم یک در برنامه ی تکاپو من و شاهین مهمان خواهیم بود. یک خورده بعد می رویم آنجا. اگر مجری برنامه رخصت بده من خیلی علاقه دارم من و شاهین در مورد روش های درس خواندن حرف بزنیم. اگر اجازه بده و بذاره در این مورد حرف بزنیم فکر می کنم برای دانش آموزان و دانشجویان مفید بشه.

    اما همچین خالی هم نمی رفت این قطار سیاست!

    من همیشه معتقد بوده و هستم که حرکت های خودجوش مردمی يا به قول خارجي ها grassroots movementsچيزهايي هستند كه موجب بهتر شدن اوضاع مي شوند. فكر نمي كنم اگر سياستگذاران ايده آل بر مسند قدرت باشند همه چيز درست مي شود.  تا حركت هاي خودجوش مردمي در جهت اصلاح امور نباشند كار درست شدني نخواهد بود. براي همين هم هست به حركت هايي نظير همين فعاليت هاي بنياد كودك يا قلب هاي سبز بها مي دهم.

    اما يك واقعيت اين وسط هست. اگر كساني در مقام مسئولين رده بالا بنشينند كه با حركت هاي مثبت مردمي همراهي كنند كار آنها آسان مي شود و اما اگر كساني سر كار باشند كه به هر علت ممانعت ايجاد كنند كار آنها سخت مي شود و زحماتشان به هدر مي رود و ثمر نمي بخشد. منظورم از همراهي حركت هاي سمبليك (به تعبير مثبت) يا عوام فريبانه (به تعبير منفي) نيست كه مسئول رده بالا بيايد و آستين بالا بزند و به اين حركت ها بپيوندد. بسته به شرايط شايد اين اقدام مثبت و شايد هم منفي باشد. منظورم از همراهي سياستگذاري هايي است كه راه را بر آنها هموار مي سازد.

    خلاصه بگويم: حتي اگر معتقد باشيم كه اصلاحات بايد از ميان مردم برخيزد باز هم نمي توانيم انكار كنيم كه  عملكرد آنها كيفيت زندگي ما شهروندان را تحت تاثير قرار مي دهد.

    خلاصه اين قطاري كه سهراب ديده بود و سياست مي برد آن قدرها هم خالي نمي رفت! يك چيزهايي با خودش مي برد!

    نكته ي اول كه عرض كردم براي كل ايران بود.نكته ي دوم كه مي خواستم بگويم بيشتر به زادگاهم مربوط مي شود. براي ما تبريزي ها زبان مادري و.... خيلي اهميت دارد. از روي نوشته هايم در اين وبلاگ ملاحظه كرده ايد كه چه قدر اين مسئله براي من مهم است. اما به نظرم در اين برهه ي خاص يك عده كه به اين حساسيت و عشق و علاقه و تعصب حاصل از آن نيك واقف هستند مي‌خواهند با پياز داغ زياد گذاشتن روي اين موضوع يكي ديگه را تخريب كنند و... مثلا وقتي مي خواهند رقيب را بد جلوه دهند مي گويند در خانه با بچه هايش تركي حرف نمي زند و.... اولا دروغ  مي گويند. همين جوري يك چيزي مي پرانند كه شايع شود! ثانيا به كسي مربوط نيست! مسئله‌ي شخصي است كه يكي در داخل خانه اش به چه زباني با فرزندانش حرف مي زند. با همه‌ي علاقه اي كه به زبان مادري ام دارم درباره‌ي افراد از روي اين كه در خانه به چه زباني صحبت مي كنند قضاوت نمي كنم. اگر يك ترك بيايد تهران و جوك توهين آميز قومي بگويد و بخواهد با اضافه كردن "من خودم هم تركم" بخواهد به زعم خود قباحت آن را بشويد درباره اش بسيار منفي قضاوت خواهم كرد. اما اگر يك خانواده ي تركزبان با فرزندانشان فارسي صحبت كنند هرگز درباره شان منفي قضاوت نمي كنم. اين حق آنها ست كه انتخاب كنند!

