دوشنبه ۲۴ اوت ۲۰۰۹

صحبت راديويي

امروز از من خواستند تا در "راديو جوان" براي سه دقيقه درباره LHCو راه افتادن دوباره آن صحبت كنم. من هم براي اين سه دقيقه، حدود يك ساعت وقت گذاشتم، از اينترنت مطلب جمع كردم، فكر كردم تا چه بگويم و چگونه بگويم تا مفيد باشد. حاصل آن بود كه در زير مي خوانيد:
(جاهايي را كه در كلام با تاكيد خواندم پررنگ كرده ام.)
به نام خدا
ابتدا سلام عرض مي كنم خدمت شنوندگان عزيز و مجري محترم،
اول اجازه بدهيد تا مختصرا كار LHC را توضيح دهم. LHCمخفف سه كلمه است Large Hadron Collider. آزمايش ال-اچ-سي در تونل بزرگ آزمايشگاه سرن انجام مي شه. آزمايشگاه سرن، هم خودش، نزديك ژنوه و روي مرز فرانسه و سويسه. يعني نصفش تو سويسه و نصفش در فرانسه.
عملكرد ال-اچ-سي به اين شكله كه دو باريكه پروتون را به انرژي هاي خيلي بالا مي رسانند و بعد اجازه مي دن كه اين دو باريكه به هم برخورد بكنند. حاصل برخورد اين دو باريكه پرانرژي ذرات جديد است. با مطالعه اين ذرات، در مورد فيزيك ناشناخته در انرژي هاي بالا اطلاعات مي شه به دست آورد. براي شتاب دادن اين باريكه ها و نگاه داشتن اونا در مسير دايروي شكل نياز به ميدان هاي مغناطيسي خيلي قوي است. در عمل تنها با استفاده از سيم هاي ابررسانا توليد چنين ميدان هاي مغناطيسي بزرگي امكان پذير مي شه. براي اين كه ابررسانا داشته باشيم بايد به دماهاي خيلي پايين برسيم. براي سرمايش، سرن از تكنولوژي پيشرفته هليم مايع، اونم در فاز ابر شارگي، استفاده مي كنه. فن آوري چنين سيستم سرمايشي در اين ابعاد قبلا وجود نداشته و از جمله فن آوري هاي جديديه كه براي اين پروژه ابداع شده. همان طوري كه مي دونيد 10 سپتامبر سال گذشته، يعني 19 شهريور پارسال، ال-اچ-سي شروع به كار كرد منتهي متاسفانه بعد از 9 روز به علت نشت هليم سيستم سرمايش از كار افتاد و برخي از مگنت ها به دماي 100درجه رسيدند و خراب شدند. اما خوشبختانه خسارت جاني به بار نيامد و كسي صدمه اي نديد.
پروژه موقتاٌ متوقف شد و عمليات لازم براي تعمير وبازبيني كليات قطعات شروع شد. چند بار اعلام كردند كه، مثلا بعد از دو ماه، پروژه دوباره شروع خواند شد اما دوباره بازگشايي پروژه به تعويق افتاد. آخرين خبري كه من دارم ، كه مال 15 مرداد يعني حدود 16 روز پيشه، حاكي از اونه كه پروژه در ماه نوامبر يعني حدود آبان يا آذر شروع به كار خواهد كرد. البته حداقل يك سال پس از شروع پروژه وقت بايد بگذره تا نتايج قابل مطالعه از نظر يك فيزيكدان انرژي هاي بالا به دست بيايد.
اينجا يك نكته اي است كه من مايلم روش انگشت بگذارم. ببينيد! مديران و دست اندركاران سرن اين دغدغه را نداشتند كه زودتر سرهم بندي كنندو پروژه را دوباره راه بياندازند. دغدغه آنها اين بود كه كاري كنند كه اشتباه قبلي هرگز تكرار نشه. براي همين ترتيبي دادند كه همه قطعات مربوطه، همه 10000 اتصال الكتريكي موجود، دونه به دونه، چك بشه. درمورد علت نشت و راه هاي پيشگيري از اون مطالعه كردند و نتايج مطالعه را به صورت مدون و مكتوب در دسترس اعضاي خود گروه و ديگر آزمايشگاه هاي دنيا قرار دادند تا ديگه چنين اشتباهي تكرار نشه! (تكرار كردم) ديگه چنين اشتباهي تكرار نشه. اين ذهنيت آزمايشگران مدرنه!
