هویت ذاتی یا تحمیلی
خیلی از این مسایل هویتی که ما سفت و سخت به آن می چسبیم در واقع تحمیلی از بیرون است. مثال خودم را می زنم.
من بچه که بودم مثل خیلی از دختر بچه ها غذا کم می خوردم. یکی یک دونه بودم . دختر تبریز هم بودم و غذا نخوردن یک دختر بچه-به خصوص از نوع یکی یه دونه اش- در تبریز مسئله ی بزرگی می شود! تمام فامیل بسیج می شوند و با هم مسابقه می گذارند که غذایی بپزند که او را به خوردن وادارد.
خلاصه این جوری بزرگ شدم که حدود چهارم ابتدایی یکهو اشتهایم باز شد. با بابایم رفته بودیم رستوران صدف در چهارراه آبرسان که آن موقع ها نسبتا جدیدالتاسیس بود. من یک پرس چلوکباب را کامل خوردم و بعد برگشتیم خانه و من دو بشقاب آش به اضافه ی ماست خوردم. مثل این بود که مثلا چه کار شاقی انجام داده بودم. این شاهکار من به سرعت به همه ی فامیل مخابره شد!
از فردا یکی شیرکاکائو درست می کرد دیگری آب هویج می گرفت و من می خوردم و تشویق می شدم!!
بعدش پرخور شدم. مامانم کیف می کرد که در دوران رشدم خوب قد خواهم کشید! روزی دوبار قدم را اندازه می گرفت! خودم همان زمان شوخی می کردم و می گفتم اگر درخت بائوباب هم بودم در این مدت کم که آخرین اندازه گیری قدم می گذرد تغییر قدّم محسوس نمی بود!
دروان بلوغ و قد کشیدن هم گذشت و این بار پرخوری من مسئله شد. این بار نفرت انگیز بود چون چاق می شدم.
من هم که گرم درس ها بودم اهمیت نمی دادم و حاضر نمی شدم رویه ام را عوض کنم.
آنها هم گفتند یاسمن نمی تواند رژیم بگیرد. این هم شد بخشی از هویت من. یاسمن کیست :"یاسمن کسی است که ..... و یاسمن چاق است و هرگز نخواهد توانست خودش را لاغر کند." گذشت تا به سن 35 سالگی رسیدم و برنامه ی همه با هم را اجرا کردیم و من توانستم 12 کیلو خود را لاغرتر کنم.
بسیار خوشنودم و ای کاش هفده سال پیش این کار را کرده بودم. ای کاش اجازه نداده بودم. ای کاش هویت "یاسمن کسی است که نمی تواند رژیم بگیرد" را که به من تحمیل روانی کردند پس می زدم. نمی گفتم من نمی توانم خود را تغییر دهم. دیدید که تغییر دادم. آسمان هم به زمین نرسید. خیلی هم خوب شد. اگر این کار را 17 پیش کرده بودم خیلی چیزهای خوب را در زندگی از دست نمی دادم. الان در این سن دوست دارم ژیمناستیک بروم شاهین می گوید برای قلبت خوب نیست. حیف کاش آن زمان که برای سنم مناسب بود چاق نبودم. البته الان تصمیم دارم مرتب کوه بروم و شنا کنم تا فردا حسرت امروز را نخورم.
من بچه که بودم مثل خیلی از دختر بچه ها غذا کم می خوردم. یکی یک دونه بودم . دختر تبریز هم بودم و غذا نخوردن یک دختر بچه-به خصوص از نوع یکی یه دونه اش- در تبریز مسئله ی بزرگی می شود! تمام فامیل بسیج می شوند و با هم مسابقه می گذارند که غذایی بپزند که او را به خوردن وادارد.
خلاصه این جوری بزرگ شدم که حدود چهارم ابتدایی یکهو اشتهایم باز شد. با بابایم رفته بودیم رستوران صدف در چهارراه آبرسان که آن موقع ها نسبتا جدیدالتاسیس بود. من یک پرس چلوکباب را کامل خوردم و بعد برگشتیم خانه و من دو بشقاب آش به اضافه ی ماست خوردم. مثل این بود که مثلا چه کار شاقی انجام داده بودم. این شاهکار من به سرعت به همه ی فامیل مخابره شد!
از فردا یکی شیرکاکائو درست می کرد دیگری آب هویج می گرفت و من می خوردم و تشویق می شدم!!
بعدش پرخور شدم. مامانم کیف می کرد که در دوران رشدم خوب قد خواهم کشید! روزی دوبار قدم را اندازه می گرفت! خودم همان زمان شوخی می کردم و می گفتم اگر درخت بائوباب هم بودم در این مدت کم که آخرین اندازه گیری قدم می گذرد تغییر قدّم محسوس نمی بود!
دروان بلوغ و قد کشیدن هم گذشت و این بار پرخوری من مسئله شد. این بار نفرت انگیز بود چون چاق می شدم.
من هم که گرم درس ها بودم اهمیت نمی دادم و حاضر نمی شدم رویه ام را عوض کنم.
آنها هم گفتند یاسمن نمی تواند رژیم بگیرد. این هم شد بخشی از هویت من. یاسمن کیست :"یاسمن کسی است که ..... و یاسمن چاق است و هرگز نخواهد توانست خودش را لاغر کند." گذشت تا به سن 35 سالگی رسیدم و برنامه ی همه با هم را اجرا کردیم و من توانستم 12 کیلو خود را لاغرتر کنم.
بسیار خوشنودم و ای کاش هفده سال پیش این کار را کرده بودم. ای کاش اجازه نداده بودم. ای کاش هویت "یاسمن کسی است که نمی تواند رژیم بگیرد" را که به من تحمیل روانی کردند پس می زدم. نمی گفتم من نمی توانم خود را تغییر دهم. دیدید که تغییر دادم. آسمان هم به زمین نرسید. خیلی هم خوب شد. اگر این کار را 17 پیش کرده بودم خیلی چیزهای خوب را در زندگی از دست نمی دادم. الان در این سن دوست دارم ژیمناستیک بروم شاهین می گوید برای قلبت خوب نیست. حیف کاش آن زمان که برای سنم مناسب بود چاق نبودم. البته الان تصمیم دارم مرتب کوه بروم و شنا کنم تا فردا حسرت امروز را نخورم.
پی نوشت: در این مورد اگر تجربه یا مشاهده ای دارید یا اطلاعات مدون تر و تخصصی تر و علمی تری دارید خوشحال می شوم بشنوید.
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 10:8 توسط یاسمن فرزان
|
توضیح در مورد عنوان وبلاگ: مینجق همان منجوق است در ترکی نوشتاری گویش تبریز