     در تبريز مي دانيم كه خيلي از خانواده هاي ترك با فرزندانشان فارسي صحبت كرده اند تا مثلا در مدرسه مشكل نداشته باشند. از نظر من تصميم درستي نيست. سن مدرسه رفتن در ايران هفت سالگي است. در اين هفت سال كودكان آذربايجان به راحتي مي توانند هر دو زبان را بياموزند. من خودم با اين كه به مدرسه زودتر از هفت سالگي رفته ام قبل از مدرسه به هر دو زبان مسلط بوده ام. در فاميل و دوست آشناي ما اغلب با بجه ها تركي حرف زده اند اما هيچ كدام مشكل درسي نداشته اند. تقريبا هركه تبريزي واردبيلي مي شناسم كه رتبه‌ي زير صد كنكور آورده يا المپيادي بوده  يا به دليل ديگري نخبه شناخته شده  (كه خوشبختانه در دور و بر من هم بسيارند) از كودكي تركي با او صحبت كرده اند. من فكر مي كنم درستش اين است اما اگر خانواده اي تصميم گرفت با بچه اش در تبريز در خانه فارسي يا كردي يا انگليسي يا .... صحبت كند به كسي ربط ندارد! معيار قضاوت در مورد او نبايد اين موضوع باشد.

    خيلي ازخانواده هاي تبريزي كه با بچه هاي خود فارسي حرف مي زنند از لحاظ تعصب وعلاقه نسبت  به شهرشان ازديگران دست كمي ندارند. بذاريد يك چيزي بگويم! يك مورد هم نديده ام از بچه هاي اين خانواده ها كه بيايند تهران و با گفتن "من خودم هم تركم" شروع كنند به جوكهاي قوميتي ضدترك گفتن. حتي يك مورد هم نديده ام. اتفاقا برخي از آنها بعد از اين كه به تهران مي آيند تصميم مي گيرند كه زبان مادري را كه در خانه نياموخته اند با گرامر صحيح به طور اصولي ياد بگيرند. برخي حتي جزو كساني مي شوند كه كتاب ها و نشريات و ديگر محصولات فرهنگي... به زبان تركي آذربايجاني منتشر مي كنند.

    سخنراني ماهانه

    Dear all,
    It is a pleasure for me to announce that our speaker this month is Prof Sheikh-Jabbari from the physics school of IPM. In the following please find the details of the talk.

    Everybody is welcome to attend.
    With kind regards,
    Y. Farzan
     
    Time:  4:30 pm,  Wednesday, 24th of Esfand

    14th of March.

     

    Location: Farmanie building, IPM, Tehran

    Title:  On the classification of research works in physics

    abstract: 
    The borderline between all empirical basic sciences like physics and chemistry,  is drawn based on the subject area. Similar ideology may be used to make a finer classification in physics. In this viewpoint one may talk about condensed matter physics, particle physics, cosmology, astrophysics, optics and .... as branches of physics. It is, however, useful to make a classification based primarily not on the subject area, but on the place the physicist takes in the "cycle of science production." In this viewpoint one has an experimentalist in one end of the spectrum and a theoretician or a mathematical physicist  in the other end. In this talk I would like to discuss these issues and in particular on the second classification and its interplay with the subject area classification of physics sub-branches.


    معجزه گر یا ...

      مشکلات ما از اینجا آب می خوره که دنبال معجزه گر هستیم. خیالمان راحت! معجزه گری بین شهروندان معمولی متولد ۱۳۰۰ ه. ش. یا بعد تر پیدا نخواهد شدکه یک تنه همه ی مشکلات را حل کند! هر کس هم جز این می گه دروغ می گه. مسایل باید به تدريج با کار کارشناسی درست و حسابی حل شود. برای این که این اتفاق بیافتد کسانی باید در مقام مسئولین قرار بگیرند که اولا آدم های منطقی و مسئولیت پذیری هستند ثانیا به نیکی می دانند که دوره ی "همه فن حریف بودن" خیلی وقت است که گذشته. این درک را دارند که باید رفت سراغ کارشناس دانا و توانا و از او کمک خواست و به توصیه هایش عمل کرد.