من مي خوام اينجا نتيجه اي وراي فيزيك گرفته بشه. ببينيد! در جامعه ما تكرار اشتباه يك هنجاره. اين هنجار ضربه هاي زيادي به ما مي زنه. مثال مي زنم در يك محله ساختمان چند طبقه اي ساخته مي شه. تكنولوژي چندان جديدي در كار نيست. علم اين كار چند صد ساله كه و جود داره! موقع خاكبرداري خانه همسايه نشست مي كنه. خسارت مالي كه حتما وارد مي شه. متاسفانه خيلي وقت ها خسارت جاني هم زده مي شه. اما كمتر كسي مي آد مطالعه بكنه و درس بگيره. يك سال ديگه ماجرا فراموش مي شه و در همون محله، دو كوچه پايين تر، همان اشتباه تكرار مي شه و خسارت مي زنه.
با تشكر از اين كه اين وقت را در اختيار من گذاشتيد. اميدوارم كه فرهنگ مطالعه و درس گرفتن از اشتباهات تكنيكي و مديريتي در جامعه ما جا بيافته.
با تشكر، خداحافظ
 

شنبه ۱ مهٔ ۲۰۱۰

گشت و گذار من در روز کارگر





امروز به دیدن کلیسای بزرگ فلورانس رفتم. ساختن این کلیسا 140 سال (و به روایتی 170 سال) طول کشیده. بنا در اواخر قرن سیزده شروع شده. تکنیک ساخت گنبد کلیسا در زمان خود برای اروپاییان ابداع جدیدی بوده. چند نسل از معماران روی آن کار کرده اند تا روش برپا ساختن این گنبد را بیاموزند. شنیده ام تکنیک را از مسلمانان آموختند. این مطالب را از حافظه و از شنیده ها و خوانده های جسته و گریخته نقل می کنم. شاید دقیق نباشند. اگر به صورت آکادمیک به این بنا و تاریخچه ی آن علاقه مندید می توانید در اینترنت مطالب دقیق تری بیابید. من اینجا قصد بیان نکته ی دیگری را دارم که به زعم من بسی مهمتر است. امروز، خانم راهنما نکته ی درخور توجهی را مطرح کرد: در ساختن این بنای عظیم و با معیار های آن زمان سر بر فلک افراشته، تنها یک کارگر کشته شد! آن هم به دلیل آن که هشیار نبود. طراحی داربست چنان بود که کارگران ایمن بودند! بله! در قرن سیزده و چهارده و پانزده و با فن آوری های ابتدایی آن زمان!
قریب چهل سال پس از اتمام این بنا میکل آنژ در همین شهر به دنیا آمد. می دانیم که میکل آنژ در طول عمر پربار نود و پنج ساله ی خویش، ناممکن های بسیاری را در عالم هنر و سنگ تراشی ممکن ساخته بود. اغلب مردم با مجسمه ها و فرسکو ها و معماری او در واتیکان، کمابیش آشنا هستند. اما کار های میکل آنژ به این ها ختم نمی شود.
روی هر سنگ مرمری نمی توان مجسمه، تراشید. سنگ مرمر باید خصوصیات ویژه ای داشته باشد. از قرار معلوم میکل آنژ در انتخاب سنگ مرمر برای مجسمه سازی وسواس زیادی داشت. کوهی در ایتالیا هست که سنگ مرمر با کیفیت عالی دارد اما تا آن زمان به خاطر صعب العبور بودن نتوانسته بودند از آن کوه، سنگ استخراج کنند. استخراج سنگ از آن کوه، از زمان روم باستان رویایی دست نیافتنی بود. می دانیم که برای رومی های باستان جان برده ها ارزش معنوی نداشت. اما حساب کرده و دریافته بودند که تعداد برده های کشته شده، که بابت هر کدام مبلغی -ولو ناچیز -پرداخته بودند، آن چنان بالا می رود که استخراج سنگ از آن کوه توجیه اقتصادی نخواهد داشت.
