یک کامنت هم آمده که به دلیل آنکه زخم دل خودم را از مهاجرت همکاری مطرح در سطح جهانی در ایران تازه می کرد حذف کردم
اما در آن نکته ای بود که مفیدمی دانم بازگو کنم. نوشته بود از ماندن در ایران حماسه نسازیم و از این حرف ها!
حماسه ای در کار نیست! هر کسی بالاخره عقل دارد می نشیند سبک سنگین می کند و می بیند کجا بیشتر به نفع اوست وتصمیم می گیرد که برود یا بماند.

اما ای کاش دانشجوها هم ازهمان عقل استفاده بکنند و قدر استادی که می تواند درسی در سطح جهانی به آنها بدهد توصیه نامه اش در دنیا اعتبار دارد مقاله ای که به همراهی او می نویسند کیفیت بالاتر دارد بیشتر بدانند.
از آن عقل استفاده کنند و مروارید را دور نیاندازند تا سنگ سفید به جایش نصیب شان شود.
از ترس و وحشت آن که مبادا یکی روزی مورد توجه قرار گیرد وسری در میان سرها بلند کند لگد به بخت خودشان نزنند. اگر او ببالد و در ایران هم باشد خیرش به خود آنها هم می رسد البته اگر شعور استفاده از آن را داشته باشند.

 

مهاجرت چنین همکاری برای من داغ دل به همراه دارد چرا که آن قدر شعور دارم که می فهمم همکاری چون مروارید بیشتر به نفع من است تا همکاری از جنس سنگ بی ارزش!  من هم دارم حساب نفع و زیان خودم را می کنم! کدام حماسه؟! ای دریغ که عده ای آن قدر از ‌"توهم  تولد یک حماسه " وحشت زده شدند که ندیدند منفعت خودشان در چیست! اگر شعور داشتند تمام تلاش خود را به کار می بردند که کفه ی منفعت برای آن مروارید در ماندن در ایران سنگینی کند. اگر به لحاظ علمی چیزی در مقابل آکسفورد نداشتند (که ندارند) حداقل شعورشان برسد که از جنبه ی عاطفی  او را پایبند کنند. نه آن که کاری کنند که شخص بگوید در مملکت و دانشگاه خودم هم  که غریبم! پس بروم به غربتی که حداقل مزیت علمی یا از لحاظ پرستیژ دارد.

 ( شعور در این متن به معنای تبریزی اش به کار رفته است. همان مفهوم که  ازبچگی در ذهن ما فرو کرده اند! و چه نیکو کرده اند! )


سفری در پیش دارم و دو هفته ای به این وبلاگ سر نخواهم زد. فعلا خدا نگهدار!