    حالا چه جوری می شه تشخیص داد یکی این قابلیت را داره که چنین مدیری  یا نماینده ی مجلسی بشه یا نه. به حرف هایش دقت کنید و ببینید چی می گه. به خصوص ببینید چه قدر عدد و رقم حالیش هست. معمولا آنهایی که وعده های توخالی می دهند وقتی به عدد و رقم می رسند خودشان را لو می دهند!  معلوم است که خلق الساعه یک رقم پرانده اند که دهان پرکن باشد. اعداد بی نهایت هستند! اگر طرف ننشسته باشد قبلا برنامه ریخته باشد به احتمال زیاد عددی که خلق الساعه می پراند چند مرتبه ی بزرگی با عددی معقول در آن موضوع فرق خواهد داشت. این روش مناسبی است که مدعی لاف زن از کسی که واقعا به فکر اصلاح امور است بازشناخته شود.

    اگر یادتان باشد چندی پیش مطلبی داشتم با عنوان "میلیون با میلیارد چه فرقی داره؟!" توصیه می کنم آن مطلب را بخوانید تا منظورم روشن تر شود.

    کاندیدای مجلس نهم و دریاچه ی ارومیه

    دکتر پزشکیان  فوق تخصص جراحی قلب  دارند. از سال ۸۰ تا ۸۴وزیر بهداشت بودند. سپس در دوره ی هشتم نماینده ی تبریز در مجلس شورا شدند. وبسایت رسمی ایشان را می توانید اینجا بیابید. کاندیدای دوره ی بعدی مجلس هم هستند.

    سخنرانی  دکتر پزشکیان به زبان ترکی

    نظر ایشان را در مورد دریاچه ارومیه با کلیک بر  ادامه ی مطلب در زیر می توانید بخوانید.

    ادامه نوشته

    نوشته ي سيما را ببينيد.

    سمینار من و شاهین در هفته ی آینده در دانشگاه تربیت معلم آذربایجان

    هفته ی آینده شانزدهم اسفند روز سه شنیه من و شاهین بناست در دانشگاه تربیت معلم آذربایجان سمینار ارائه بدهیم.

    عنوان و چکیده ی سمینار من در زیر آمده است:

    Title:
    A Testable Model Simultaneously
    Explaining Neutrino Mass and Dark
    Matter

    Abstract:

    Recently a minimalistic scenario has been developed to explain dark matter and
    tiny but nonzero neutrino masses. In this scenario, a new scalar called SLIM plays
    the role of the dark matter. Neutrinos achieve Majorana mass through a one-
    loop diagram. This scenario can be realized for both real and complex SLIM.
    Simultaneously explaining the neutrino mass and dark matter abundance constrains
    the scenario. In particular for real SLIM, an upper bound of a few MeV on the
    masses of the new particles and a lower bound on their coupling are obtained which
    make the scenario testable. The low energy scenario can be embedded within various
    SU(2)*U(1) symmetric models. I shall briefly review the scenario and a specific
    model that embeds the scenario, with special emphasis on the effects on the charged
    Kaon decay which might be observable at the KLOE and NA62 experiments. I will
    also discuss the potential of discovering the model at the LHC.

    تبریک

    جدایی نادر از سیمین اسکار گرفت اما من هنوز ندیدمش. یعنی دی-وی-دی اش را گرفته بودم اما خراب بود. فقط اولهایش را دیدم. واجب شد بروم و دوباره فیلم را بگیرم.
    حالا اسکار به کنار. هر فیلمی که لیلا حاتمی در آن بازی کرده باشد ارزش دیدن دارد.
    واقعا لیلا حاتمی هنرمند بزرگی است. پدر و دختر هر دو سرمایه ی معنوی ملی به حساب می آیند.

    به اصغر فرهادی هم تبریک می گویم. اصغر فرهادی هم جزو خانواده ی حامیان بنیاد کودک است. فیلم را به نفع کودکان بنیاد کودک و با حضور خودش اکران کرده بود. قرار است یک فیلم مستند هم در مورد مددجویان بنیاد کودک بسازد.