یکی از دستاورد های بزرگ زندگی میکل آنژ و یکی از ناممکن هایی که او با نبوغ و اراده پولادین خود ممکن ساخت، استخراج سنگ از آن منطقه بود. او جاده ای هم برای حمل سنگ احداث کرد. در مراحل ابتدایی پروژه یکی از کارگران در اثر سقوط سنگ کشته شد. همان میکل آنژی که به تعبیر غربی ها یک workaholic تمام عیار بود و به جای خسته شدن از کار، از آن انرژی می گرفت چنان دچار عذاب وجدان شد که ماه ها کار را تعطیل کرد و از شدت ناراحتی تقریبا بستری شد. وقتی بر فشار عذاب وجدان اندکی فایق آمد طرحی ریخت که دیگر آن حادثه شوم هرگز تکرار نشود.
از ایتالیای قرن شانزده به کرج قرن بیست و یکم بیاییم که -بحمدالله- اخیرا مرکز استان هم شده. در همسایگی خانه والدین همسرم در عظیمیه کرج ساختمان سازی می کنند. پروژه برعکس دستاوردهای مهندسی میکل آنژ، دستاورد مهم و عظیمی نیست! یک ساختمان معمولی می سازند که هیچ فن آوری جدیدی نمی طلبد. پارسال یک هفته مانده به رمضان در اثر خاکبرداری در همسایگی، خانه والدین همسرم ویران شد. مادر شوهرم زیر آوار ماند. خوشبختانه او را از زیر آوار بیرون آوردند اما چند مهره او شکست . او هنوز هم دارد درد می کشد و نمی تواند خم شود. دو تیر آهن درست پهلوی او افتاده بودند. حادثه می توانست نتایج شوم تری در پی داشته باشد. از این گونه حوادث در ایران پیاپی اتفاق می افتند و متاسفانه همه قربانیان زنده از زیر آوار بیرون نمی آیند!
بله! عمری است داریم به غربی ها پز می دهیم و عدل داریوش را به رخشان می کشیم: اهرام مصر و کلیزه را برده ها ساختند اما تخت جمشید را کارگران آزاد با حق بیمه وبازنشستگی و مرخصی زایمان و... دم داریوش و خشیارشاه گرم! اما ما در قرن بیست و یکم کجاییم؟!
"از آن هنگام که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند" دنیا خیلی عوض شده! برعکس فریدون مشیری من معتقد نیستم از آن هنگام "آدمیت مرد". از قضا من معتقدم از آن هنگام آدمیت (I mean both humanity and humanism) معنایی عمیق تر پیدا کرد. آن قدر عمیق که در عمل خود را جلوه گر ساخت! تا جایی که برای حفظ جان و سلامت آدم ها در حین پروژه ها در جوامع پیشرفته حاضرند هر گونه تمهیدی بیاندیشند. در همین زمینه و در چارچوب پروژه های گوناگون فیزیک من قبلا نوشته ای منتشر کردم. در واقع آن یادداشت متن صحبت رادیویی من بود که چندان هم به مذاق مجری برنامه خوش نیامد!
بلایی که بر سر خانواده همسرمن آمد گوشه ی کوچکی از فاجعه ای است که همه روزه در کشور ما اتفاق می افتد. ما، طبقه متوسط ایرانی، تنها گاه گاهی قربانی سهل انگاری بساز بفروش ها و... می شویم. البته، همین گاه گاه نیز برای هفت پشتمان بس است. اما فاجعه آن است که بر سر کارگران می آید.
