چند هفته پیش با هم قرار گذاشتیم تا مجموعه ی داستان "سرهنگ تمام" را به قلم آتوسا افشین نوید و چاپ "نشر چشمه"  بخوانیم و با هم در موردش صحبت کنیم. من ادیب نیستم و نظر خود را به عنوان خواننده ی معمولی می گویم. چند نکته می خواهم بگویم که درباره اش بحث کنیم. بعد  از آتوسا دعوت می کنیم که بیاید و نظرات ما را بخواند.

در بین این مجموعه داستان داستان آن سرباز بیشتر از بقیه به من چسبید. از زمانی که آن را خواندم از خودم پرسیدم چه چیز این داستان ساده مرا مجذوب کرده. بعد از مدتی دیدم حس مهربانانه ی نویسنده ی داستان نسبت به آن سرباز روستایی است که برای من جذاب بوده. گویی نویسنده ی داستان مثل یک خواهر بزرگتر نگران آن سرباز روستایی است. این برای من جذاب بود. شاید به خاطر این که ۱۷سال قبل وقتی من دانشجوی سال اول بودم نویسنده ی همین داستان همین حس را به من منتقل کرده بود. البته نه به عنوان یک نویسنده بلکه به عنوان "یک سال بالاتری". با همین حس به این دختر به قول خودش بچه ننه ی عزیز دردونه که آمده بود پایتخت نگریسته بود. برایم حسی نوستالژیک داشت. اما از آن سو به نظرم همین حس خواهربزرگی نویسنده نسبت به سرباز باعث شده او را زیادی چشم و گوش بسته ببیند. به نظرم رفتار  این سرباز بیشتر به توصیف خانم های جناب سرهنگ های چهل پیش از گماشته ی خانه شان شبیه است تا سرباز امروزی که سر چهارراه های شهر تهران می ایستد. فکر نمی کنم امروزه با وجود تلویزیون در شهرها و روستا های متنوع ایران این همه چشم و گوش بسته بودن هنوز هم رایج باشد. شاید استثنائا روستایی باشد که هنوز تلویزیون در آن نباشد و مردمش هم خیلی با دیگران ارتباط نداشته باشند و درنتیجه جوان بر آمده از آن روستا آن قدر ساده مانده باشد ولی خیلی استثنایی خواهد بود. در داستان اشاره ای به این استثنا بودن نمی شود. در واقع روایت به گونه ای است که خواننده بپذیرد که این سرباز روستایی تیپیکال است. آیا به واقع این چنین است؟! آنهایی که سربازی رفته اند جواب دهند.

داستان آخر هم که مورد خوابگاه دختران است خیلی شیرین و در عین حال.....!خودتان بخوانید. اما می خواهم چند نکته بگویم. داستان خوابگاه همانند آن است که من در یادداشت پیش گفتم. دخترهایی که با انواع و اقسام محدودیت ها دست به گریبانند به هر چیز کوچکی می آویزند تا اندکی شادی و نشاط به وجود آورند تا سختی و محدودیت های زندگی خوابگاهی اندکی قابل تحمل تر شود. فکر می کنم همه ی ما دختران این سرزمین با این مفهوم به نیکویی آشناییم و از نزدیک آن را لمس کرده ایم. بیشتر داستان درمورد حال و هوای مرسوم در خوابگاه های دختران است. مسایلی کاملا رایج با راه حل هایی کاملا رایج. اما در این داستان یک ماجرای عشقی نیز هست که .... خودتان بخوانید. راستش را بخواهید همین که اشاره ی کوچکی به این عشق شد من فهمیدم که این عشق قرار است با رو به رو شدن با یک واقعیت .... حدس هم زدم که قرار است چه چیزی معلوم شود. شاید به خاطر این که در فیلم ها و داستان های روشنفکری غرب زیادهمین داستان تکرار می شود این داستان برای من تازگی نداشت. اما نفهمیدم آوردن آن در میان ماجراهای رایج و روز مره ی  خوابگاهی چه سنخیتی داشت. مخصوصا که اصلا پرداخته نشد که آن دختر عاشق چگونه با واقعیتی که بیرحمانه رخ نشان داد تا کرد. رو نمودن این واقعیت  چگونه در شخصیت او اثر گذاشت و... می دانم که دست نویسنده زیاد باز نیست که یک همچین چیزی را درست بشکافد. اما این گونه نیمخورد کردن موضوعی با این ابعاد و جا دادن آن میان مسایل خیلی پیش پا افتاده و روزمره خوابگاهی مانند شوخی های ... به نظر من از خامی داستان بود. شوخی های .... دختران خوابگاهی با مسئله ای عاطفی پیچیده  در این ابعاد  از یک سنخ نیست. بهتر بود اصلا این داستان عشقی مطرح نمی شد یا اگر می شد جداگانه داستانی به آن تعلق می یافت. یک روش هم  تکنیکی بود که در این داستان برای مطرح ساختن این مسئله به کار رفته شده بود. 

این چند جمله  ی کوتاه در آخر داستان بدون هیچ توضیح اضافه ای  غوغا می کند :

Only that once again they broke the Love Laws. That lay down who should be loved. And how. And how much.” ― Arundhati Roy

  به هر حال به نظر بهتر است موضوعی که به هر دلیل  نتوان آن را باز کرد اصلا در داستان ها و رمان های ایران به کل مطرح نشود. نیمخورد کردن آن  خفیف جلوه دادن دردهایی است که یک عده ممکن است کشیده باشند اما من و شما درکش نکرده باشیم  و این از نظر من چندان وجدانی نیست.

 خواندن مجموعه داستان "سرهنگ تمام"را بار دیگر توصیه می کنم. حال می خواهم نظرات شما را بشنوم.