    قحطی محبت

    متنی در اینترنت به قلم شخصی که او را نمی شناسم:

    اوايل دهه شصت نوجواني بيش نبودم، اما خوب به خاطردارم آن روزهايي را كه تنها شامپوي موجود، شامپوي خمره ايي زرد رنگ داروگر بود. تازه آن را هم بايد از مسجد محل تهيه مي كرديم و اگر شانس يارمان بود و از همان شامپو ها يك عدد صورتي رنگش كه رايحه سيب داشت گيرمان مي آمد حسابي كيف مي كرديم. سس مايونز كالايي لوكس به حساب مي آمد و ويفر شكلاتي يام يام تنها دلخوشي كودكي بود. صف هاي طولاني در نيمه شب سرد زمستان براي 20 ليتر نفت، بگو مگو ها سر كپسول گاز كه با كاميون در محله ها توزيع مي شد، خالي كردن گازوئيل با ترس و لرز در نيمه هاي شب. روغن، برنج و پودر لباسشويي جيره بندي بود، نبود پتو در بازار خانواده تازه عروسان را براي تهيه جهيزيه به دردسر مي انداخت و پو شيدن كفش آديداس يك رويا بود. همه اينها بود، بمب هم بود و موشك و شهيد و ... اما كسي از قحطي صحبت نمي كرد! يادم هست با تمام فشارها وقتي وانت ارتشي براي جمع آوري كمك هاي مردمي وارد كوچه مي شد بسته هاي مواد غذايي، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازير بود. همسايه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهرباني بود، خب درد هم بود.
    امروز اما فروشگاه هاي مملو از اجناس لوكس خارجي در هر محله و گوشه كناري به چشم مي خورند و هرچه بخواهيد و نخواهيد در آنها هست. از انواع شكلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوي خارجي، لباس و لوازم آرايش تا موبايل و تبلت، داروهاي لاغري تا صندلي هاي ماساژور، نوشابه انرژي زا تا بستني با روكش طلا، رينگ اسپرت تا... و حال با تن هاي فربه، تكيه زده بر صندلي ها نرم اتومبيل هاي گرانقيمت از شنيدن كلمه قحطي به لرزه افتاده به سوي بازارها هجوم مي بريم. مبادا تي شرت بنتون گيرمان نيايد! مبادا زيتون مديترانه ايي ناياب شود! [..]!؟ اشتهايمان براي مصرف، تجمل، پز دادن و له كردن ديگران سيري ناپذير شده است. ورشكسته شدن انتشارت، بي سوادي دانشجوهامان، بي سوادي استادها، عقب افتادگي در علم و فرهنگ و هنر، تعطيلي مراكز ادبي فرهنگي و هنري و ... برايمان مهم نيست ولي از گران شدن ادكلن مورد علاقم مان سخت نگرانيم! ... مي شود كتابها نوشت... خلاصه اينكه اين روزها لبخند جايش را به پرخاش داده و مهرباني به خشم. هركس تنها به فكر خويش است به فكر تن خويش! قحطي امروز قحطي انسانيت است قحطي همدلي قحطي عشق!

    چند پرسش من از او:

    آیا در دهه ی شصت -- همان زمان که شامپوی ایوان و سدر صحت به بازار نیامده  بود و  شامپوی بچه ی کمتر قلیایی نبود و چشم بچه ها در حمام می سوخت مگر آن که والدینش آن قدر ثروتمند بودند که شامپو جانسون قاچاقی از بازار سیاه گیر می آوردند ومی خریدند---دو ماشین با هم تصادف می کردند رانندگانش با هم دست به یقه نمی شدند؟! آیا در دهه ی شصت که سیگار را در مساجد می فروختند بین پسر عمو ها بر سر میراث به جنگ و دعوا نمی پرداختند؟! آیا آن روزها که ادوکلن های مختلف نبود و رایحه ی "وان من شو" دیگه آخر کلاس به حساب می آمد، برادران مردی که قبل از والدین خود فوت کرده بود فرش زیر پای شریک زندگی او را به زور نمی کشیدند؟ آیا تنبیه بدنی کودکان در مدرسه و خانه کمتر از این بود که الان هست؟ آیا پدر ها با کشیدن پوست گوسفند بر سر از مرز عبور نمی کردند و زن جوانشان را با بچه ای و کوهی از مشکلات تنها نمی گذاشتند؟ آیا خیابان های تهران به خصوص نزدیک میدان انقلاب پر از متکدیان معلول نبود؟ آیا فریاد "مگه کوری" بر سر نابینایی که از خیابان عبور می کرد کشیده نمی شد؟ در همان صف های روغن نباتی کم مردم دعوا می کردند و به جان هم می افتادند؟ آیا خشونت علیه زنان در خانه ها کمتر از آن بود که الان هست؟  آیا در خانه متمولین با خدمتکار بهتر و مودبانه تر و انسانی تر از این رفتار می شد که الان می شود؟

    آیا از مهربانی پدر بود که در گوش دختر نوعروسش می خواند "با لباس سفید عروسی می ری خانه ی بخت با کفن سفید می آیی بیرون"؟ این را دیگه مطمئنم که پدرها این روزها کمتر این جمله ی ذاتا خشن را در گوش نوعروسان می خوانند. نه فقط در خانواده های متوسط شهری. حتی در خانواده های فقیر حاشیه شهر هم دیگه پدران انتظار ندارند که دختر بسوزد و بسازد  اما به والدین خود زحمت ندهد یا از ترس حرف مردم عمری بدبختی بکشد.   به سرگذشت مدد جویان بنیاد کودک بنگرید می بینید که حتی در آن تیپ خانواده ها هم کاملا جا افتاده که زن دنیا نمی آید که زجر بکشد. اگر ازدواجش نامناسب بود حق دارد از نو شروع کند و خانواده اش هم از او در حد توان خود پشتیبانی می کنند. منظورم از نو شروع کردن دنبال شوهر جدید گشتن نیست. دنبال یک شیوه ی جدید برای زندگی گشتن است!همین حرف مردم را در نظر بگیرید. آیا اتفاق نمی افتاد که دختری که در خانه تکانی عید پنجره های آپارتمانشان را پاک می کند بیافتد و جان خود را از دست بدهد و همسایه ها انواع و اقسام  داستان های هزار و یک شبی به منظور بی آبرو کردن طفل معصوم سر دهند و دل مادر داغدارش را خون کنند؟! هم از این جهت که چرا گذاشت دختر پنجره ها را پاک کند و هم از جهت یاوه های همسایه ها انصافا این قلم جنس هم کمتر شده! مردم گرفتار تر از آن هستند که بخواهند این گونه داستان سرایی ها را بکنند. آن قدر هم تفریح هست که دیگه فرصت برای داستان سرایی در باره دختر ناکام همسایه پیدا نمی شود!



    برچه اساسی نویسنده ادعا می کند مهربانی که در دهه ی شصت بود جایش را به خشم داده؟
    معیارهای مهربانی اش چه بود؟ و بر اساس کدام آمار و شاخص به نتیجه ای که با قاطعیت اعلام می کند رسیده است؟


    متن آن قدر در اینترنت چرخیده که من نمی دانم اولین بار در کدام سایت یا وبلاگ منتشر شده.  از اون متن های ایرانی پسند است که به سرعت پخش می شود. مملو است از نوستالژی و حسرت گذشته  عاری از عدد و رقم و آمار و بدون  ارائه ی هیچ پیشنهاد و راهکار به همراه یک حس تخدیر کننده ی منفعل بودن و  تسلیم تقدیر شدن, بدون آن که حس مسئولیتی به کسی و چیزی نسبت دهد درنتیجه خواننده با خیال راحت از این که مسئولیتی بر گردن او گذاشته نمی شود در همدردی با نویسنده هم آوا می شود!  من در تابناک آن را چندی پیش خوانده بودم. امروز یکی از خوانندگان آن را به من فرستاد. دیدم بد نیست نکته ای را در باره ی آن عرض کنم. نکته ای  که می خواهم عرض کنم این است:

    برای یک تحلیل اجتماعی و مقایسه دو دوره ی زمانی با هم از لحاظ اجتماعی چند جمله ی احساسی نوستالژیک کاقی نیست. شاخص ها باید معلوم باشد بر اساس آماری که به طریق علمی جمع آوری شده اند باید تحلیل نمود و نتیجه گرفت.