می دانم! مشکلات و مصائب کارگران یکی دو تا نیست! پیدا کردن کار برای یک کارگر، با همان شرایط سخت و ایمنی پایین دشوار است. در واقع پارتی می خواهد. خودم شاهد بودم این ماجرای تلخ را:جوانی از طبقه فقیر پسر عمویی داشت که سر کارگر یک پروژه ساختمانی بود. پسر عمو دست جوان را در پروژه بند کرد. متاسفانه در اثر سهل انگاری و عدم رعایت نکات ایمنی، این جوان کشته شد. پسر عمو در بین فامیل خود آدم بسیار مهمی بود چرا که برای جوانان خاندان کار پیدا می کرد. پس همه از او حساب می بردند و روی حرف او حرفی نمی زدند. پسرعمو خانواده را راضی کرد تا شکایتی نکنند. پروژه ادامه یافت و برادر کوچک تر آن جوان جای برادر پرپر شده را در پروژه گرفت . زندگی ادامه یافت! در بین مسئولین پروژه، کسی از عذاب وجدان به بستر نیافتاد. گویا عذاب وجدان برای کشته شدن یک کارگر در کشور ما کالایی لوکس است!
حتی لوکس تر از ساعت های رولکس و اتومبیل های بنز و بی-ام-و که تعدادشان - ماشاء الله- در شمال شهر تهران کم نیست!
هم خسته ام و هم کار دارم. اما وقت می گذارم و این یادداشت طولانی را می نویسم چون احتمال می دهم که یکی از مهندسان جوان که این یادداشت مرا می خواند تصمیم بگیرد تا در محدوده اختیارات خویش بر رعایت نکات ایمنی تاکید کند. چه بسا این باعث شود که جان یک کارگر از خطری که در کمین اوست، ایمن بماند.
فراموش نکنیم که مادر این کارگر نه ماه او را با مشقت حمل کرده و با درد زاییده. چه منجوق خوشش بیاید و چه نیاید، وقتی این زن فهمیده که فرزندش پسر است از شادی در پوست خود نگنجیده چرا که گمان می کرده که این نوزاد ناتوان، روزی مردی توانا می شود. یک "نان آور" که با بازوی توانای خود روزگار پیری مادر را تامین خواهد کرد. با این امید و با مهر مادری، این زن سال ها از شکم خود بریده و با سختی فرزند خویش را بزرگ کرده. فراموش نکنیم یک سهل انگاری کوچک می تواند به معنای بر فنا رفتن همه این آرزو ها و امیدها و تلاش ها باشد.
میکل آنژ یک مرد بود! اما مردی که با تولد هر کدام از مجسمه هایش درد زایش را با گوشت و پوست خود تجربه کرده بود! به گمان من، علت آن که میکل آنژ ماه ها از عذاب وجدان نتوانست برخیزد فهم ودرک دقیق وعمیق آرزوها و امید ها و تلاش های مادرانه بود.
 

سه‌شنبه ۴ مهٔ ۲۰۱۰

آیا فلسفه برای ایران لوکس است؟

پیشنهاد می کنم این نوشته ی زیبا را به دقت مطالعه کنید. به خواندنش می ارزد! نویسنده یک فیلسوف جوان ایرانی مقیم خارج است. او از برخورد آشنایان ایرانی خود با رشته ی خود با طنزی دلنشین حکایت می کند. عنوان نوشته "فرمان یازدهم" است که اشاره ای نکته بینانه است به ده فرمان معروف در یهودیت و مسیحیت. الغرض! نکته ای که فیلسوف طناز جوان می گوید آن است که همان ایرانیانی که همیشه به غربی ها پز فارابی و دیگر فیلسوفان هزارسال پیش را می دهند وبا تعصب تمام بر ایرانی بودن آنان (به جای عرب بودن) تاکید می کنند وقتی می بینند که جوانی از دور و بر خودشان قصد دارد همان راه را برود وحشت می کنند و سعی می کنند او را از این کار باز دارند. ما خود به عنوان فیزیکپیشه برخورد های مشابهی در بین اقوام و آشنایان دیده ایم. گمان می کنم این فشار بر روی یک ایرانی که به دنبال فلسفه است صد چندان باشد. طبیعی است که ملتی که چنین ذهنیتی دارد، به عظمت دوهزار و پانصد سال پیش خود و مفاخر هزار سال قبل دل خوش می کند و درجا می زند. ملل دیگر به پیش می تازند و گرد و غبار پیش تاختن آنها بر سر آن ملت و عظمت دوهزار و پانصد سال قبلش و مفاخر هزار سال قبل آن می نشیند.