    برای خودش علمی است! من عالم به این علم نیستم ادعایش را هم ندارم. اما می توانم تشخیص بدهم کدام تحلیل و مقاله اصول این علم را درست رعایت کرده و کدام نکرده.

    حال بیاییم به زندگی شخصی خودمان برسیم.  حسرت دوره  ای را خوردن که چندان هم حسرت برانگیز نبود به چه کار دنیا و آخرت ما می آید؟! همین لحظه و  همین امروز هست که تا حدی در دستان اراده ی ما ست. تا ببینیم با این لحظه و با این ساعت چه می کنیم! افراد دیگر را هم زیاد نمی توانیم عوض کنیم. اما مسئولیت و اختیار کارهای خودمان با خودمان است و بس!

    پی نوشت:

    من خودم آدم مصرف گرایی نیستم. تا کفش و لباسم کهنه نشده به سراغ خرید لباس نو نمی روم. تا قابلمه ی آشپزخانه ام واقعا از کار نیافتد قابلمه ی جدید نمی خرم. تازه در خرید قابلمه هم فقط می روم سراغ سایزی که به دردم بخورد نه آن که ست کامل بخواهم بخرم. مواظبم که بیشتر از نیاز مایع ظرفشویی روی اسکاچ نریزم.
    من خودم می خواهم مراسم "سون آی" را جایگزین والنتین تجاری و مصرفگرا بکنم تا عشق  با صفرهای جلوی قیمت هدیه سنجیده نشود و جای چلمبه بازی و فضولی در مورد هدیه ی همسر دوست و همکار و چشم همچشمی بین باجناق ها نباشد.
    درهمین امسال من این پیشنهاد را کردم. نویسنده می گه در دهه ی شصت  تهیه ی پتو برای جهیزیه مشکل بود اما مردم پتو اهدا می کردند. من که یادمه یک اپیزود  سریال آینه در مورد زوج جوانی بود که مانده بودند دست اطوها و پتوهایی که فامیل از روی چشم همچشمی برایشان آورده بودند. یادم نیست کسی بگوید این اپیزود معرف زندگی آن زمان نبود. بیننده ها با آن سریال احساس همذات پنداری می کردند. حالا چند از آن پتوها را اهدا هم می کردند هنر چندانی نکرده بودند! نمی خواهم بگویم نویسنده در مورد مشکلات تهیه ی پتو دروغ می گه. در ده سال دهه ی شصت هر از گاهی یک قلم جنس نایاب می شد. گاهی کره گاهی پتو حتی یک سال در ماه رمضان زولبیا بامیه!! خاطرات محو دوره ی نوجوانی را از یک سال برداشته به کل آن ده سال تسری داده بعد هم نتیجه گرفته!


    چیزی که من با آن مشکل دارم حسرت گذشته را خوردن است. آن هم گذشته ی که چیز جالبی هم نداشت.
    الان هم اگر خدای ناکرده زلزله ای بیاید مردم هرچه در چنته دارند در طبق اخلاص می گذارند. مگر در زلزله ی بم چنین نکردند؟! نمی دانم آیا آماری هست که بتوان میزان کمک های مردمی را بعد از زلزله ی رودبار در دهه ی شصت و زلزله ی بم در دهه ی هشتاد را مقایسه کند؟!   نویسنده با چه معیاری مقایسه کرده؟!

    مشکل من با آن نوشته ترویج نتیجه گیری های کلی و قطعی است بدون ارجاع به آمار و روش شناسی علمی تحلیل های اجتماعی.

    منشا اعتبار

    در استنفورد كه بوديم شاهين حرف خوبي مي زد. مي گفت در همه ي مقاطع (دانشجو، پست داك و هيات علمي) افرادي كه در استنفورد هستند دو دسته اند يك دسته آنهايي كه آن قدر از نظر علمي خوب هستند كه مقالات و سمينارهايشان براي استنفورد اعتبار مي آره. دسته ي دوم افرادي هستند كه براي مطرح كردن خودشان عضو استنفورد بودن را مطرح مي كردند. شاهين مي گفت من و تو تا وقتي اينجا هستيم بايد بكوشيم از دسته ي اول باشيم نه دوم.

     

    پی نوشت: این را هم  اضافه کنم! معمولا آن کسی که راه می افته و به بقیه پز مهم بودن  دانشگاهش را می ده و افتخارات دانشگاهش را به سر و این می کوبه و ادعا می کنه دانشگاهش ورای انتقاد است و اعضایش سر وگردنی بالاتر از دیگران،  از همان دسته ی دوم است نه از دسته ی اول! دسته ی اول احتیاجی به این کارها حس نمی کنه. وقتش را هم نداره!

    به امید آن که همه ی ما -من و خوانندگان این وبلاگ- در هر موسسه ای که باشیم از جمله کسانی باشیم که با کیفیت کاری بالایشان برای آن موسسه اعتبار کسب می کنند نه آن که دلمان خوش باشد که منسوب به موسسه ی مهمی هستیم و به این امید بمانیم که اعتبار موسسه مان دست ما را هم بگیرد.

    روز جهاني زبان مادري

    امروز روز جهاني زبان مادري است. اين روز را به همه ي خوانندگان مينجق با هر  زبان،  گويش و لهجه ايي تبريك مي گويم.  سه نكته در اين باره:

    ۱) آن چه كه در ويكي پدياي فارسي در مورد اين روز هست زيادي مختصر است. اي كاش يك نفر علاقه مند و  دلسوز آن را گسترش دهد. صفحه انگليسي ويكي پديا مفصل تر است. تاريخچه ومناسبت اين نامگذاري در آن توضيح داده شده است. نكته ي جالبش آن است كه هر سال با تم متفاوت جشن گرفته مي شود. برخي از تم ها كه به نظرم جالب آمدند از اين قرارند:

  • 2002,
  •  Linguistic Diversity: 3,000 Languages in Danger (slogan: In the galaxy of languages, every word is a star)
  • 2005, Braille and Sign languages
  • تم ها را يونسكو تعيين مي كند.

    شايد بد نباشد به مناسبت اين روز جهاني، لوگو ي گوگل يا سايت هاي پربازديد ديگر هر سال در ۲۱ فوريه مخصوص باشد. اين پيشنهاد من است.

    ۲) اين وبلاگ را براي علاقه مندان آموختن زبان تركي آذربايجاني معرفي مي كنم.

    ۳) اين وبلاگ را هم براي علاقه مندان به موسيقي محلي آذربايجان معرفي مي كنم.

    چند مورد از ماهني هاي جديد در اين وبلاگ:

    توت آغاچي  خواننده از نوستالژي درخت توت مي گويد. اگر يادتان باشد در يك قسمت از داستان سارا من هم از نوستالژي درخت توت حرف زده بودم. از كامنت ها بر مي آمد كه اين حس نوستالژيك در دل خيلي ها ي ديگه وجود دارد. حالا ماهني آن هم درآمده!!

    نه قدر ياراشير اينسانا گولمك  چه قدر خنديدن برازنده ي انسان است!

    مجبتين قدرتيني آهنگي بسيار شاد با شعري صميمي و خودماني  (عاشق با مادرش درد دل مي كند و مي گويد كه فكر نمي كرد قدرت محبت اين همه زياد باشد. دست آخر هم مي گويد براي فراهم كردن مقدمات ازدواج نمي خواهد والدينش را به زحمت بياندازد و خودش ترتيب همه چيز را مي دهد. اين را هم اضافه مي كند كه تشكر از "عاشيق ها" را هم در عروسي فراموش نخواهم كرد.)