از بحثم منحرف شدم.نکته ای که می خواستم بگویم چیز دیگری بود! علت آن که آشنایان آن فیلسوف جوان آن گونه برخورد می کردند آن بود که گمان می کردند "فلسفه" یک امر تفننی است! این تصور بسیار اشتباه است. جامعه ای به پیچیدگی جامعه ایران نیاز مبرمی به "فیلسوفان زنده" دارد نه برای آن که آنها را در ویترین بگذارد و با آن ها به غربی ها پز دهد و یا احیانا آنان را بر سر دیگر جهان سومی ها بکوبد. به فیلسوفان زنده نیاز دارد تا نیاز های فکری را که با تحول زمان پیش می آیند پاسخگو باشند. یکی از این نیاز ها همان مسئله ایمنی بود که در یادداشت قبلی ام به آن به طور گذرا اشاره کردم. آری! عدم توجه به مسئله ایمنی در کشورهای جهان سومی، ریشه در نگرش آن ها به جایگاه انسان، تاثیر قضا وقدر در زندگی و مسایل فلسفی از این دست دارد.
تا نگرش ما نسبت به این مسایل دگرگون نشود، وضع قوانین و تقلید ضوابط ایمنی از غربیان ثمری نخواهد داشت. دست آخر این انسان ها هستند که این قوانین و ضوابط را اجرا می کنند. نحوه اجرای ضوابط به طور خودآگاه و یا ناخودآگاه به باور های این انسان بستگی دارد. در یادداشت بعدی ام این نکته را بیشتر خواهم شکافت.
احتمالا می گویید که یک کارگر یا سرکارگر که فلسفه نمی خواند! اولا با این وضعیت اشتغال جوانان تحصیلکرده بسیاری که بیکاری را عار می دانند تن به کار بدنی می دهند. هیچ بعید نیست که این کارگران اهل خواندن کتاب فلسفی نیز باشند! مهندسانی که این کارگران زیر نظر او کار می کنند با احتمال بیشتری اهل خواندن کتاب فلسفه هستند. اما گیریم که اینان هیچ کدام اهل خواندن کتاب فلسفی نیستند. فرهیختگان جامعه مانند نویسندگان رمان های عمیق، هنرمندان و فیلمسازان و شاعران با سطح فکری بالا قطعا از آثار فیلسوفان جامعه تغذیه می کنند و این آرای فلسفی در آثارشان نمود پیدا می کند. محصولات این قشر برای عامه جامعه قابل دسترس تر است. به خصوص هنرمندان و تولید کنندگان "پاپ کالچر" خود از آثار گروه دوم تغذیه می کنند. "پاپ کالچر" بنا به تعریف چیزی است که یک کارگر خسته از کار هم از آن استفاده می کند و لذت می برد. به این ترتیب، آرای فیلسوفان جامعه مستقیم و یا با چند واسطه برای عامه مردم قابل هضم می شود. بله! جامعه ما هم به فیلسوفان زنده نیاز دارد هم به انواع و اقسام ادیبان و هنرمندان با درجات مختلف پیچیدگی و عمق فکری.
مسئله ایمنی تنها یک مورد نمونه بود. در مسایل بسیاری مانند مسئله ی محیط زیست، سیاست، پیشرفت های پزشکی و هزاران مورد ریز ودرشت دیگر ما نیاز به کار فکری فیلسوفان زنده داریم. در بزرگی فارابی وابن سینا و...و صدرالمتالهین شکی نیست. اما در عصر ما مسایل جدیدی رخ نموده که در زمان آنها یا وجود نداشت یا آن قدر حاد نبود که موضوعیت داشته باشد. برای بررسی این گونه مسایل ما نیاز به فیلسوفان زنده داریم