     

  • دكلمه  شعري بلند درباره ي دختري از الموت كه عاشق سربازي مي شود و شيدا وار به دنبال عشق  خود به اردبيل مي رود. ماجرا واقعي است و حدود ۴۰-۵۰ سال پيش اتفاق افتاده.

  • تبريز مارالي

  • متنی که دیشب خواندم

    دیشب متنی را خواندم که یک سری حرف های خوب توش بود. یک سری هم حرف های به حق زده بود اما توجه نکرده بود که "هر سخن وقتی و هرنکته مکانی دارد". در نتیجه  همان حرف های حق هم ناپسند شده بود. حالا فردا یک نفر دلسوز هم بخواهد برای اصلاح امور (و نه تخریب شخصیت افراد) انتقادی بکند و همان حرف های حق را بزند کارش مشکل تر می شود. به او خرده می گیرند که با جریان هایی هم آوا شده که قصد تخریب شخصیت افراد دارند. شخصیت هایی که هرچند به عملکرد آنها انتقاداتی وارد است  اما در هر حال وزنه ای در این مملکت هستند و باید حرمتشان را نگاه داشت. اگر هم حرمت شخصیت حقیقی شان را نگاه نداریم باید حرمت شخصیت حقوقی شان را داشته باشیم . اگر خدای ناکرده این حرمت ها بشکند سنگ روی سنگ بند نمی آید. قصد ندارم به این متن لینک بدهم  (چه در اینجا و چه در بخش کامنت ها) .   به جای آن می خواهم به جنبه های مثبت و منفی آن اشاره ای بکنم. حالب ترین و پسندیده ترین بخش نوشته به نظر من این نقل قول از دکتر شهید چمران بود:

    شهيد دكتر چمران مي گويد : مي گويند تقوا از تخصص لازم تر است ، آن را مي پذيرم اما مي گويم آن كس كه تخصص ندارد و كاري را مي پذيرد بي تقواست. 

    ای کاش به جای آن متن طولانی فقط همین نقل بود با دو سه توضیح در باره ی آن که مطابق نیازها ی جامعه ی علمی ایران امروز باشد. در این صورت آموزنده و سازنده می شد.

    جنبه ی اشتباه و از لحاظ علمی نادرست متن این بود که مسایل نامربوط را به هم قاطی کرده بود. اخراج یا استخدام استاد یا دانشجو بر مبنای گرایش سیاسی یا عقیدتی شخص یک نکته است اخراج یا استخدام بر مبنای تعهد آن فرد به روش شناسی علمی مقوله ای دیگر. به نظرمن در یک وضعیت ایده آل  کسی را به خاطر عقاید شخصی اش  استخدام و یا اخراج نباید بکنند. اما   اگر این استاد از اصول روش شناسی علمی عدول کرد دیگر صلاحیت استادی را ندارد. یکی از این اصول این است که در بررسی داده ها نباید پیش داوری ایدئولوژیک خود را وارد سازد. باید با روش های متقن علمی این داده ها را تحلیل نمود و بر اساس این تحلیل که بر پایه ی اصول آمار و ریاضیات بنا نهاده شده است درستی یا نادرستی فرضیه ها را آزمود. اگر شخصی داده ها را چنان دستکاری کند که نتیجه ی مورد نظرش را که بر پایه ی ایدئولوژی دلخواهش بنا نهاده شده بدهد بگیرد  از اصول روش شناسی علمی عدول کرده و صلاحیت قبای  استادی ندارد. اخراج به این دلیل را نباید با اخراج به دلیل عقاید مذهبی یا گرایش سیاسی یکی گرفت.

    توضیح: "متدولوژی را "روش شناسی" ترجمه کردم. این ترجمه ای است که به کار برده می شود هرچند به نظر من ترجمه مناسبی نیست. اگر من می خواستم آن را برای اولین بارترجمه کنم عبارت " راه و روش " را انتخاب می کردم.